| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
عید سعید غدیر ...
بسم الله الرحمن الرحیم ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا )
الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی بن ابی طالب علیه السلام عاشقان عیدتان مبارک |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1384/10/29 و ساعت |
رنجهای یک زن "قسمت پایانی"
رنجهاي يک زن ... قسمت اول ... قسمت دوم ... قسمت سوم... قسمت چهارم...
کنار ساحل درخت بزرگ و چشمه ی آبی بود ، سارا نزدیکی چشمه رفت و وضو گرفت و ان شب تا صبح مشغول به عبادت خدا شد ، صبحدم پیرمردی سوار بر اسبی به سمت ساحل می تاخت ، چشمش به سارا افتاد و نزدش آمد ، سلام کرد و پرسید : گناهت چه بود که دست و پایت را بریده اند و چرا در این ساحل تنها هستی ؟ سارا گفت : این قضای الهی و حکمت اوست ، تو کیستی و از کجا آمده ای و آیا این نزدیکی آبادی وجود دارد ؟ پیرمرد گفت : من هیزم شکن هستم و هیزم هایم را به اهالی این دهکده می فروشم . سارا پرسید : هیزم هایت را چند می فروشی ؟ پیرمرد جواب داد : به سه درهم . سارا انگشتری طلا بیرون آورد و گفت : این انگشتر را بگیر و مرا به آبادی برسان تا ثوابی برده باشی . پیرمرد قبول کرد و شکر خدا را بجا آورد و سارا را سوار اسبش کرد و او را به دهکده رساند ، هنگامی که وارد دهکده شدند از سارا پرسید : آیا تو در اینجا آشنایی داری تا به خانه ی آنها بروی ؟ سارا گفت : خیر ... ولی آیا در این دهکده مسجد و جایگاهی برای عبادت خدا وجود دارد ؟ پیرمرد گفت : آری . سارا از او خواست تا او را آنجا ببرد ، پیرمرد نیز چنین کرد و او را در مسجدی گذاشت و رفت . در آن دهکده مرد بزرگی زندگی می کرد ، هنگامی که میخواست به خانه ی خود برگردد داخل مسجد شد تا نماز بخواند ، سارا را آنجا دید که عبادت میکند ، از زیبایی و نورانیتش خوشش آمد ، به خانه رفت و تکه نانی به همراه کاسه ای ماست و مقداری خرما برای سارا آورد و تقدیمش کرد ، سارا آنها را خورد و خدا را شکر کرد ، بعد از مدتی کنیز آن مرد آمد و کاسه را برد . هنگامی که خورشید به وسط آسمان رسیده بود جمعی از بچه های دهکده وارد مسجد شدند و تا سارا را با آن زیبایی و نورانیت دیدند سخنانی ناپسند به او گفته و سارا را رنجاندند و از آنجا بیرون رفتند در حالی که تعدادی از آنان می گفتند : شب هنگام بر می گردیم و جانش را بر لبش خواهیم رساند . هنگامی که شب فرا رسید بچه ها به سمت مسجد روانه گشتند ، سارا نزدیک شدنشان را حس کرد و دست خود را به سوی آسمان دراز کرد و از خدا خواست تا او را یاری رساند ، در همین حال به دستور خدا در مسجد ناپدید شد ، سر دسته ی بچه ها گفت : از سقف وارد مسجد می شویم و او را اذیت خواهیم کرد ، پس خواست تا به پشت بام مسجد برود در همین اثنا پایش لرزید و با صورت به زمین خورد و کمرش شکست و شروع به ناله و زاری کرد ، بقیه بچه ها نیز پا به فرار گذاشتند . وقتی که صبح شد مردم دهکده او را بی حال کنار مسجد روی زمین دیدند ، آن پسر فرزند رئیس دهکده بود ، پدرش نزدش آمد و ماجرایش را از او پرسید و پسرک نیز تمام ماجرایش را تعریف کرد ، پدرش وارد مسجد شد و از سارا معذرت خواهی کرد و از او خواست تا پسرش را ببخشد و برای بهبودیش دعا کند ، سارا گفت : او را نزد من بیاورید ... بعد دست خود را بر کمر پسرک کشید و همان لحظه پسرک خوب شد اهالی دهکده با دیدن این صحنه بسیار متعجب شدند و گفتند : چنین زنی نیکو سرشت نباید اینجا بماند و باید او را به خانه هایمان برده تا دختران و همسرانمان در خدمت او باشند . سارا گفت : هیچ خانه ای را به خانه ی خدا ترجیح نمی دهم . پدر آن پسرک که رئیس دهکده بود آن مسجد را توسعه داد و زمین های اطراف آن را خرید و آنجا را به باغی زیبا مبدل کرد و کنیزی را نیز در خدمت سارا قرار داد تا همیشه کنارش باشد . بعد از آن ماجرا نام سارا در میان مردم پیچید ، سارا مدتی آنجا ماند و مردم دهکده نیز برایش هدایایی می آوردند و از او می خواستند تا برایشان دعا کند . روزها به همین منوال سپری می شد تا اینکه زمستان از راه رسید ، یک روز بسیار سرد زمستانی سارا دید که پیراهنش خونی شده است ، رفت تا آن را بشوید اما از ناحیه ی دست فشار زیادی به او وارد گشت و نتوانست ، برای همین بسیار رنجیده خاطر گشت ، برگشت و روی سجاده اش نشست و از خدا خواست تا او را از این وضعیت نجات داده و و دست و پایش را شفا دهد ، در همین حال خوابش برد و در خواب دید شخصی به او می گوید : بشارت باد تو را که شفا یافتی و خداوند متعال به خاطر گریه و زاری ات به تو رحم خواهد کرد و تمام آنچه که از دست دادی را به تو باز خواهد داد . سارا از خواب بیدار شد و مردی نورانی با صورتی زیبا که عمامه ای سبز بر سر داشت را کنارش دید ، آن مرد نورانی خم شد و دستی بر دست و پای بریده اش کشید ، بلا فاصله سارا تمام دردهایش آرام شد و دست و پایش را دید که به لطف خدا مانند روز اولشان شده اند ، بسیار خوشحال شد و شکر خدا را بجا آورد . این خبر به گوش اهالی دهکده رسید و آنها شتابان به دیدار سارا آمدند و او را سالم و سلامت یافتند و این امر باعث شد تا نام سارا به شهرهای مجاور نیز برسد و سارا در آن منطقه معروف گردد . تا اینجا از ماجراهای سارا با خبر شدید ، حال از پادشاه بشنوید .... پادشاه شاد و پیروز به قصر خود برگشت و نزد مادرش رفته و سراغ سارا را گرفت . مادرش گفت : همانگونه که در نامه برایم نوشته بودی او را در دریا غرق کردم ! پادشاه از سخن مادرش مبهوت گشت و گفت : مادر ... به خدا سوگند من چنین ننوشته بودم ، ولی این شما بودید که برایم نوشته بودید که سارا دو پسر سیاه و زشت که شبیه غول هستند به دنیا آورده ؟ مادرش گفت : به خدا سوگند من چنین خبری برایت نفرستاده بودم ، بلکه نوشته بودم که سارا دو پسر زیبا و سفید همچو ماه به دنیا آورده که هر دو شبیه تو هستند و من آنها را به زیباترین نام ها نامگذاری کرده ام . تا پادشاه چنین شنید ، بغض گلویش را فشرد و لبسهایش را چنگ زد و با شیون و زاری روی زمین نشست و خاکهای اطرافش را بر سرش ریخت و گفت : مادر ... فرزندانم را برگردان و گرنه خودم را خواهم کشت . مادرش گفت : پسرم قدری آرام باش و صبر پیشه ساز و اینگونه خود را اذیت مکن و بگذار خسرو را نزدت حاضر کنم و از او بپرسیم این نامه ها را چه کسی نوشته ؟ سپس دستور داد تا او را حاضر کنند ، هنگامی که خسرو نزدشان آمد پادشاه دستور قتل او را صادر کرد . خسرو التماس کنان گفت : ای پادشاه مرا عفو کن ... پادشاه گفت : اگر راستش را بگویی تو راخواهم بخشید،حال بگو آیا نامه ام را نزد شخص دیگری برده ای؟ خسرو گفت : به خدا سوگند خیر ، ولی هنگامی که نزد شما می آمدم در راه زنی زیبارو به سویم آمد و مرا جام شرابی داد و مست و بی هوشم گرداند و هنگامی که به هوش آمدم او را ندیدم و این کار را هنگام رفتن و برگشتن انجام داد . پادشاه پرسید : وای بر تو ، آیا آن زن را می شناختی ؟ خسرو گفت : به خدا سوگند خیر . پادشاه گفت : آیا خانه ی آن زن را به خاطر داری ؟ خسرو گفت : آری . سپس پادشاه همراه خسرو به سمت آن خانه به راه افتادند تا اینکه به خانه ی دلربا رسیدند ، پادشاه دستور داد تا دلربا را نزدش حاضر کنند ، هنگامی که دلربا آمد ، خسرو او را شناخت و به پادشاه گفت : ای پادشاه این همان زنی است که ماجرایش را برایتان تعریف کردم . پادشاه رو به دلربا کرد و گفت : زود حقیقت کار خود را بازگو کن و گرنه تو را به بدترین شکلها به هلاکت خواهم رساند ... دلربا گفت : براستی که الان حقیقت آشکار شد ، آری من چنین نوشتم ، بعد تمام داستانش را برای پادشاه تعریف کرد و گفت که همسر برادر سارا هست و این بلاها را از روی حسد و نفرتش نسبت به او سرش آورده است. پادشاه دستور داد تا دلربا و خسرو را زندانی کنند ، سپس رشید را فراخواند و از او پرسید : با آن صندوقچه چه کردی ؟ رشید نیز تمام ماجرایش را برای پادشاه تعریف کرد ... پادشاه همراه رشید و بزرگان سپاهش به سمت آن ساحل به راه افتاند تا نزدیکی آن درخت و چشمه رسیدند ، رشید گفت : ای پادشاه من انها را اینجا قرار دادم ، در همین هنگام مرد ماهیگیری از دهکده به سمت ساحل می آمد ، پادشاه جلو رفت و سراغ سارا را از او گرفت . مرد ماهیگیر گفت : من از اهالی این دهکده هستم و این نشانه هایی که می گویی از آن زنی پارسا در این منطقه است که نزد ما بسیار عزیز می باشد . پادشاه گفت : ما را نزدش ببر .... مرد ماهیگیر همراه پادشاه و سپاهیانش به سمت دهکده روانه شدند ، زمانی که اهالی دهکده از ورود پادشاه با خبر گشتند به استقبالش آمدند و به او پیشنهاد دادند که : بهتر است برای گشایش کارت نزد زن پارسایی که اینجاست بروی و از او بخواهی تا برایت دعا کند ، سپس تمام قصه ی سارا را برای پادشاه تعریف کردند . هنگامی که پادشاه ماجرای سارا را شنید گفت : به خدا سوگند او همسر و گمشده ی من است . تا اهالی دهکده این را شنیدند دوان دوان نزد سارا رفتند و او را با خبر ساختند . سارا گفت : به خدا سوگند برایم خوشایندتر است که درهای مسجد را برویش ببندم و نگذارم مرا ببیند ، زیرا او مردی ستمگر است که به هیچ کس حتی من و فرزندانم رحم نکرد . پیغام سارا را به پادشاه رساندند ، پادشاه گفت : به خدا قسم من گناهی ندارم و همه ی این مشکلات را دلربا برایش به وجود آورده است . سپس داخل مسجد شد و به سارا سلام داد و فرزندانش را به آغوش کشید و همانگونه که اشک شادی می ریخت آن دو را می بوسید و خدا را به خاطر بازگرداندن سارا و فرزندانش و همچنین شفای سارا شکر می کرد ..... پادشاه مرد هیزم شکن و ماهیگیر را انعامی نیکو داد و به همراه سارا و فرزندانش به سمت قصر راهی شد ، مادر پادشاه نیز از اینکه دوباره سارا را کنار خود می دید بسیار خوشحال بود و مردم شهر به پایکوبی و شادمانی پرداختند . سپس پادشاه دلربا را حاضر ساخت و دستور داد او را بکشند ، اما سارا شفاعتش کرد و پادشاه نیز او و خسرو را آزاد نمود . پادشاه و سارا زندگی خود را دوباره کنار هم آغاز کردند و دارای فرزندان زیادی گشتند و خدا را شکر گفتند ....
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1384/10/29 و ساعت |
میلاد امام هادی -ع-
خجسته میلاد دهمین ستاره ی فروزان امامت و ولایت امام علی بن محمد هادی "علیه السلام" را به امام زمان "عج" و تمامی شما عزیزان تبریک میگویم
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/10/25 و ساعت |
رنجهای یک زن "قسمت چهارم"
رنجهاي يک زن
طبق دسيسه اي که دلربا براي دخترتاجر کشيده بود ، پسرتاجر دست و پاي خواهرش را قطع کرد و آن را در نهر آب انداخت و .... ادامه ماجرا ..... باغبان آن گوني را برداشت و ديد که بسيار سنگين است ، آن را زير درختي به زمين گذاشت ، هيزمي جمع کرد و آتشي روشن نمود ، در گوني را باز کرد و درونش را نگاهي انداخت ، درون گوني زني را مشاهده نمود که دست و پايش قطع شده و صورتش چون ماه مي درخشد ، دستش را روي سينه آن زن گذاشت و ديد که به زحمت نفس ميشکد . کمي گلاب آورد و به صورتش پاشيد تا اينکه آن زن به هوش آمد و گفت : خداي نيست جز پروردگار يکتا که استخوانهاي پوسيده را نيز زنده ميگرداند . باغبان از زيبايي و جمال و فصاحت آن زن متعجب شد و پرسيد : اي زن تو کيستي و چه کسي دست و پايت را بريده است ؟ آن زن گفت : اول بگو تا بدانم تو کيستي و مرا چه کسي به اينجا آورده است ؟ باغبان گفت : پروردگار بلندمرتبه به وسيله ي آب اين نهر تو را به سوي باغ من آورده است ، تو را در آب يافتم در حالي که در يک گوني قرار داشتي ، پس الان حقيقت کار خود را برايم بازگو کن . آن زن گفت : به خدا سوگند به من ظلم شده و من بيگناهي بيش نيستم و نمي دانم براي چه دست و پايم را بريدند ، اگر تو از نيکوکاراني و در طلب رضاي خدا ، به خاطر خدا مرا ياري رسان و از من سؤالي مپرس ، زيرا من تنها به خداي خود قصه ام را خواهم گفت ، زيرا تنها اوست که بر تمام اسرار عالم آگاه است . هنگامي که باغبان اين سخنان را شنيد دريافت که او زني نيکو سرشت است و گفت : حال از من چه مي خواهي ؟ سارا ( دخترتاجر ) گفت : از تو ميخواهم که برايم کلبه اي در باغت و نزديکي نهرآب بسازي و کسي جز من داخلش نشود و بگذاري که من در آنجا زندگي کنم و خدا خود شفا دهنده است . باغبان رفت و مقداري روغن و پماد با خود آورد و به دست و پاي سارا زد و مقداري غذا نيز به او داد ، سپس براي او کلبه اي در نزديکي آب برپا ساخت و زمين آن را با چمن و کاه فرش کرد ، سارا مدتي آنجا زندگي کرد تا اينکه زخمهايش به طور کامل بهبود يافتند . روزي سارا از باغبان خواست تا برايش جوي کوچکي از آب نهر درست کند تا بتواند با آن به راحتي وضو بگيرد ، باغبان نيز چنين کرد . سارا نيز هر روز کنار جوي آب مي رفت ، وضو مي گرفت و شب و روز به عبادت پروردگار هستي بخش مي پرداخت و هر روز که ميگذشت به زيبايي و جمالش افزوده ميشد ، و هر زماني که کنار آب مي رفت نهر آب از انعکاس زيبايي چهره ي او پر نور مي گشت . صاحب باغ چهار پسر داشت که تا آن مدت از وجود سارا بي خبر بودند و باغبان نيز آنها را از رفتن به نزديکي کلبه ي کنار نهر آب به شدت برحذر مي داشت . از قضا روزي که باغبان براي آب ياري باغ به آنجا رفته بود يکي از پسرها به سمت کلبه رفت و سارا را که مشغول وضو گرفتن بود و صورتش بر آب نور افشاني ميکرد را ديد ، نزد برادرانش بازگشت و به آنها خبر داد ، همگي به سمت کلبه آمدند و ديدند که سارا مشغول نماز خواندن است ، شروع به تمسخر و خنيدن به او کردند ، برادر بزرگتر آنها گفت : بس است ديگر برويم و از پدرمان شرح حال اين زن را جويا شويم ، سپس از انجا دور شدند در حالي که به يکديگر ميگفتند : بايد از وجود چنين زن زيبايي استفاده کنيم و .... باغبان پس از آبياري باغ نزد سارا رفت و او را گريان ديد ! از او علت گريه اش را جويا شد ؟ سارا نيز تمام حرفهاي فرزندانش را با او بازگو کرد ، باغبان بسيار خشمگين شد و قسم ياد کرد تا آنها را سخت مجازات کند . سارا گقت : تو را به خدا قسم آنها را مجازات مکن ولي آنها را از آمدن به اينجا باز دار . باغبان نزد پسرانش رفت ، آنها را جمع کرد و تمام ماجرا را برايشان شرح داد و از آنها عهد گرفت تا ديگر نزديک آن کلبه نشوند و اگر چنين کنند ، سارا را به شهر ديگري برده و از آنها جدا مي شود . پسرها نيز قسم ياد کردند که ديگر نزديک آنجا نشوند . از زماني که سارا به آن باغ آمده بود محصول باغ چند برابر گشته بود . سارا تا بهار آنجا ماند ، روزي از روزهاي بهاري پادشاه کشور براي گردش و تفريح همراه بزرگان کشوري از کاخ خارج شدند ، تا اينکه به آن باغ رسيدند ، پادشاه به وزير خود گفت : من دوست دارم در اين باغ گردشي داشته باشم ، پس وارد باغ شدند ، صاحب باغ نزد آنها آمد و دستان پادشاه را بوسيد و عرض احترام کرد . سپس نزد سارا رفته و به او گفت : بدان که پادشاه کشور وارد اين باغ شده و در اينجا مدتي ماندگار است و من نگران حال تو هستم و ميترسم يکي از سربازان پادشاه به تو نزديک شده و تو را مورد اذيت و آزار خود قرار دهد ، اگر چنين شود هم تو و هم من آزرده خاطر خواهيم شد ، پس اگر به من اجازه ميدهي تو را به خانه ي خود برده و در مکاني مخفي نمايم ؟ سارا پذيرفت و باغبان او را به گوشه اي از باغ که آنجا کلبه اي خراب پر از شاخ و برگ درخت خرما و تکه هايي از درختان ديگر بود در حالي که فراواني درختان خرما در اطراف آنجا راه ورودي کلبه را مسدود کرده و وجود درختان انگور و انار آن کلبه را در تاريکي قرار داده بود ، برد و سارا را آنجا گذاشت . اما بشنويد از پادشاه ... پادشاه در ايواني که وسط باغ بود استقرار يافت و مشغول تماشا کردن مناظر زيباي باغ شد و از ديدن چنين مناظري دلنشين به وجد آمده بود ، به وزير خود گفت : اي وزير آيا تا به حال چنين مناظري زيبا ديده بودي ؟ خداي متعال اين باغ را چه زيبا آفريده است ! وزير گفت : اي پادشاه اگر ميدانستي اين گلها چه ميگويند بيشتر به وجد مي آمديد و تعجب ميکرديد .. ! پادشاه پرسيد : مگر اين گلها نيز سخن ميگويند ؟ وزير گفت : آري زبان حال خويش را اينگونه شرح ميدهند که ... گل سرخ ميگويد : من گنجي مخفي بودم ، مرا پرودگار عليمم به مجلس بزرگان آورد و مرا با لباس نازک قرمز رنگي پوشاند و رنگ عجيبي دارم که بر دل عاشقان مي نشيند . گل نرگس ميگويد : من به صاحب خود نگاه ميکنم و به او سلام ميدهم ، بعد از اينکه پير شدم دوست داشتن من براي گفتگو و مشورت است و ساقه ام تکه اي از زمرد است و بوي خوش من موجب زيبايي دلهاست . و درخت انار ميگويد : ..... شيرين زباني وزير بر دل پادشاه نشست و باعث شد که پادشاه در آن باغ بماند و از مناظر زيباي آنجا بيشتر لذت ببرد . يکي از محافظان پادشاه همانطور که در باغ مي چرخيد و اين سو و آن سو مي رفت به کلبه اي رسيد که سارا آنجا مخفي شده بود ، او پنداشت خرابه اي است و ميتواند آنجاحاجت خود را برطرف سازد ، پس وارد کلبه شد و سارا را آنجا ديد که صورتش همچو خورشيد نور افشاني ميکند ، نزديکش رفت و خواست به او اعراض کند ، سارا فريادي بلند کشيد و چون باغبان هيچگاه از سارا غافل نمي شد تا مبادا کسي نزديکش شود ، فريادش را شنيد و همچو باد خود را نزدش رساند ، نگهبان پادشاه را ديد که خود را روي سارا افکنده و ميخواهد از او کامجويي کند ، با بيلي که در دست داشت به سر نگهبان زد و سرش را شکست و او را غرق خون نمود ، سپس پيش پادشاه رفت و بعد از سلام گفت : اي پادشاه ، چرا در مجلست کساني را جمع کردي که نه ميتوان به آنها اعتماد کرد و نه اينکه از دين بويي به مشامشان رسيده ؟ سپس تمام ماجراي سارا را برايش تعريف کرد و از برکاتي که با وجود سارا به او رسيده بود سخن به ميان آورد و از سارا تعريف کرد . بعد ماجراي نگهبان و آنچه بينشان اتفاق افتاده بود را بازگو کرد . هنگامي که پادشاه اين سخن را شنيد از دست نگهبان خود بسيار خشمگين شد و به باغبان گفت : اي پيرمرد ، چرا او را به هلاکت نرساندي ؟ باغبان گفت : به خاطر حرمتي که برايتان قائل بودم . پادشاه نگهبان را فراخواند ..... او را در حالي که از سرش خون ميچکيد نزدش حاضر کردند ، نگهبان به پادشاه شکايت ميکرد و ميگفت : اين پيرمرد قصد جان مرا کرده است ! پادشاه پرسيد : چرا او اين بلا را سرت آورده است ؟ نگهبان گفت : بدان اي پادشاه ، از برايم کنيزي مي باشد که بسيار دوستش مي دارم ، هنگامي که با شما خارج شدم از من درخواست کرد که او را نيز همراه خود ببرم ، پس او را با خود بدينجا آورده و در گوشه اي از همين باغ قرار دادم ، هنگامي که سرم خلوت شد نزدش رفتم تا کمي با او خلوت کنم ولي به خاطر اينکه او را تنها گذاشته بودم از دستم آزرده شده بود و براي همين بود زماني که نزدش رفتم فريادي بر سرم کشيد ، صدايش را اين پيرمرد شنيد و با بيل خود مرا به اين روز درآورد . پادشاه گفت : براستي که تو دروغ مي گويي و از تو بوي شر به مشامم ميرسد ، پس برايم مشخص ساز که او چه علامتهايي دارد ؟ آيا سالم مي باشد و زيبا ؟ يا اينکه مريض است و داراي عيبهاي بي شمار ؟ نگهبان پاسخ داد : او سالم تر از درخت جوان است و لطيف تر از گلبرگ شقايق و همچو ماه تمام هيچ عيب و ايرادي ندارد . پادشاه گفت : براستي که ديگر دروغت آشکار شد ، زيرا اين پيرمرد ادعا ميکند او زني تنهاست که دست و پايش بريده شده .... سپس از پيرمرد خواست تا سارا را نزدش حاضر گرداند . باغبان گفت : اي پادشاه ، او هيچگاه راضي نميشود تا نزد مردماني نامحرم حاضر شود ، پس اگر مايل به ديدار او هستيد با من بياييد تا شما را نزدش ببرم . پادشاه به همراه وزير و باغبان از جا برخواستند و به نزد سارا رفتند ، هنگامي که آنجا رسيدند سارا را در حالي که مشغول عبادت خدا بود و تبلور نوري که از سيمايش بيرون مي آمد تمام انجا را روشن ساخته بود ديدند . وقتي پادشاه سارا را ديد شيفته ي او گشت و خدا را تسبيح و تمجيد کرد ، سپس به سارا سلام داد و پرسيد : آيا اين نگهبان را مي شناسي ؟ او ادعا ميکند صاحب اختيار توست ! سارا گفت : پناه مي برم به خدا از اينکه او کسي باشد که اين النگوها را به دستم و اين حجله ها را به پايم نهاده باشد . هنگامي که پادشاه به دست و پاي سارا نگاه کرد ، آنها را قطع شده يافت و فهميد که سارا داراي مقامي بزرگ است و باغبان در مورد او صادق بوده است ، پس دستور به قتل نگهبان داد ولي سارا او را شفاعت کرده و پادشاه نيز از جرم او گذشت . پادشاه از سارا پرسيد : چه کسي اين بلاها را سرت آورده است ؟ سارا گفت : من شکايت خود را نزد پروردگارم برده ام و به هيچ مخلوقي نخواهم گفت . پادشاه گفت : آيا راضي مي شوي که مرا به همسري خود برگزيني تا شايد به برکت وجودت سعادتمند گردم ؟ سارا گفت : زني که دست و پا ندارد ، چه سودي برايت خواهد داشت ؟ پادشاه گفت : مي خواهم با اين کار به پروردگارم نزديکتر شوم و اميد دارم که خدا فرزندي نيکو به من عنايت کند تا از من پادشاهي و فرمانروايي و از تو پاک دامني و تقوا را به ارث برد . سارا گفت : من از کارهاي روزمره دوري ميکنم و به عبادت خدا مي پردازم . پادشاه گفت : من مزاحمت نخواهم شد . سارا پرسيد : آيا تو مرا به زور و اجبار خواهي گرفت تا روز قيامت مؤاخذه شوي ؟ پادشاه گفت : خير ، لکن به رسم پيامبران با تو ازدواج خواهم کرد . سارا گفت : خواستگاري زنان بوسيله ي زنان امکان پذير است . پادشاه جواب داد : مادر و خواهرم را براي خواستگاري نزدت خواهم فرستاد . سپس پادشاه مادر و خواهرش را براي خواستگاري نزد سارا فرستاد و آن قدر با سارا صحبت کردند تا اينکه او را راضي گردانيدند . بعد پادشاه با سارا ازدواج کرد و او را به قصر خود برد و از وجود سارا کنارش چنان سروري وارد قلبش شد که ديگر ساير زنهايش را فراموش کرد . سارا از پادشاه باردار شد و هنگامي که شش ماه از بارداري سارا گذشت گروهي از مردم خارح از کشور بر عليه پادشاه شورش کردند ، پادشاه سپاهيانش را جمع کرد و آنها را به دو گروه تقسيم نمود ، فرماندهي گروه اول را به برادرش سپرد و آنها از زمين براي مقابله با شورشيان راهي کرد و خود نيز بعد از سفارش سارا به مادر و خواهرش با گروه دوم از مسير دريا روانه ميدان نبرد شد . اما تا بدينجا از ماجراهاي سارا با خبر شديد ، اکنون از پسرتاجر و همسرش دلربا بشنويد : هنگامي که آن دو خبر ازدواج سارا را با پادشاه شنيدند ، پسرتاجر از اينکه خواهرش چيزي از بلايي که سرش آورده بود به پادشاه نگفته بود و صبر پيشه کرده بود بسيار متعجب شد ، اما دلربا آن لحظه کينه ي خود را مخفي نگاه داشت اما پس از گذشت مدت زماني کوتاه آن را آشکار ساخت و پيرزني حيله گر را فراخواند و به او گفت : از تو مي خواهم که به خانه ي پادشاه بروي و نزد سارا حاضر گردي و از احوالاتش با خبر شده و هر اتفاق جديدي که رخ ميدهد را برايم گزارش دهي ... سپس پول فراواني به او داد . پيرزن مکار وارد قصر پادشاه شد و از آن روز شروع به خبرچيني کرد تا اينکه مدت بارداري سارا به اتمام رسيد و او دو پسر زيبا بدنيا آورد . مادر پادشاه از اين امر بسيار خرسند گشت و براي پادشاه نامه اي چنين نوشت : "... بنام خداوند بخشنده مهربان ... اي پسر عزيزم و اي پادشاه خوشبخت .. خدا عمرت را طولاني گرداند .. بدان که همسرت سارا برايت دو فرزند پسر به ارمغان آورده که همچو ماه تابان مي درخشند و من آنها را به دو نام زيبا نام گذاري کردم ..." سپس يکي از غلامان پادشاه که خسرو نام داشت را صدا زده ، نامه را به او داد و گفت : بلند شو ، نزد پادشاه برو و به او بشارت بچه دار شدنش را بده . هنگامي که پيرزن مکار اين صحنه را ديد شتابان به سوي خانه ي پسرتاجر رفت و دلربا را از اين ماجرا باخبر ساخت ، تا دلربا اين خبر را شنيد برخواست و زيباترين لباسهايش را پوشيد و خوشبو ترين عطرش را به خود زد و خود را آراست و سر راه خسرو نشست ، هنگامي که خسرو از کنارش مي گذشت دلربا چشمکي زد و با دست به او اشاره اي کرد و موهاي سرش را بیرون آورد و سينه هايش را براي خسرو نمايان ساخت ، تا خسرو چنين صحنه اي را مشاهده کرد فريفته دلربا گشت و به او گفت : آيا کاری از دست من برایتان ساخته است ؟ دلربا گفت : آري ، يکي از نزديکانم در لشگر پادشاه است و مي خواهم سفارشي را از جانبم برايش ببري ... خسرو بي درنگ پذيرفت . دلربا گفت اينگونه نمي شود و بايد همراه من داخل خانه شوي . خسرو خندید و گفت : توکل بر خدا ، شايد خدا مي خواهد امروز به من عنایتی کند . دلربا بلند شد و خسرو را وارد خانه کرد ، به اتاق خواب خود برد و او را در جايي مناسب نشاند و برايش مقداري خوراکي آورد ، خسرو مشغول خوردن شد و دلربا شروع کرد به آشکار ساختن زيبائيهايش و کم کم خود را به خسرو نزديک کرد تا جايي که روي زانوهايش نشست و او را به آغوش کشيد ، خسرو به طور کامل مجذوب دلربا شد و شروع به لمس کردن و بوسيدن او نمود . بعد دلربا رفت و جام شرابي آورد و با دست خود آن را تا آخرين قطره به خسرو نوشاند و او را مست و بيهوش کرد ، بعد نامه ي مادر پادشاه را از کیف خسرو بيرون آورد و به جاي آن نامه ي ديگري بدين محتوا نوشت : ( "... اي پادشاه بدان که همسر پارسايت بر خلاف تصورت ازآب در آمد و دو پسر بسيار زشت و کچل و سياه که هر يک شبيه غولي زشت اند بدنيا آورده و اين خبر در تمام پايتخت پيچيده تاجايي که مردم سخناني زشت درباره ي او به زبان مي آورند ، براي همين اگر او را به هلاکت نرساني باعث رسوايي خاندانمان خواهد شد ، اين وظيفه ي من بود تا تو را آگاه سازم پس براي اين مشکل چاره اي بينديش ..." ) سپس نامه را به جاي نامه ي اصلي درون کیف خسرو قرار داد و خود را مخفي ساخت . ساعتي که گذشت خسرو به هوش آمد و دلربا را صدا زد اما او را نيافت پس در حالي که سخت برآشفته بود به سوي لشگريان پادشاه روانه گشت . هنگامي که به لشگريان رسيد آنها را شاد و خرسند يافت زيرا در نبرد پيروز گشته بودند ، يکي از سربازان که دوستش بود او را ديد ، به نزدش آمد و دليل حظورش را پرسيد ؟ خسرو گفت : براي پادشاه مژده اي آورده ام که او را بسيار شاد خواهد ساخت . دوستش گفت : بدان ساعتي نيکو آمده اي زيرا پادشاه هم اينک بسیار خوشحال است می پندارم تو را انعامی نیکو عطا نماید ، پس هر چه به تو داد نصفش از آن من است ... خسرو نیز پذیرفت . خسرو پیش رفت و وارد خیمه ی پادشاه گشت ، سلام کرد و نامه اش را تحویل داد ، بعد از اینکه پادشاه نامه را خواند رنگش تغییر کرد و سخت برآشفت و دستور داد تا او را صد ضربه شلاق بزنند . خسرو التماس کنان گفت : ای پادشاه مرا شریکی است و باید مرا پنجاه ضربه و او را نیز پنجاه ضربه شلاق بزنید . پادشاه به حرفش خندید و از مجازاتش درگذشت . سپس در جواب نامه ی مادرش چنین نوشت : "... ای مادر عزیزم نامه ات به دستم رسید و به طور کامل اهمیت موضوع را درک نمودم ولی مادر عزیزم تو را به جان من قسم که سارا را به هیچ وجه از خود نرنجانید ، زیرا خداوند دانا هر آنچه که دوست می دارد در رحمهای مادران خلق میکند ...") سپس نامه را مهر زد و به خسرو داد تا برای مادرش ببرد . خسرو نامه را گرفت و به سوی قصر حرکت کرد ، زمانی که وارد شهر شد دلربا را دید که به انتظارش ایستاده ، دلربا با عشوه گری پیش آمد و گفت : آیا چنین مرا در انتظار خود قرار می دهی و بی خبر میروی ؟ زود بیا و وارد خانه شو ... هنگامی که هر دو وارد خانه شدند ، دلربا بلافاصله خسرو را به آغوش کشید و شروع به تحریک کردن او نمود ، بعد از دقایقی خسرو از دلربا خواست که با یکدیگر همبستر شوند اما دلربا ممانعت ورزید و گفت : اینگونه نمی شود بگزار برایت جامی شراب آورم تا خوب مست گردی ... رفت و جامی شراب برایش آورد ، خسرو آن را تا قطره ی آخر سر کشید و مست گشت و از هوش رفت . دلربا هم که خود چنین میخواست سریع بلند شد و نامه ی پادشاه را بیرون آورد و خود نامه ای دیگر اینگونه نوشت : ("... بعد از سلام .. مادرم آنچه برایم نوشته بودی را خوب مطالعه کردم و به اهمیت موضوع پی بردم .. و من خواب دیدم که او زنی خودفروش و زشت کار است و بر من آشکار گردید که آن پسرها از آن من نیستند ، پس زمانی که این نامه به دستت رسید ، دست و پای او را با زنجیر ببند و او و فرزندانش را داخل صندوقی بگذار و صندوق را تحویل غلامم رشید ده تا آنها را به دریا افکند و کسی را از این موضوع با خبر نساز تا خودم بازگردم .. والسلام ...") سپس نامه را به جایی نامه ی اصلی قرار داد و خود نیز از آنجا دور شد . بعد از گذشت ساعاتی ، خسرو به هوش آمد و دلربا را نیافت ، به خود گفت : من نمیدانم منظورش از این کارها چیست و از من چه می خواهد ؟ خسرو از خانه ی پسرتاجر بیرون آمد و به سمت قصر پادشاه رفت ، نزد مادر پادشاه حاضر گردید و نامه را تحویل داد . مادر پادشاه نامه را به دقت خواند اما از جواب فرزندش بسیار غمگین و ناراحت شد ( بی خبر از اینکه آن نامه از طرف پادشاه نیست ) برخواست و دست و پای سار را بست و او را به همراه دو فرزند شیرخوارش داخل صندوقچه ای نهاد ، رشید را صدا زد و به او گفت : این صندوقچه را بگیر و به دریا بیفکن و مواظب باش تا کسی از این موضوع با خبر نشود . رشید صندوقچه را تحویل گرفت و آن را در قایقی کوچک نهاد و به سمت دریا پیش رفت ، همانگونه که به سمت دریا می رفت صدای گریه و ناله ای را از درون صندوقچه شنید ، کمی که دقت کرد شنید که کسی چنین میگوید : دست و پایم در غل و زنجیر است در حالی که هرگز دزدی نکردند ، در آغوشم عزیزانی هستند که اگر مرا در آتش افکنند از آنها مواظبت خواهم کرد ، و این حق توست ای قلب من ! قسم به آنکه عاشقت شد اگر تو را پاره پاره کنند هرگز معشوقم را فراموش نخواهم کرد ، ای خدای من .. این نفسهای من است که هیچ گاه در عبادتت کوتاهی نکردند ، پس گناه و خطایم چیست جز اینکه تو را دوست داشتم و در اطاعت از تو پروایی نکردم ؟ هنگامی که رشید چنین سخنانی را از درون صندوقچه شنید دریافت که درون آن شخصی می باشد ، صندوقچه را باز کرد و دید که درونش زنی است که دست و پایش قطع شده و کنارش دو بچه ی شیرخوار قرار دارد . از او پرسید : به چه جرمی تو را اینگونه مجازات کرده اند ؟ سارا گفت : از چیزی که دانستنش برایت سودی نخواهد داشت سؤال مکن . رشید دانست که به او ظلم شده و قسم یاد کرد که آنها را به دریا نیفکند تا مبادا از جانب حق تعالی بازخواست شود ، پس قایق را به طرف ساحلی برد و سارا و بچه هایش را آنجا پیاده کرد ، بعد صندوقچه را پر از سنگ و ماسه نمود و به دریا افکند و به قصر بازگشت . ادامه دارد ..... پی نوشت : حتما منتظر آخرین قسمت این ماجرا باشید ... انشا الله همزمان با عید بزرگ غدیر آپ خواهم کرد ... با تشکر از همه شما عزیزان |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1384/10/22 و ساعت |
ویژه زیباترین روز "روز عرفه "
عرفه؛ روزي بسان شب قدر عرفه؛ تنها اميد بخشايش
عرفات، نام منطقه وسيعى است با مساحت حدود 18 كيلومتر مربع در شرق مكه معظمه، اندكى متمايل به جنوب كه در ميان راه طائف و مكه قرار گرفته است. زائران بيتالله الحرام در روز عرفه - نهم ذى الحجه - از ظهر تا غروب در اين منطقه حضور دارند. در روايتي آمده است كه آدم و حوا (ع) پس از هبوط از بهشت و آمدن به كره خاكى، در اين سرزمين همديگر را يافتند و به همين دليل، اين منطقه «عرفات» و اين روز«عرفه» نام گرفته است. (1) عرفه، از عيدهاى بزرگ است، هر چند عيد ناميده نشده است و روزى است كه حق تعالى بندگان خويش را به عبادت و اطاعت خود دعوت كرده، سفره جود و احسان خود را براى آنها گسترده است. شيطان در اين روز، از همه اوقات خوارتر و حقيرتر و خشمناك تر است . روايت شده كه حضرت زينالعابدين عليه السلام در روز عرفه صداى فقيرى را شنيد كه از مردم كمك مىخواست . حضرت فرمود: واى بر تو! آيا دست نياز به سوى غير خدا دراز مىكنى؛ در حالى كه اميد مىرود در اين روز بچههايى كه در شكم مادر هستند، مورد فضل و لطف الهى قرار گيرند و سعادتمند گردند؟ (2) در روايتى از حضرت صادق عليه السلام آمده است: « كسى كه در ماه رمضان آمرزيده نگردد تا رمضان آينده آمرزيده نمىگردد؛ مگر اين كه روز عرفه را درك كند.» (3) به عبارت ديگر تنها اميد کساني که در ماه رمضان بخشيده نشده اند؛ روز عرفه مي باشد. بهترين عمل در روز عرفه دعا است و در ميان روزهاى سال، اين روز براى دعا امتياز ويژهاى دارد. با توجه به ايام سال و مناسبت هاي مختلف در مي يابيم که براي دعا و مناجات هميشه شب، مورد نظر حضرت باريتعالي بوده است، مثل شب هاي قدر، شب نيمه شعبان و... و تنها روزي را که براي مناجات همگاني معرفي کرده اند؛ روز عرفه مي باشد. روز عرفه داراى دعاهاى فراوانى است؛ ولى در اين ميان، دعاى عرفه امام حسين عليه السلام داراى جايگاه ممتاز و ويژه است و در واقع، ناب ترين و عميق ترين معارف الهى و توحيدى در اين دعا، بر زبان سالار شهيدان عليه السلام جارى گشته است. امام حسين عليه السلام در آخرين عرفه عمر خود، عصر روز عرفه با گروهى از خاندان و فرزندان و شيعيان، با نهايت خاكسارى و خشوع از خيمه بيرون آمدند و در جانب چپ كوه ايستادند . امام (ع) چهره مبارك خود را به سوى كعبه گردانيد مانند مسكين نيازمندى كه غذا مىطلبد، دستها را برابر صورت خود گرفت و دعايش را چنين آغاز كرد: «الحمدلله الذى ليس لقضائه دافع ولا لعطائه مانع ولا كصنعه صانع و هو الجواد الواسع؛ سپاس خداوندى را سزاست كه چيزى قضايش را دور نمىسازد و از عطا و بخشش او جلوگيرى نمىكند و هيچ آفرينندهاى آفرينش او را ندارد و او سخاوتمندى بىانتهاست.» حضرت (ع) سپس به بيان گوشهاى از نعمتهاى بى پايان خداوند كه انسان را در تمام مراحل رشد و تكامل در برگرفته، مىپردازد و مهربانى مادران و دايهها و مواظبت و پرستارى و دل سوزى آنان را از الطاف و عنايتهاى خداوند مىشمرد؛ سپس به لزوم شكر نعمتهاى الهى اشاره مىكند و خود را از اداى يك شكر نيز عاجز و ناتوان مىبيند . هر فرازى از اين دعا، دريچهاى از نور و توحيد و عشق و محبت به خداوند را به سوى دل انسان مىگشايد و عبارات دعا و محتواى آن، نشان مىدهد كه امام حسين عليه السلام در حال اين دعا دائم از خود و عالم غافل گشته، تمام جهان را به يك سو نهاده، با همه وجود حضور خداوند و احاطه و اشراف او به همه ذرات هستى و نفوذ علم و قدرت و حيات او را بر تك تك ذرات و موجودات عالم مشاهده مىنمايد و آن چه را كه ديده، بر زبان آورده است . امام حسين عليه السلام مىخواهد با اين نيايش، انسان و خدا را بشناساند و نزديكى آن را به هم بنمايد . او با اين نيايش، منطقىترين و واقعىترين رابطه انسان با خداوند را توضيح مىدهد . دعاى عرفه سيدالشهدا (ع) سراسر نور و عرفان پروردگار است و آميزهاى از شور و عشق و محبت و معرفت به ذات پاك خداوند است . در فرازهاى اين دعا، امام حسين (ع) با خداوند چنين عاشقانه زمزمه مىكند: خداوندا! اجازه فرما تا دمى چند در برابرت به زانو درافتم و قطراتى از اقيانوس جان، نثار بارگاهت نمايم . خيال دورى راه تا درگاه جمالت خسته و فرسودهام كرده است:
خدايا! موجوداتى كه در هستى خود نيازمند تو هستند، چگونه مىتوانند راهنماى من به سوى تو باشند؟ پروردگارا! آيا حقيقتى غير از تو آن روشنايى را دارد كه بتواند تو را بر من آشكار سازد؟ كى از نظر، غايب و پنهان بودهاى كه نيازمند راهنمايى به سوى خود باشى و چه وقت از من دور بودهاى تا نمودهاى جهان مرا به تو برساند؟
خدايا! روشنايى جمال و جلالت در جهان هستى آشكارتر از هر چيز است و وجود تو خفا و پوشيدگى ندارد تا چراغى سر راه بگيرم و بارگاه ربوبى تو را جست و جو نمايم و يا دليلى را راهنماى خود به سوى تو قرار دهم؛ چون فروزنده چراغ تو و سازنده دليل و راهنما، تويى . خداى من! چشمى كه تو را بر خود نگهبان و مراقب نبيند، كور و فرو بسته باد و بندهاى كه از متاع محبت تو بى بهره باشد، سرمايه باخته و ورشكسته باد .
امام حسين عليه السلام با اين دعا، روحى تازه به كالبد عرفات دميد و اين نغمه خوش آسمانى و آواى دلانگيز ملكوتى را تا ابد در سينه سيناى عرفات به يادگار گذاشت .
صحراى عرفات كالبد و جسم امام حسين عليه السلام روح آن است و به همين دليل حق تعالى، در روز عرفه پيش از آن كه به اهل موقف عرفات نظر لطف نمايد، به زائران قبر پاك حسين عليه السلام (4) نظر رحمت مىافكند . (5) پى نوشت ها: 1 . رسول جعفريان، آثار اسلامى مكه و مدينه، نشر مشعر . 2 . مفاتيح الجنان، اعمال روز عرفه . 3 . همان، فضيلت ماه مبارك رمضان . 4 . مفاتيح الجنان، زيارت امام حسين (ع) در روز عرفه . 5 . در اين مقاله از كتاب نيايش حسين (ع) تاليف علامه فقيد محمدتقى جعفرى، استفاده فراوان شده است . |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/10/19 و ساعت |
شهادت امام باقر - علیه السلام -
شهادت جانگداز پنجمین اختر تابناک امامت امام محمد باقر علیه السلام را تسلیت میگویم
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/10/17 و ساعت |
رنحهای یک زن " قسمت سوم "
رنجهاي يک زن
تا آنجا خواندید که هنوز دلربا نميدانست پسرتاجر يک خواهر دارد ، تا اينکه چشمش به خانه اي افتاد که درش را با گل و آجر بسته بودند ..... حالا ادامه ماجرا ..... دلربا از کنیزانش پرسید : این در چرا اینگونه است ؟ کنیزها گفتند : ما نمیدانیم . دلربا رو به کنیزهای پسرتاجر کرد و از آنها این سؤال را پرسید ؟ آنها ساکت شدند و جوابش را نداند ، زیرا پسرتاجر به آنها دستور داده بود که چیزی در این مورد به دلربا نگویند . دلربا عصبانی شد و داد زد : ای زشت کاران چرا جوابم را نمی دهید و ساکت ایستاده و مرا نگاه میکنید ؟ کنیزهای پسرتاجر گفتند : اربابمان به ما دستور داده که در این باره سخن مگوییم . دلربا بسیار خشمگین شد و به آنها گفت : من فکر میکنم اربابتان به جز من همسری دیگر نیز دارد و تا به حال به من سخنی نگفته است ،قسم می خورم که اگر چنین باشد او را به بدترین شکل خواهم کشت . کنیزها گفتند : نه ... اینگونه که فکر میکنید نیست ، ولی در این خانه خواهر اربابمان زندگی میکند که همیشه مشغول عبادت خدا و پارسایی در این دنیاست . دلربا زیر لب گفت : اگر ارباب شما خواهری داشت چرا تا کنون به من چیزی نگفته و ما را با هم آشنا نکرده است ، و چرا خواهرش تا کنون از من یادی نکرده و سراغی نگرفته ؟ پس او از وجود من و فرزندم خوشحال نگشته و این دلیلی جز حسادت و نفرتش نسبت به من نیست ، حتما باید او را به هلاکت رسانم . از کنیزها پرسید : از کجا به او آب و غذا میرسانید ؟ کنیزها گفتند : از بالای همین خانه ، راهی کوچک دارد ، از همانجا به او آب و غذا میرسانیم . دیگر دلربا چیزی نگفت و تا شب صبر کرد ، شب شد و کسی جز کنیزی که راز دارش بود کنارش نماند ، رو به او کرد و گفت : من میخواهم این زن را به هلاکت برسانم و نقشه ای کشیده ام .... سپس در حالی که ایمان از قلبش پر کشیده بود به سمت گهواره ی فرزندش حرکت کرد ، تنها فرزندش را همانجا سر برید و لباسهای پسرش را به خونی که از سر بریده اش می چکید آلوده کرد و بعد همراه کنیزش به سوی آن خانه حرکت کرده بالای آن رفت و از همان محلی که برای دخترتاجر (خواهر شوهرش) آب و غذا می بردند داخل شد و دید که دخترتاجر خوابیده است . چاقوی خون آلود را زیر بالین دخترتاجر قرار داد و بعد از اینکه در و دیوار آنجا را با خونی که از سر پسرش کماکان میچکید رنگین کرد ، سر بریده ی پسرش را کنار بستر دخترتاجر قرار داد و به همراه کنیزش به اتاق خود برگشت و به کنیزش گفت در این مورد حرفی به کسی نزند . بعد از گذشت مدت کوتاهی ، از اینکه تنها فرزندش خود را به قتل رسانده بود بسیار پشیمان شد . صبح آن روز هنگامی که خورشید فروزان از پشت کوهها شروع به تابیدن کرد پسرتاجر نزد همسرش آمد و از او سراغ پسرشان را گرفت . دلربا گفت که پسرشان در گهواره ی خود خوابیده است . پسرتاجر نزدیک گهواره شد و تا چشمش به بدن بدون سر فرزنش افتاد بلند فریاد زد و گفت : چه کسی سر پسرم را از بدنش جدا کرده و او را به قتل رسانده است ؟ تا دلربا این را شنید شروع به شیون و زاری نمود و رو به کنیزها کرد و پرسید : چه کسی این بلا را سرمان آورده است ؟ کنیزها اظهار بی اطلاعی کردند . پسرتاجر همراه دلربا به دنبال اثر خونی که روی زمین بود از اتاق خارج شدند و دیدند که به سمت خانه دخترتاجر ادامه دارد ، دلربا رو به پسرتاجر کرد و گفت : من مطمئن هستم این کار را خواهرت از روی حسد و نفرتی که به من داشته انجام داده است . هر دو به خانه دخترتاجر نزدیک شدند و هنگامی که پسرتاجر وارد آنجا شد ، دید که سر فرزند خردسالش آنجاست و در و دیوار به خون پسرش آغشته گشته ، به طرف بستر خواهرش رفت و او را بیدار کرد ، بالینش را بلند کرد و چاقویی خونی آنجا دید ، فریادی از دل برآورد. دلربا با دیدن این صحنه گفت : دیدی گفتم که خواهرت پسرمان را کشته !! پسرتاجر گفت : وای بر تو ، این چه سخنی است که بر زبان می آوری ، او خواهرم است و هر دو از یک پدر و مادر زاده شده ایم و او بانویی پارسا و مؤمن است ، پس چگونه میتواند این حرف تو حقیقت داشته باشد ؟ نه ... این دروغ است . دلربا گفت : به خدا سوگند کار کسی جز خواهرت نیست . پسرتاجر بسیار عصبانی شد و به سمت خواهرش رفت و از او در این باره سؤال کرد ، ولی خواهرش چیزی نگفت و همین طور ساکت بود . در همین اثنا پسرتاجر به اوج خشم خود رسید ، شمشیری را که در دست داشت بالا برد و ضربه ای با آن به خواهرش زد ، در اثر اصابت ضربه ی شمشیر دست خواهرش قطع شد ، پسر تاجر دو پای خواهرش را نیز برید و او را که در خون دست و پایش می غلطید همانگونه رها کرد و از آنجا خارج شد و تصور کرد خواهرش دیگر مرده است . به غلامان خود دستور داد لاشه ی خواهرش را درون یک گونی بگذارند ، سپس جثه ی پسرش را خاک کرد و صبر کرد تا شب شود ، هنگامی که شب فرا رسید به غلامان خود دستور داد تا خواهرش را درون نهر آب بیندازند . آب آن نهر از باغی میگذشت و از قضا صاحب باغ در آن شب مشغول آبیاری باغش بود که دید آب نهر یکدفعه کم شد ، به آخر باغ رفت و آب نهر را خون آلود یافت و دید که درون نهر یک گونی قرار دارد که راه عبور آب را مسدود کرده ...... ادامه دارد ........ پانوشت: با تشکر از همه شما عزیزان که مرا بی نصیب از نقطه نظراتتان نمیگزارید از تاخیری که در آپ کردن وبلاگ پیش آمد عذرخواهی میکنم |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1384/10/08 و ساعت |
رنجهای یک زن "قسمت دوم"
ادامه ماجرای .... رنجهاي يک زن
پسر تاجر نزد خواهرش رفت و تمام ماجرا را براي او بازگو کرد ، بعد از خواهرش پرسيد : اي خواهر عزيزم نظر تو در اين مورد چيست ؟ خواهرش پاسخ داد : برادرم تو در انتخابت آزاد هستي و ميتواني هر آن کس که دوستش داري را به همسري خود برگزيني ، ولي ريشه ي خود در جايي قرار مده مگر اينکه آنجا پاک و منزه باشد و تو را هوا و هوس و زيبايي و جمال به اشتباه نيندازد مگر اصل و ادب و کمال همراه آن زيبايي و جمال باشد . پسرتاجر گفت : خواهرم بر تو چه پنهان اين دختري که ميخواهم به همسري خود انتخاب کنم دختر پادشاهي است . خواهرش گفت : برادر جانم ، اگر قلبت با اوست پس مبارکت باشد ولي يک خواهش از تو دارم ، آن هم اينکه به او مگو که خواهري داري ، و اگر او را به خانه ي پدريمان آوردي ، مرا به جايي ديگر ببر و بين من او ديواري بنا کن تا از وجودم با خبر نشود ، زيرا اگر از وجودم با خبر شود ديگر بايد من همراهش باشم ، پس از تو ميخواهم که تو و همسرت جداي از من زندگي کنيد و من نيز به پرسش خداي خود مشغول باشم و براي خوشبختي و سعادتتان در خلوتم دعا کنم ، پس تو را به خدا قسمت ميدهم من را به کارهاي دنيا و اهل آن مشغول مگردان . پسرتاجر شرط خواهر خود را قبول کرد و او را به خانه اي ديگر فرستاد و بين اين دو خانه ديواري بنا نمود و کنيزي را که پدر به خواهرش داده بود و صالحه نام داشت و خود نيز همانند اسمش کنيزي نيکو سرشت بود فراخواند و به او گفت : تو نيز همراه خواهرم باش و کارهايش را انجام ده و برايتان مقداري از غذا و چيزهايي که براي زندگي لازم داريد فراهم خواهم کرد تا بتوانيد مدتي را با آنها سپري کنيد و اگر به پايان رسيد بازهم براي شما مانند آنها را خواهم فرستاد . پسرتاجر شب را به صبح رساند در حالي که فکرش پيش آن دخترک زيبارو بود . صبح هنگام راهي مغازه شد و آنجا نشست ، پس از مدتي پيرزن از راه رسيد و به او سلام داد ، پسرتاجر به احترامش از جا بلند شد و او را تکريم نمود . پيرزن پرسيد : آيا مشورت کردي ؟ پسرتاجر گفت : آري ، و هم اينک انتظار آمدنتان را ميکشيدم . سپس مغازه را به شاگردان سپرد و همراه پيرزن راهي آن قصر شدند ، تا اينکه به قصر رسيدند ، وارد شدند و پيرزن پسرتاجر را روي تخت نشاند . دستانش را به هم زد و از قصر دو غلام که يکي از ديگري درشت اندام تر بود بيرون آمدند ، پيرزن رو به غلام درشت اندام کرد و گفت : کافور برو و قاضي و شاهدان را اينجا حاضر گردان ، او نيز چنين کرد . پيرزن رو به قاضي کرد و گفت : اي قاضي اين پسر قصد ازدواج با دختر صاحب اين قصر را دارد پس برايشان خطبه ي عقد را بخوان . قاضي نام خدا را به زبان آورد و ... گفت : بايد دختر نيز حاضر باشد تا رد و بدل بين اين دو جوان شهودي گردد . پيرزن از جا برخاست ، سخناني زيبا به زبان آورد و همان هنگام ده دختر که آن دختر زيبارو نيز همراهشان بود و خود را با جامه اي زيبا آراسته بود و ميانشان چون ماه مي درخشيد از قصر بيرون آمدند و در جايگاهي که آنجا بود نشستند . قاضي رو به دختر زيبارو کرد و اسمش را پرسيد ؟ دختر زيبارو پاسخ داد : اسمم " دلربا " مي باشد . قاضی گفت : براستی که این اسم برازنده ی توست ، زیرا در واقع هم چنین هستی ، و ادامه داد : آیا به من اجازه میدهید که شما را به همسری این جوان در آورم ؟ دلربا گفت : با امید به خدای متعال ، بله . سپس قاضی خطبه ی عقد را خواند ، بعد از تمام شدن مراسم عقد پیرزن کیسه ای که در آن پنجاه دینار بود به قاضی داد و قاضی نیز تشکر کرد و رفت . پسرتاجر از اینکه دارای چنین همسری زیبا شده بود بسیار خوشحال بود و چون او را دوشیزه یافت خوشحالیش صد چندان گشت ، آنها کنار همدیگر هفت روز در آن قصر ماندند ، هنگامی که روز هشتم فرا رسید پسرتاجر رو به همسرش کرد و گفت : نظرت چیست که دیگر به خانه ی من بیایی ؟ دلربا گفت : فکر میکنم زندگی در این قصر مورد پسند تو واقع نشده است ؟ پسرتاجر گفت : چرا ... ولی دوست داشتن کشور و خانه خود از ایمان است و علاوه بر آن من دارای غلامان و کنیزان زیادی هستم که باید کنار آنها نیز باشم . دلربا گفت : چون تو را دوست دارم قبول میکنم . پسرتاجر به خانه ی خود رفت و به غلامان خود دستور داد که اثاث همسرش را از قصرش به خانه ی خود بیاورند و به کنیزان هم دستور داد تا خانه را دستی کشند و مرتب سازند ، آنها نیز چنین کردند . دلربا به همراه اموال و غلامان و کنیزانش به خانه ی پسرتاجر نقل مکان کرد ، روزگار خود را به خوبی و خوشی سپری میکردند تا اینکه دلربا احساس کرد باردار شده است ، به همسرش گفت و پسر تاجر نیز بسیار خوشنود گشت و برای اینکه شکر خدا را به جا آورد به نیازمندان و فقیران صدقه و غذا می داد . بالاخره نه ماه به پایان رسید و دلربا پسری زیبا و سفید همچو ماه به دنیا آورد . پسرتاجر دیگر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و تمام بزرگان و اشراف و تاجران را به مهمانی تولد پسرش دعوت کرد . برای پسر زیبایش سه کنیز یکی از عرب ، دیگری از فارس و سومی از ترک گرفت تا به او شیر داده و به تربیت و آموزش زبانشان به او بپردازند . روزها یکی پس از دیگری می گذشت و هنوز دلربا نمیدانست که پسر تاجر یک خواهر نیز دارد ، تا اینکه پسرشان به دو سالگی رسید ، یک روز هنگامی که دلربا پسرش را به دوش خود گذاشته بود و در باغ می چرخاند ، چشمش به خانه ای افتاد که درش را با گل و اجر بسته بودند ... ادامه دارد ........... |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/10/03 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() بعد از مدت ها دوباره او را ديدم.
باز با همان زيبايي و وقار؛ با همان قدم هاي آهسته و با لبخندي پر معنا. تا ميان جمع شد، همه به سوي او شتافتند. گويا آشناتر از آشناترين آشنايانشان بود. مردي دوان دوان جمع را شكافت و خود را به او رسانيد و گفت: - چه خوب شد كه شما را ديدم .... آن يكي وسط پريد و گفت: - مدتي است درآمدي ندارم، آيا ميتوانيد برايم كاري .... سومي آهي سر داد و گفت: - چه خوب ميشد اگر دستي بر سر دختر بيمارم ميكشيديد . و كمي آن طرف تر، زني كه مانند ابر بهاري، طوفاني از اشك را به دوش ميكشيد، فرياد كشيد: - شما را به خدا مشكلم را حل كنيد. و .... و ..... و .......... او كه ميان جمع ايستاده بود؛ به تك تك خواستههاي افراد رسيدگي كرد. حتي آن كودكي كه براي بادكنك بي بادش نالان شده بود، با بادكنكي زيبا، خندان به خانه برگشت. ولي ... ولي افسوس كه كسي به خواستهي او توجهي نكرد. رو به آسمان چرخيد و تنها چيزي كه از آن صورت نوراني نمايان گشت، مرواريدي از ديار آشناي اشك بود كه نرسيده به زمين روي بال فرشتگان چكيد و به آسمان رفت. سپس نگاهي به من انداخت و با لبخندي پر معنا از آنجا دور شد. چنين بود كه تا او را در اوج آشنايي غريب ترين يافتم؛ غريب ترين آشنا نام نهادم. و برگ اول زندگيم را با كمال افتخار به او اختصاص دادم. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 آرشيو موضوعی
داستانمناسبتها دل نوشته ها متفرقه مبانی داستان نویسی پخش زنده از حرم امام حسین علیه السلام پخش زنده از حرم حضرت عباس علیه السلام قطعه های ادبی گالری پيوندهای روزانه
رنگین کمانآسمان دل روان شناسی و مشاوره آونگ خاطره های ما آغاز با عشق بنام حضرت دوست همسفر مهتاب مرداب آبی باران عدل از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برسر 2 راهي با خاطراتم آواز در باران رز سياه کوچه پس کوچه هاي دل التماس آرشيو پیوندها پيوندها
ابوالفضل (ع)مرداب سنگی فریاد خاموش لبگزه بنام حضرت دوست اندیشه جوان سکوت سرد زندگی سهم عاشقاست بی تو هرگز علائم ظهور حضرت مهدی - عج - هزاران راز زندگی افشین امیر پاشا عشق ؟؟؟ رهگذر عاشق باران می خواهم بدانم 3 تا نقطه نغمه های تنهایی من جنون تو عزیز دلمی قصه چشمات دفتر خاطرات یه مجنون دعاها و نیازها یک تکه ماه بی نصیب زبور عشق سرزمین نور بـــــرو . .برودیگه.ازعشق برام حــرف نزن یک دنیا پدر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |