تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
در حسرت آسمان آبی تاکی؟!

 

در حسرت آسمان آبی تاکی ؟!

در حسرت آسمان آبی تا کی ؟!

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/04/31 و ساعت  | 
گل سرخ

قصه گل سرخ و رهگذر


وسط یه بیابون خشک و گرم یک گل سرخ زندگی میکرد که از تنهایی و گرما دیگه کم کم داشت پژمرده میشد و از بین میرفت .

تا اینکه روزی رهگذری که داشته از اونجا رد میشده چشمش به گل سرخ میفته و کمی بهش آب میده ، دیگه از اون روز به بعد رهگذر برای گل سرخ آب میبرد و کمی کنارش می نشست ، روزی گل سرخ به رهگذر میگه تو که اینقدر من رو دوست داری خوب منو پیش خودت ببر که همیشه کنار همدیگه باشیم.

رهگذر کمی فکر میکنه و میگه : نمی تونم تو رو ببرم اونجایی که زندگی میکنم ، آخه اونجا جایی برای رشد تو نیست .

گل سرخ خیلی غمگین میشه و  ....

رهگذر به گل سرخ میگه : ناراحت نباش ، هر روز میام پیشت میشینم و تا اونجا که میتونم نمی زارم تنها باشی .

از اون روز خیلی گذشته و رهگذر و گل سرخ هر روز بیشتر به همدیگه نزدیک میشن ...

تا جایی که اگه گل سرخ یک روز رهگذر رو نبینه ... گلبرگاش میریزه و خودش هم پژمرده میشه .

گل سرخ

 

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1384/04/30 و ساعت  | 
سالروز شهادت حضرت ام البنین (س)

مادر ماه

امشب بوي غم از سراچه آسمان به مشام مي رسد. امشب ستاره ها كه نماينده زخم عاشقانند و سراينده اميد، مرثيه سرايي مي كنند و امشب ماه آسمان نيز در كنج تنهايي خويش اشك واره مي سرايد. مدينه رنجنامه اي ديگر را سر مي دهد و بقيع، بقعه خاكي دگري را در خود مي بيند. ... آري مادر ماه بني هاشم رخت بربسته و به ديدار عباس و ديگر پسرانش رهسپار شده است. ديگر در فراق علي تاب ماندن نداشت و ديگر نمي توانست هرباره جاي خالي فرزندان برومندش را به تماشا بنشيند.

سلام بر مادر ابالفضل

اي بانو، اي فاطمه ديگر خانه علي!
درود بي كران خداوند و رسولش بر تو.خوب يتيم نوازي كردي، خوب فرزندان فاطمه را در آغوش پر مهر خويش گرفتي، خوب فرزندانت را محب فرزندان فاطمه تربيت كردي.اي مادر ماه بني هاشم! اي مادر فضايل و كرامات بي شمار و اي مادر پسران دلير و پر توان!رحمت به تو و بر فرزندان دليرت. چه بر دهان آنان نهادي كه هنوز غريو غيرتمندانه آنان به گوش مي رسد. چه دستي بر سر آنان كشيدي كه سايه مهر و عطوفتت هنوز بر دلهاي سودازده حماسه مي آفريند و چه نگاهي به فرزندانت انداخني كه هريك از آنها در اندازه آسمان رشد كرده اند. آسمان بايد در مقابل بزرگواري تو سجده كند كه به هر چه خوبي بود فرزندانت را متمايل كردي و آنان را با تمام مردانگي، مرداني از جنس احساس و عشق پروريدي....آري اي فاطمه، عباس شيرمرد مردستان عاشورا، نام آورترين فرزند توست. اكنون كه رحل اقامت به جهان ديگري افكنده اي، سلام ما را به فرزندت برسان و چشمان سرشاز از وفا و مهرباني او را از جاي ما ببوس!... اما خدا صبرت دهد فاطمه!اكنون كه پس از گذشت سالها، فرزند دلبندت را با چشماني خونين، فرقي شكافته و دستاني جدا از تن مي نگري!درود خداوند بر تو و بر فرزندان رشيد تو اي مادر ماه تشنه، اي ام البنين.

منبع: www.abalfazl.com

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/04/29 و ساعت  | 
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام

شفاعت حضرت ابوالفضل العباس ( ع)


آيت‌الله حاج ميرزا هادي خراساني در كتاب معجزات و كرامات مي نويسد : چنين فرمود عالم رباني شيخ مرتضي آشتياني ، از حجت الاسلام استادش حاج ميرزا حسين خليلي طهراني – اعلي الله مقامه – كه گفت : خبر داد ما را شيخ جليل و رفيق نبيل كه با همديگر در دروس «صاحب جواهر » حاضر مي شديم ، كه يكي از تجار که رئيس خانواده «الكبه » در زمان خود بود پسري دارد جوان خوش منظر و مؤدب ، والده اش علويه محترمه اي است و منحصر است اولاد ايشان به همين جوان ، در كربلا مريض شد و شايد ناخوشي او حصبه «تيفوس » بوده و به قدري سخت شد كه به حال مرگ و احتضار افتاد ، بلكه فوت كرد و چشم و پاي او را بستند . پدرش از اندرون خانه به بيروني رفته و بر سر و سينه مي زد . علويه محترمه مادر آن جوان ، به حرم مطهر حضرت ابوالفضل‌العباس (ع) مشرف و از كليددار آستانه خواهش كرد كه اجازه بدهد شب را تا صبح در حرم بماند . نخست كليددار قبول نمي كرد ولي وقتي علويه خود را معرفي كرد و گفت : پسر من محتضر است و چاره اي جز توسل به حضرت باب الحوائج ندارم كليددار قبول كرد و به مستخدمين دستور داد علويه را در حرم بگذارند بماند.
شيخ جليل مي فرمايد : همان شب من مشرف به كربلا شدم و ابدا از جريان حال تاجر «الكبه» و بيماري فرزندش اطلاعي نداشتم . در همان شب خواب ديدم ، كه مشرف به حرم حضرت سيدالشهدا گشتم ، از طرف مرقد حبيب بن مظاهر وارد شدم ديدم فضاي بالا سر حرم از زمين و آسمان فضا تمام مملو از ملائكه است و در مسجد بالا سر تخت گذاشته اند حضرت رسالت ناب (ص) و حضرت شاه ولايت اميرالمؤمنين علي (ع) بر تخت نشسته اند . در آن اثنا ملكي پيش رفت و عرض كرد : «السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا خاتم النبيين» پس عرض كرد حضرت باب احوائج ابي الفضل (ع) عرض مي كند: يا رسول الله ، علويه ، عيال حاجي الكبه ، پسرش مريض است به من متوسل شده شما به درگاه الهي دعا كنيد كه حق –سبحانه تعالي – او را شفا عطا فرمايد. حضرت ختمي مرتبت دست به دعا برداشتند . بعد از لحظه اي فرمودند : موت اين جوان مقدر است . ملك برگشت . بعد از لحظه اي ديگر ، ملك ديگر آمد و سلام كرد و پيغامي به همان قسم آورد .
دو مرتبه ، حضرت رسالت ناب دست به دعا و روي به درگاه حضرت باريتعالي كردند . پس از لحظه اي سر فرود آوردند ، فرمودند : ناگاه ديدم ملائكه حاضرين در حرم يك مرتبه به جنبش آمدند ، ولوله و زلزله در آنها افتاد. گفتم : چه خبر شده ؟! چون نظر كردم ديدم حضرت ابي الفضل (ع) خودشان تشريف آوردند با همان حالت وقت شهادت در كربلا !
مؤلف گويد : جهت اضطراب ملائكه همين است كه تاب ديدار آن حالت را نداشتند . عباس پيش آمد و عرض كرد :
السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا خير المرسلين ، علويه فلانه توسل به من كرده و شفاي فرزندش را از من مي خواهد شما به درگاه كبريائي عرض نماييد كه ، يا اين جوان را شفا عنايت فرمايد و يا آنكه مرا باب الحوائج نگويند و اين لقب را از من بردارند !
چون آن سرور اين سخن را به خدمت پيغمبر اطهر عرضه داشت ناگاه چشم مبارك آن حضرت پر از اشك شد و روي مبارك به حضرت امير نمود فرمود : ياعلي تو هم با من در دعا همراهي كن . هردو بزرگوار ، روي به آسمان و دست به دعا برداشتند . بعد از لحظه اي ملكي از آسمان نازل گرديد و به خدمت حضرت رسالت ماب مشرف گشته سلام نمود و سلام حق – سبحانه و تعالي – را ابلاغ نمود ، عرض كرد حق متعال مي فرمايد : «باب الحوائج» را از عباس نمي گيريم ، و جوان را شفا عطا فرموديم .
شيخ راوي كه اين خواي را ديده مي گويد : فورا از خواب بيدار شدم چون اصلا خبري از اين قضيه بهيچوجه نداشتم بسيار تعجب نمودم . گفتم : البته اين خواب ، صدق و صحيح است و در آن اسراري است . برخاستم ديدم الان سحر است و يك ساعت به صبح مانده است . فصل تابستان بود . به سمت خانه حاجي الكبه روانه شدم .
مؤلف گويد : گوينده قصه ، آدرس خانه حاجي مذكور را – كه در مقابل درب صحن سلطاني مي باشد – گفتند و مرحوم علامه العلما حاج محمد حسن كبه ، برادر مرحوم حاج مصطفي كبه ، اولاد مرحوم حاج صالح كبه كه بزرگترين تاجر شيعه در بغداد و صاحب خيرات و مبرات بودند در همان خانه منزل مي كردند و اين جانب در همانجا به ديدن مرحوم علامه مذكور رفتم . سالهاي متمادي در بحث مرحوم استاد حجت الاسلام تقي الدين شيرازي با آن مرحوم كمال انس را داشتيم.
شيخ گوينده گفت : چون وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را ديدم ميان خانه راه مي رود و بر سر و صورت مي‌زند ، و جوان را در اطاقي تنها گذاشته اند زيرا مرگش محقق و محسوس بود و چشم و انگشت پاهاي او را بسته بودند . به حاجي گفتم تو را چه مي شود ؟ گفت : ديگر چه مي خواهي بشود ؟ دست او را گرفتم ، گفتم آرام بگير و بيا همراه من ، پسرت كجاست ، حق تعالي او را شفا داد و ديگر خوفي و خطري در او نيست . تعجب كرد مرا برد در اطاق بيماري كه مي پنداشتند چند لحظه ديگر زنده نخواهد بود و يا آنكه چند دقيقه بود كه مرگ او را ربوده بود . وارد شديم ديدم به قدرت كامله الهيه جوان نشسته است و مشغول باز كردن چشم خود مي باشد ! پدرش كه اين حالت را ديد دويد او را در بغل گرفت . جوان فريادش برآمد كه گرسنه ام خوراك بياوريد چنان مزاجش رو به بهبودي مي رفت كه گويا ابدا مرض والمي او را عارض نگرديده بود .

 

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/04/29 و ساعت  | 
عاقبت به خیری .....

سرانجامی خوش 


از امام صادق (ع) نقل میشود که فرمودند :

در قوم بنی اسرائیل مردی زندگی میکرد که خود را از قید وبند دنیا ازاد کرده بود .

روزی ابلیس فریادی سر آورد و سپاهیانش را جمع کرد و گفت : چه کسی میتواند آن مرد را فریب دهد ؟

عده ای از ان ها گفتند : ما می توانیم.

ابلیس گفت : از کدامین راه به او نزدیک میشوید ؟

یکی از شیاطین گفت: بوسیله ی زنها .

ابلیس گفت : نمیتوانی زیرا او تا به حال با زنی همکلام نشده است.

شیطانی دیگر گفت : بوسیله ی شراب و شهوات.

ابلیس گفت : نمیتوانی.

شیطانی گفت : من از راه خوبیها به او نزدیک میشوم .

ابلیس پاسخ داد : برو که تو می توانی او را فریب دهی .

پس شیطان به محلی رفت که ان مرد آنجا عبادت میکرد ، و شروع به خواندن نماز در کنارش نمود .

آن مرد کمی استراحت میکرد و میخوابید ولی شیطان هیچ استراحتی نمیکرد و همچنان پیوسته نماز میخواند ، تا اینکه مرد نمازهایش را نزد شیطان خوار و کوچک شمرده و انها را در مقابل نمازهای شیطان ناچیز پنداشته بود رو به شیطان کرده و از او پرسید : چگونه میتوانی اینگونه خدا را عبادت کنی؟

شیطان گفت : ای بنده ی خدا من مرتکب گناهی شده و حال از ان کار پشیمانم و هر گاه گناهم را یاد میکنم قدرتم برای نماز افزون تر میشود .

مرد گفت : گناهت را برایم بازگو تا من نیز آن را مرتکب شده سپس توبه کنم و بتوانم همانند تو به نماز بایستم.

شیطان گفت : وارد شهر شده به خانه ی فلان زن بدکار برو سپس دو درهم به او داده و از لذت ببر.

مرد گفت : از کجا دو درهم فراهم سازم در صورتی که حتی نمیدانم دو درهم چیست ؟

شیطان دو درهم از زیر پای خود بیرون اورده و تقدیم مرد کرد...

مرد با آن هیبتش وارد شهر گشته از مردم سراغ خانه ی آن زن را گرفت و چون مردم پنداشتند که او قصد نصیحت کردن آن زن را دارد وی را به سمت آن خانه هدایت نمودند .

 مرد نزد آن زن رفته ، دو درهم را به او داد و از او خواست که ...... انجام دهند.

زن گفت : تو به شکلی سراغم آمدی که هیچ کس اینگونه پیشم نیامده پس داستانت را برایم تعریف کن ... و مرد تمام ماجرایش را شرح داد .

زن گفت : ای بنده ی خدا ، بدان گناه نکردن راحت تر از درخواست توبه میباشد و اینگونه نیست هر کس که توبه کند خدا توبه اش را بپذیرد ، و من میپندارم این راه را یک شیطان به تو پیشنهاد کرده باشد ، و از .... با او امتناع کرد .

همان شب این زن از دنیا رفت ، صبح آن روز مردم دیدند که روی در خانه اش حک شده :

(به سراغ فلان زن رفته او را کفن و دفن نمایید زیرا او از اهل بهشت است)

مردم شهر بسیار متعجب گشته و سه روز صبر کرده و این زن را دفن نکردند.

خداوند به یکی از پیامبرانش ( شاید حضرت موسی(ع) بوده )وحی فرستاد و گفت :

بر جنازه ی فلان زن رفته برایش نماز میت بخوان و مردم را نیز فرمان بده تا انها نیز چنین کنند ...           چون من او را بخشیده و بهشت را برایش واجب دانستم ، زیراکه او از آلوده ساختن فلان بنده ام به گناه دوری جست.


|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/04/25 و ساعت  | 
حکایتهای زیبا و شیرین
دوستان سلام

تصمیم گرفتم از این به بعد براتون چندتا قصه بزارم اینجا ، فکر کنم تا حالا اونها رو نشنیده باشید 

حتما بخونید خیلی شیرین هستند

نکته !!!  سعی می کنم از داستانهای واقعی استفاده کنم  


نشستن زلیخا برسرراه یوسف

می گویند روزی زلیخا تصمیم گرفت بر سر راه یوسف رفته و شکایت روزگار نزد او کند .

به او گفتند : تو بر او جفا ها کردی و حال ما بیم ان داریم که یوسف تو را آزار دهد .

زلیخا گفت : ولی من از او ترسی ندارم چون دیدمش از خدای می هراسد و من از کسی که ترس خدا در دل داشته باشد بیمناک نشوم .

پس سر راه یوسف رفت و زمانی که یوسف به نزدیکیش رسید به او گفت :

ای یوسف ستایش برازنده ی خدایی است که غلامان را به سبب پیروی از او پادشاه ساخته و پادشهان را به خاطر گناهشان تبدیل به بنده ای کوچک گردانیده .

یوسف سخن زلیخا را شنیده و ایستاد ، به او گفت :

 چه چیزی باعث شد تا از من ان درخواست را کردی ؟

 زلیخا گفت : زیبایی و مهربانیهایت ، زیرا در مصر زنی به زیبایی من یافت نمی شد در حالی که شوهرم مردی زیبا نبود.

یوسف (ع) به او گفت: ای زلیخا چه می گویی اگر پیامبری را در اخر الزمان دیدی که محمد (ص) نام داشت و از من زیباتر و مهربانتر بود؟

زلیخا پاسخ داد: به ان پیامبر (ص) ایمان می اوردم .

یوسف (ع) پرسید : چگونه به او ایمان می اوردی در حالی که خودش را ندیده ای ؟

زلیخا گفت : زیرا هنگامی که تو نامش را بر زبان جاری کردی محبتش در دلم افتاد .

پس خدای بزرگ همراه جبرئیل (ع) به یوسف (ع) وحی نازل کرد و فرمود : چون زلیخا به پیامبری ایمان اورد که هنوز او را ندیده است پس من به او خواهم داد انچه را که از من طلب کند .

یوسف ( ع) رو به زلیخا کرد و گفت : ای زلیخا این جبرئیل (ع) است و میگوید انچه را که دوست داری از خدا درخواست کن .

زلیخا گفت : من سه چیز از او میخواهم ...

  1. جوانیم را بر من برگرداند.
  2. با تو ازدواج کنم .
  3. همراه تو در بهشت باشم.

جبرئیل (ع) بالش را بر بدن زلیخا کشیده او دوباره جوان شد ، زلیخا را به همسری یوسف (ع) در اورد ، و در بهشت نیز کنار یکدیگر خواهند بود .

 


امیدوارم خوشتون اومده باشه ، منتظر داستانهای بعدی باشید ، فقط نظر یادتون نره .....
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/04/25 و ساعت  | 
انتظار .....
باز هم جمعه ای دیگه از راه رسید ... و لی بازم تو نیومدی...

 

  • پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرماید :

أفضل أعمال اُمتی انتظار فرج من الله عزوجل..

با ارزشترین اعمال امت من ، انتظار ظهور حضرت ولی عصر (عج) است که باید آن را از خداوند بخواهند

منتخب الاثر،ص۴۹۶

 

ما عاشق و بیقرار و دلباخته ایم    

                              عمریست به درد عشق ساخته ایم

                                                                ما خانه ی دل بهر تو آراسته ایم  

                                                                                      این خانه زغیر دوست پیراسته ایم

ما از نفس یار ترا می خواهیم 

                              ما از گل و گلزار ترا می خواهیم

                                                                ما را که سوز هجر تو دادیم به جگر

                                                                                             تنها تراب مقدم پاکت دوا بود

 

خوش به حال اونی که عصر جمعه زانو بغل میکنه 

خوش به حال اونی که وقتی غروب رو می بینه دلش ریش ریش میشه

خوش به حال اونی که امام زمان (عج) براش یه رؤیای غیر واقعی نیست

خوش به حال اونی که امام زمانش رو باور داره

به امام زمان (عج) ، ما امام زمان داریم ...

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/04/24 و ساعت  | 
بازم سکوت .....
این دفعه شما بنویسید من می خونم

 

در انتظار حرفای زیباتون هستم

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/04/22 و ساعت  | 
سکوت
میگن تو هر سکوتی کلی حرف خوابیده

پس این بار به جای نوشتن چیزی فقط سکوت می نویسم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در سه شنبه 1384/04/21 و ساعت  | 
قصه ی جوان ....
تصور کنید ...

همه دارن دنبال یه نفر میگردن

یه نفر که بتونه همه ی ناراحتی هاشون رو بر طرف کنه

خبر میرسه که آهای مردم ... اونی که انتظارش رو می کشیدید به زودی میاد

همه خوشحال می شن و چشم به راه اومدنش می دوزند

ثانیه ها همین طور یکی پس از دیگری عبور می کنه

تا اینکه بالاخره خبر میرسه که فلان روز و فلان جا قراره که بیاد

مردم جمع می شند میرن اونجا ببینند اونی که تا حالا انتظار اومدنش رو می کشیدند

چه شکلی داره ، چه جوری هست 

یکی میگه پیر مرده ، یکی دیگه میگه خیلی خوشگله

اون یکی میگه من رو بیشتر از همه دوست داره ، و کمی ان طرف تر میگن که ......

الان دیگه روز موعوده

همه دارن دنبال اون کسی می گردند که تو تصورشون مجسم کردند

یه جوان خوش رو ، و زیبایی که می شه گفت سی و چند سال بیشتر نداره میاد جلو

و میگه : آی جمعیتی که اینجا جمع شدید کمی به من گوش بدید...

همهمه و صدای جمعیت آنقدر زیاد هست که کسی صدای اون جوان رو نمی شنوه

ناگهان صدایی از آسمان به گوش میرسه 

دیگه همه ساکت شدند

یک بار دیگه جوان رو به مردم میکنه و میگه :

من همونی هستم که دارید دنبالش می گردید و انتظارش رو می کشید

همه تعجب می کنند

آخه هیچ کس تصور دیدن چنین چیزی رو نمی کرد  

بازم تو اوج آشنایی

غریب ترین آشنا 

غریبه  

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در سه شنبه 1384/04/21 و ساعت  | 
همسایه ها بخوابید راحت تر از همیشه...
 

همسایه ها بخوابید راحت تر از همیشه


همسایه ها بخوابید راحت تر از همیشه

                                    آخه صدای زهراء دیگه بلند نمی شه

اونی که صبح و شب ناله می زد از درد سینه

                                 اگه بار گران بوده دیگه رفت از مدینه

                    یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه یا زهراء

علی غسّلنی فی اللیل ، علی کفّنی فی اللیل

                                 تا نامردان نبینند ، علی دفّنی فی اللیل

علی قبر مرا مخفی زچشم دشمنان کن

                                 وداعی در دل شب با نیلوفر جوان کن

                    یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه یا زهراء

عزیز مهربونم  جوون قد کمونم

                               مگه خودت نگفتی : علی پیشت می مونم

مرو ای همسر خسته  ببین قلبم شکسته

                                کنار در و سجّاده ببین زینب نشسته

                    یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه یا زهراء

منم و یک مدینه  یه دنیا حرف تو سینه

                               یادم نیار خدایا  پهلو و میخ و سینه

بلند شو مادر زینب  حالا چه وقت خوابه

                               کفن پوش سفید من دلم برات کبابه

                    یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه یا زهراء


|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/04/20 و ساعت  | 
چه بسا یه نفر ............

نمی دونم تا حالا شده فارغ از دنیا بشید

خوش به حال اونی که ........

چه بسا یه نفر زیر بارون موندی چتر بالای سرت گرفته

چه بسا یه نفر بدهکار بودی بهت پول رسونده

چه بسا یه نفر غم و غصه داشته می کشتت اومده یه زره باهات حرف زده آروم شدی

چه بسا یه نفر از جلوت رد شده نشناختیش

چه بسا یه نفر ............

به نظر شما کی میتونه باشه اون یه نفر ؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/04/20 و ساعت  | 
برای غریب ترین آشنا .................

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می دارد

و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/04/20 و ساعت  | 
غریب ترین آشنا
سلام

یک مدتی هست حس غریبی بهم دست داده

     احساس می کنم تو  اوج آشنائیم

غریب ترین آشنا

                       هستم                              

غریب ترین آشنا

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/04/19 و ساعت  | 
بانوی بی نشان

 

روزگارای قدیم تو مدینه یه خونه بود

که تو اون خونه یه ساقی بود و یک پیمونه بود

اهل اون خونه گل سر سبد هستی بودند

هر کدوم دریای بی نهایت مستی بودند

در هستی به روی در اون خونه باز می شد

هر نیازمندی در اون خونه بی نیاز می شد

اهل اون خونه دو دست رحمت خدا بودند

همه با وفا و با صفا و با سخا بودند

ساقر شکسته خونه ی مولا فاطمه

حسن و حسین و زینب سه تا دور دونه بودند

گرد شمع روی مادر مثل پروانه بودند

پیر می خونه شب و روز به اون خونه سر می زد

دل مستش برای دیدن ساقی پر می زد

.....

یه حروم زاده با یک عده اراذل اومدند

در اون خونه رو از بغض و حسد آتیش زدند

به رخ بانوی هستی زحسد سیلی زدند

رو به روی چشم مجنون سیلی زدند

*****

برای گوش دادن اینجا کلیک کنید

 از آسمون دو چشمم

التماس دعا

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/04/18 و ساعت  | 
اقا جان .. آیا شود که بیایی

چه روزها که یک به یک  غروب شد نیامدی

چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی

سلام بر نور دیدگان مهدی صاحب زمان (عج) 

 

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/04/10 و ساعت  | 
حرف اول

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و علی ابائه

فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا

و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا

وتمتعه فیها طویلا

برحمتک یا ارحم الراحمین

اللهم عجل لولیک الفرج

 

با یاد خدا و یاری امام زمان

یا علی

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/04/05 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar