| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
در حسرت آسمان آبی تاکی؟!
در حسرت آسمان آبی تاکی ؟!
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/04/31 و ساعت |
گل سرخ
قصه گل سرخ و رهگذر
وسط یه بیابون خشک و گرم یک گل سرخ زندگی میکرد که از تنهایی و گرما دیگه کم کم داشت پژمرده میشد و از بین میرفت . تا اینکه روزی رهگذری که داشته از اونجا رد میشده چشمش به گل سرخ میفته و کمی بهش آب میده ، دیگه از اون روز به بعد رهگذر برای گل سرخ آب میبرد و کمی کنارش می نشست ، روزی گل سرخ به رهگذر میگه تو که اینقدر من رو دوست داری خوب منو پیش خودت ببر که همیشه کنار همدیگه باشیم. رهگذر کمی فکر میکنه و میگه : نمی تونم تو رو ببرم اونجایی که زندگی میکنم ، آخه اونجا جایی برای رشد تو نیست . گل سرخ خیلی غمگین میشه و .... رهگذر به گل سرخ میگه : ناراحت نباش ، هر روز میام پیشت میشینم و تا اونجا که میتونم نمی زارم تنها باشی . از اون روز خیلی گذشته و رهگذر و گل سرخ هر روز بیشتر به همدیگه نزدیک میشن ... تا جایی که اگه گل سرخ یک روز رهگذر رو نبینه ... گلبرگاش میریزه و خودش هم پژمرده میشه .
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1384/04/30 و ساعت |
سالروز شهادت حضرت ام البنین (س)
مادر ماه
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/04/29 و ساعت |
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام
شفاعت حضرت ابوالفضل العباس ( ع)
آيتالله حاج ميرزا هادي خراساني در كتاب معجزات و كرامات مي نويسد : چنين فرمود عالم رباني شيخ مرتضي آشتياني ، از حجت الاسلام استادش حاج ميرزا حسين خليلي طهراني – اعلي الله مقامه – كه گفت : خبر داد ما را شيخ جليل و رفيق نبيل كه با همديگر در دروس «صاحب جواهر » حاضر مي شديم ، كه يكي از تجار که رئيس خانواده «الكبه » در زمان خود بود پسري دارد جوان خوش منظر و مؤدب ، والده اش علويه محترمه اي است و منحصر است اولاد ايشان به همين جوان ، در كربلا مريض شد و شايد ناخوشي او حصبه «تيفوس » بوده و به قدري سخت شد كه به حال مرگ و احتضار افتاد ، بلكه فوت كرد و چشم و پاي او را بستند . پدرش از اندرون خانه به بيروني رفته و بر سر و سينه مي زد . علويه محترمه مادر آن جوان ، به حرم مطهر حضرت ابوالفضلالعباس (ع) مشرف و از كليددار آستانه خواهش كرد كه اجازه بدهد شب را تا صبح در حرم بماند . نخست كليددار قبول نمي كرد ولي وقتي علويه خود را معرفي كرد و گفت : پسر من محتضر است و چاره اي جز توسل به حضرت باب الحوائج ندارم كليددار قبول كرد و به مستخدمين دستور داد علويه را در حرم بگذارند بماند.
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/04/29 و ساعت |
عاقبت به خیری .....
سرانجامی خوش
از امام صادق (ع) نقل میشود که فرمودند : در قوم بنی اسرائیل مردی زندگی میکرد که خود را از قید وبند دنیا ازاد کرده بود . روزی ابلیس فریادی سر آورد و سپاهیانش را جمع کرد و گفت : چه کسی میتواند آن مرد را فریب دهد ؟ عده ای از ان ها گفتند : ما می توانیم. ابلیس گفت : از کدامین راه به او نزدیک میشوید ؟ یکی از شیاطین گفت: بوسیله ی زنها . ابلیس گفت : نمیتوانی زیرا او تا به حال با زنی همکلام نشده است. شیطانی دیگر گفت : بوسیله ی شراب و شهوات. ابلیس گفت : نمیتوانی. شیطانی گفت : من از راه خوبیها به او نزدیک میشوم . ابلیس پاسخ داد : برو که تو می توانی او را فریب دهی . پس شیطان به محلی رفت که ان مرد آنجا عبادت میکرد ، و شروع به خواندن نماز در کنارش نمود . آن مرد کمی استراحت میکرد و میخوابید ولی شیطان هیچ استراحتی نمیکرد و همچنان پیوسته نماز میخواند ، تا اینکه مرد نمازهایش را نزد شیطان خوار و کوچک شمرده و انها را در مقابل نمازهای شیطان ناچیز پنداشته بود رو به شیطان کرده و از او پرسید : چگونه میتوانی اینگونه خدا را عبادت کنی؟ شیطان گفت : ای بنده ی خدا من مرتکب گناهی شده و حال از ان کار پشیمانم و هر گاه گناهم را یاد میکنم قدرتم برای نماز افزون تر میشود . مرد گفت : گناهت را برایم بازگو تا من نیز آن را مرتکب شده سپس توبه کنم و بتوانم همانند تو به نماز بایستم. شیطان گفت : وارد شهر شده به خانه ی فلان زن بدکار برو سپس دو درهم به او داده و از لذت ببر. مرد گفت : از کجا دو درهم فراهم سازم در صورتی که حتی نمیدانم دو درهم چیست ؟ شیطان دو درهم از زیر پای خود بیرون اورده و تقدیم مرد کرد... مرد با آن هیبتش وارد شهر گشته از مردم سراغ خانه ی آن زن را گرفت و چون مردم پنداشتند که او قصد نصیحت کردن آن زن را دارد وی را به سمت آن خانه هدایت نمودند . مرد نزد آن زن رفته ، دو درهم را به او داد و از او خواست که ...... انجام دهند. زن گفت : تو به شکلی سراغم آمدی که هیچ کس اینگونه پیشم نیامده پس داستانت را برایم تعریف کن ... و مرد تمام ماجرایش را شرح داد . زن گفت : ای بنده ی خدا ، بدان گناه نکردن راحت تر از درخواست توبه میباشد و اینگونه نیست هر کس که توبه کند خدا توبه اش را بپذیرد ، و من میپندارم این راه را یک شیطان به تو پیشنهاد کرده باشد ، و از .... با او امتناع کرد . همان شب این زن از دنیا رفت ، صبح آن روز مردم دیدند که روی در خانه اش حک شده : (به سراغ فلان زن رفته او را کفن و دفن نمایید زیرا او از اهل بهشت است) مردم شهر بسیار متعجب گشته و سه روز صبر کرده و این زن را دفن نکردند. خداوند به یکی از پیامبرانش ( شاید حضرت موسی(ع) بوده )وحی فرستاد و گفت : بر جنازه ی فلان زن رفته برایش نماز میت بخوان و مردم را نیز فرمان بده تا انها نیز چنین کنند ... چون من او را بخشیده و بهشت را برایش واجب دانستم ، زیراکه او از آلوده ساختن فلان بنده ام به گناه دوری جست.
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/04/25 و ساعت |
حکایتهای زیبا و شیرین
دوستان سلام
تصمیم گرفتم از این به بعد براتون چندتا قصه بزارم اینجا ، فکر کنم تا حالا اونها رو نشنیده باشید حتما بخونید خیلی شیرین هستند نکته !!! سعی می کنم از داستانهای واقعی استفاده کنم
نشستن زلیخا برسرراه یوسف می گویند روزی زلیخا تصمیم گرفت بر سر راه یوسف رفته و شکایت روزگار نزد او کند . به او گفتند : تو بر او جفا ها کردی و حال ما بیم ان داریم که یوسف تو را آزار دهد . زلیخا گفت : ولی من از او ترسی ندارم چون دیدمش از خدای می هراسد و من از کسی که ترس خدا در دل داشته باشد بیمناک نشوم . پس سر راه یوسف رفت و زمانی که یوسف به نزدیکیش رسید به او گفت : ای یوسف ستایش برازنده ی خدایی است که غلامان را به سبب پیروی از او پادشاه ساخته و پادشهان را به خاطر گناهشان تبدیل به بنده ای کوچک گردانیده . یوسف سخن زلیخا را شنیده و ایستاد ، به او گفت : چه چیزی باعث شد تا از من ان درخواست را کردی ؟ زلیخا گفت : زیبایی و مهربانیهایت ، زیرا در مصر زنی به زیبایی من یافت نمی شد در حالی که شوهرم مردی زیبا نبود. یوسف (ع) به او گفت: ای زلیخا چه می گویی اگر پیامبری را در اخر الزمان دیدی که محمد (ص) نام داشت و از من زیباتر و مهربانتر بود؟ زلیخا پاسخ داد: به ان پیامبر (ص) ایمان می اوردم . یوسف (ع) پرسید : چگونه به او ایمان می اوردی در حالی که خودش را ندیده ای ؟ زلیخا گفت : زیرا هنگامی که تو نامش را بر زبان جاری کردی محبتش در دلم افتاد . پس خدای بزرگ همراه جبرئیل (ع) به یوسف (ع) وحی نازل کرد و فرمود : چون زلیخا به پیامبری ایمان اورد که هنوز او را ندیده است پس من به او خواهم داد انچه را که از من طلب کند . یوسف ( ع) رو به زلیخا کرد و گفت : ای زلیخا این جبرئیل (ع) است و میگوید انچه را که دوست داری از خدا درخواست کن . زلیخا گفت : من سه چیز از او میخواهم ...
جبرئیل (ع) بالش را بر بدن زلیخا کشیده او دوباره جوان شد ، زلیخا را به همسری یوسف (ع) در اورد ، و در بهشت نیز کنار یکدیگر خواهند بود .
امیدوارم خوشتون اومده باشه ، منتظر داستانهای بعدی باشید ، فقط نظر یادتون نره ..... |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/04/25 و ساعت |
انتظار .....
باز هم جمعه ای دیگه از راه رسید ... و لی بازم تو نیومدی...
أفضل أعمال اُمتی انتظار فرج من الله عزوجل.. با ارزشترین اعمال امت من ، انتظار ظهور حضرت ولی عصر (عج) است که باید آن را از خداوند بخواهند منتخب الاثر،ص۴۹۶
ما عاشق و بیقرار و دلباخته ایم عمریست به درد عشق ساخته ایم ما خانه ی دل بهر تو آراسته ایم این خانه زغیر دوست پیراسته ایم ما از نفس یار ترا می خواهیم ما از گل و گلزار ترا می خواهیم ما را که سوز هجر تو دادیم به جگر تنها تراب مقدم پاکت دوا بود
خوش به حال اونی که عصر جمعه زانو بغل میکنه خوش به حال اونی که وقتی غروب رو می بینه دلش ریش ریش میشه خوش به حال اونی که امام زمان (عج) براش یه رؤیای غیر واقعی نیست خوش به حال اونی که امام زمانش رو باور داره به امام زمان (عج) ، ما امام زمان داریم ... |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/04/24 و ساعت |
بازم سکوت .....
این دفعه شما بنویسید من می خونم
در انتظار حرفای زیباتون هستم |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/04/22 و ساعت |
سکوت
میگن تو هر سکوتی کلی حرف خوابیده
پس این بار به جای نوشتن چیزی فقط سکوت می نویسم
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در سه شنبه 1384/04/21 و ساعت |
قصه ی جوان ....
تصور کنید ...
همه دارن دنبال یه نفر میگردن یه نفر که بتونه همه ی ناراحتی هاشون رو بر طرف کنه خبر میرسه که آهای مردم ... اونی که انتظارش رو می کشیدید به زودی میاد همه خوشحال می شن و چشم به راه اومدنش می دوزند ثانیه ها همین طور یکی پس از دیگری عبور می کنه تا اینکه بالاخره خبر میرسه که فلان روز و فلان جا قراره که بیاد مردم جمع می شند میرن اونجا ببینند اونی که تا حالا انتظار اومدنش رو می کشیدند چه شکلی داره ، چه جوری هست یکی میگه پیر مرده ، یکی دیگه میگه خیلی خوشگله اون یکی میگه من رو بیشتر از همه دوست داره ، و کمی ان طرف تر میگن که ...... الان دیگه روز موعوده همه دارن دنبال اون کسی می گردند که تو تصورشون مجسم کردند یه جوان خوش رو ، و زیبایی که می شه گفت سی و چند سال بیشتر نداره میاد جلو و میگه : آی جمعیتی که اینجا جمع شدید کمی به من گوش بدید... همهمه و صدای جمعیت آنقدر زیاد هست که کسی صدای اون جوان رو نمی شنوه ناگهان صدایی از آسمان به گوش میرسه دیگه همه ساکت شدند یک بار دیگه جوان رو به مردم میکنه و میگه : من همونی هستم که دارید دنبالش می گردید و انتظارش رو می کشید همه تعجب می کنند آخه هیچ کس تصور دیدن چنین چیزی رو نمی کرد بازم تو اوج آشنایی غریب ترین آشنا غریبه |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در سه شنبه 1384/04/21 و ساعت |
همسایه ها بخوابید راحت تر از همیشه...
همسایه ها بخوابید راحت تر از همیشه
همسایه ها بخوابید راحت تر از همیشه آخه صدای زهراء دیگه بلند نمی شه اونی که صبح و شب ناله می زد از درد سینه اگه بار گران بوده دیگه رفت از مدینه یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه یا زهراء علی غسّلنی فی اللیل ، علی کفّنی فی اللیل تا نامردان نبینند ، علی دفّنی فی اللیل علی قبر مرا مخفی زچشم دشمنان کن وداعی در دل شب با نیلوفر جوان کن یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه یا زهراء عزیز مهربونم جوون قد کمونم مگه خودت نگفتی : علی پیشت می مونم مرو ای همسر خسته ببین قلبم شکسته کنار در و سجّاده ببین زینب نشسته یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه یا زهراء منم و یک مدینه یه دنیا حرف تو سینه یادم نیار خدایا پهلو و میخ و سینه بلند شو مادر زینب حالا چه وقت خوابه کفن پوش سفید من دلم برات کبابه یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه یا زهراء
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/04/20 و ساعت |
چه بسا یه نفر ............
نمی دونم تا حالا شده فارغ از دنیا بشید خوش به حال اونی که ........ چه بسا یه نفر زیر بارون موندی چتر بالای سرت گرفته چه بسا یه نفر بدهکار بودی بهت پول رسونده چه بسا یه نفر غم و غصه داشته می کشتت اومده یه زره باهات حرف زده آروم شدی چه بسا یه نفر از جلوت رد شده نشناختیش چه بسا یه نفر ............ به نظر شما کی میتونه باشه اون یه نفر ؟؟؟؟؟ |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/04/20 و ساعت |
برای غریب ترین آشنا .................
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده می دارد و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/04/20 و ساعت |
غریب ترین آشنا
سلام
یک مدتی هست حس غریبی بهم دست داده احساس می کنم تو اوج آشنائیم غریب ترین آشنا هستم
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/04/19 و ساعت |
بانوی بی نشان
روزگارای قدیم تو مدینه یه خونه بود که تو اون خونه یه ساقی بود و یک پیمونه بود اهل اون خونه گل سر سبد هستی بودند هر کدوم دریای بی نهایت مستی بودند در هستی به روی در اون خونه باز می شد هر نیازمندی در اون خونه بی نیاز می شد اهل اون خونه دو دست رحمت خدا بودند همه با وفا و با صفا و با سخا بودند ساقر شکسته خونه ی مولا فاطمه حسن و حسین و زینب سه تا دور دونه بودند گرد شمع روی مادر مثل پروانه بودند پیر می خونه شب و روز به اون خونه سر می زد دل مستش برای دیدن ساقی پر می زد ..... یه حروم زاده با یک عده اراذل اومدند در اون خونه رو از بغض و حسد آتیش زدند به رخ بانوی هستی زحسد سیلی زدند رو به روی چشم مجنون سیلی زدند ***** برای گوش دادن اینجا کلیک کنید التماس دعا |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/04/18 و ساعت |
اقا جان .. آیا شود که بیایی
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/04/10 و ساعت |
حرف اول
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین بسم الله الرحمن الرحیم اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و علی ابائه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا برحمتک یا ارحم الراحمین
با یاد خدا و یاری امام زمان یا علی |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/04/05 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() بعد از مدت ها دوباره او را ديدم.
باز با همان زيبايي و وقار؛ با همان قدم هاي آهسته و با لبخندي پر معنا. تا ميان جمع شد، همه به سوي او شتافتند. گويا آشناتر از آشناترين آشنايانشان بود. مردي دوان دوان جمع را شكافت و خود را به او رسانيد و گفت: - چه خوب شد كه شما را ديدم .... آن يكي وسط پريد و گفت: - مدتي است درآمدي ندارم، آيا ميتوانيد برايم كاري .... سومي آهي سر داد و گفت: - چه خوب ميشد اگر دستي بر سر دختر بيمارم ميكشيديد . و كمي آن طرف تر، زني كه مانند ابر بهاري، طوفاني از اشك را به دوش ميكشيد، فرياد كشيد: - شما را به خدا مشكلم را حل كنيد. و .... و ..... و .......... او كه ميان جمع ايستاده بود؛ به تك تك خواستههاي افراد رسيدگي كرد. حتي آن كودكي كه براي بادكنك بي بادش نالان شده بود، با بادكنكي زيبا، خندان به خانه برگشت. ولي ... ولي افسوس كه كسي به خواستهي او توجهي نكرد. رو به آسمان چرخيد و تنها چيزي كه از آن صورت نوراني نمايان گشت، مرواريدي از ديار آشناي اشك بود كه نرسيده به زمين روي بال فرشتگان چكيد و به آسمان رفت. سپس نگاهي به من انداخت و با لبخندي پر معنا از آنجا دور شد. چنين بود كه تا او را در اوج آشنايي غريب ترين يافتم؛ غريب ترين آشنا نام نهادم. و برگ اول زندگيم را با كمال افتخار به او اختصاص دادم. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 آرشيو موضوعی
داستانمناسبتها دل نوشته ها متفرقه مبانی داستان نویسی پخش زنده از حرم امام حسین علیه السلام پخش زنده از حرم حضرت عباس علیه السلام قطعه های ادبی گالری پيوندهای روزانه
رنگین کمانآسمان دل روان شناسی و مشاوره آونگ خاطره های ما آغاز با عشق بنام حضرت دوست همسفر مهتاب مرداب آبی باران عدل از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برسر 2 راهي با خاطراتم آواز در باران رز سياه کوچه پس کوچه هاي دل التماس آرشيو پیوندها پيوندها
ابوالفضل (ع)مرداب سنگی فریاد خاموش لبگزه بنام حضرت دوست اندیشه جوان سکوت سرد زندگی سهم عاشقاست بی تو هرگز علائم ظهور حضرت مهدی - عج - هزاران راز زندگی افشین امیر پاشا عشق ؟؟؟ رهگذر عاشق باران می خواهم بدانم 3 تا نقطه نغمه های تنهایی من جنون تو عزیز دلمی قصه چشمات دفتر خاطرات یه مجنون دعاها و نیازها یک تکه ماه بی نصیب زبور عشق سرزمین نور بـــــرو . .برودیگه.ازعشق برام حــرف نزن یک دنیا پدر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |