رنجهاي يک زن
حکایت میکنند که :
تاجري بزرگ و نيکوکاري با ثروتي هنگفت و عظيم سخت مريض ميشود و پسرش را خوانده به او ميگويد :
پسر عزيزم ، قبر خانه اي است که حتما بايد روزي داخل آن شويم ، از عارفان شنيده ام ".. آن کس که به ياد مرگ باشد به کم دنيا هم قانع است ولي آن کس که مرگ را به فراموشي سپارد اگر تمام دنيا را به او بخشند باز راضي نمي شود ، و کسي که تأملي در عمر کوتاه خويش کند خود را در دنياي فاني از نيکو سرشتان قرار خواهد داد .." ، و من مي پندارم زمان مرگم نزديک گشته و عمرم به پايان رسيده و چيزي جز ديدار پروردگارم برايم باقي نمانده است .
اموال خود را که دویست هزار دينار ، ده غلام ، ده کنيز ، خانه ها ، باغها و .... مي باشند از خود بر جاي ميگزارم ، کسي نيست که آن ها را از تو بطلبد ، مگر خواهرت و ميدانم او دختري نسيت که چشم به مال دنيا داشته باشد و کارهاي خود را براي پروردگار خويش منزه کرده و به عبادت خدا مشغول است . سهمش را از او دريغ مگردان ، لکن ارثش را نزد خود به امانت نگه دار و هرگاه از تو چيزي درخواست کرد برايش فراهم ساز ، اگر چنين کني حسابت نزد خدا پاک خواهد ماند .
پسرتاجر پس از شنيدن سخنان پدر به او قول داد که بر وصيتش جامه عمل بپوشاند .
در همين هنگام مرد تاجر دار فاني را وداع گفته و به رحمت خدا ميرود .
پس از اتمام مراسم عزاداري مرد تاجر و گذشت مدتي از درگذشت وي گروهي از تاجران ، به پسر تاجر پيشنهاد دادند که کارهاي پدرش را خود به عهده گيرد ، او نيز پذيرفت و شروع به خريد و فروش و تجارت کرد . خواهر پارسايش نيز به راز و نياز و عبادت خويش پرداخت .
يک روز هنگامي که پسر تاجر سخت مشغول خريد و فروش بود پيرزن عصا به دستي را ديد که به سمت او مي آيد ، پيرزن لرزان لرزان نزديک شد و پس از اينکه مدتي به او خيره گشته بود پرسيد : آيا تو پسر فلان تاجر هستي ؟
پسر تاجر پاسخ داد : بله خودم هستم .
پيرزن کنار پسر تاجر نشست و خود را با اجناس مغازه سرگرم نمود ، پس از مدتي زير و رو کردن مغازه از پسر تاجر پرسيد : آيا تو ازداج کرده اي ؟
پسر تاجر گفت : خير ، چطور مگه ؟
پيرزن ادامه داد ... چگونه تنها زندگي ميکني در حالي که اين چنين پول و ثروت داري ، بدان در اين سرمايه بيشمارت هيچ سودي نهفته نيست مگر زماني که کنارت همسري زيبارو باشد .
پسر تاجر گفت : من با خود عهد بسته ام ، هرگز ازدواج نکنم مگر با دختري که او را ديده و پسنديده باشم .
پيرزن گفت : اگر من چنين شرايطي برايت فراهم گردانم چه خواهي کرد ؟
پسر تاجر گفت : اگر او را بپسندم با او ازدواج خواهم کرد وگرنه که هيچ .
پيرزن گفت : بلند شو ، تا آنچه ميخواهي را نشانت دهم که شتاب در انجام کار خير جايز است .
پسر تاجر مغازه را به شاگردانش سپرد و دنبال پيرزن به راه افتاد تا اينکه به در يک خانه رسيدند ، پيرزن ابتدا وارد خانه شد و پسر تاجر نيز پشت سر او وارد گشت ، هر دو به اتاقي تاريک در آن خانه رسيدند .
پيرزن ايستاد و گفت : بدان اگر بدگماني پيش نيايد حداقل باعث تهمت خواهد شد و اگر سو ءظني پيش آيد باعث برملا شدن اسرار خواهد گشت پس بگذار چشمانت را با اين پارچه ببندم که اگر کسي ما را با هم ديد تهمتي به ما نزند ، زيرا من چشمان مردم را مداوا ميکنم و گمان خواهند کرد تو را نيز براي معالجه چشمانت به اينجا آورده ام .
پس چشمان پسر را بسته و مانند نابينايي او را پيش ميبرد ، تا به دري بزرگ رسيدند ، پيرزن در زد و غلامي در را باز کرد ، هر دو وارد آنجا شدند و از چند دهليز گذشتند تا وارد قصري شدند ، در آن قصر درختان و گلهاي فراواني بود و در وسط آنجا برکه اي با آبي خوش بو جريان داشت ، کنار برکه تختي بزرگ و زيبايي مزين به جواهرات گوناگون با چهار پايه از استخوان فيل گذاشته بودند .
پيرزن پسر را روي آن تخت نشاند و چشمانش را باز کرد ، پسر تاجر از ديدن زيبايي هاي آن قصر بسيار شگفت زده شد و پنداشت در قصر يکي از پادشاهان نشسته و به فکر فرو رفت .
پيرزن دستانش را به هم زد و در همين هنگام ده دختر با صورتي زيبا چون ماه که ميانشان دختري زيباتر با صورتي همچو خورشيدي فروزان در آسمان آبي قرار داشت از قصر بيرون آمدند .
همينکه چشمان پسر تاجر به آن دختر افتاد از شدت زيبايي و جمالش مدهوش گشته و بيهوش به زمين افتاد .
پس از مدتي پسر تاجر به هوش آمد ، سرش را بلند کرد و به دخترک زيبارو سلام داد .
دخترک زيبارو جواب سلامش را گفت و کنارش روي تخت نشست و شروع به حرف زدن و شوخي با او کرد .
پسر تاجر از ديدن چنين چيزي زبانش بند آمده بود و دانست که عاشق دخترک زيبارو گشته است .
پيرزن گفت : حال چه ميگويي ، کنار دختري که ماه شب چهارده نيز در مقابل زيبائيش خود را خوار و کوچک ميشمرد نشسته اي ، و اين چيزي جز بالاتر از آنچيزي که خود در جستجويش بودي نيست ، پس بلند شو و قاضي را فراخوان تا شما را به عقد يکديگر در آورد .
پسر تاجر گفت : من بايد با کسي مشورت کنم و او را از حال خود با خبر سازم .
پيرزن گفت :پس جواب مرا چه هنگام خواهي داد ؟
پسر تاجر گفت : انشا الله فردا جواب قطعي ام را خواهم داد .
سپس پيرزن دوباره آن دستمال را به چشمان پسر بست و از دستش گرفت و او را راهنمايي کرد تا به مغازه خود بازگردد .
پسر تاجر ندانست از کدامين سو آمده است ، با حالي پريشان و فکري مشغول وارد مغازه اش شد ، ساعتي آنجا نشست و به دخترک زيبارو فکر کرد ، سپس مغازه را بسته و به سمت خانه خود روانه گشت .
ادامه دارد ......



























