تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
اربعین سالار شهیدان

پیکر آلاله ها

 

اينك چهل روز از غروب غم فزاي شهادت شقايق­ها مي­گذرد؛ و اينك از صداي نحص شلاق خزان بر پيكر آلاله­ها، اربعيني مي­گذرد و  اسارت، سيلي، غربت، فرياد و بيدارگري سهم حاملان پيغام قاصدك­هاي عترت و عظمت شد.

از آن روز تا امروز چهل روز در سوگ ابرمردي نشستيم كه حيات اسلام مديون رگ­هاي پاره پاره اوست. قصه سر و نيزه، قصه لب­هاي خونين و قرآن، قصه سيلي و صورت گلگون كودك غمگين و تمام حقيقت­هايي كه هر سال از پرده چشمان ما مي­گذرد را شنيده­ايم. اربعيني با دختر كوچك حسين(ع) مهر را در آغوش گرفتيم، ناله زديم، درد دل­ها گفتيم و شكوه­ها روانه كرديم. اربعيني از عمق جان، فرياد يا حسين كشيديم، بر سينه زديم و خنده را حرام كرديم.

 

 

... آري چهل روز، روزهايي كه به وسعت تمام زمان­ها و مكان­هاست؛ بر زينب، همان دختر زهرا، همان قافله­سالار كاروان الله مي­گذرد و عجب اسراري در سينه اوست و چه دردها كه كشيده است.

زينب؛ اي اسطوره صبر و استقامت، اي دختر حيدر، اي نگهبان و منادي جاويدان رهايي، اي اميد كودكان تنها و اي مادر رنج و مصيبت! درود خدا بر تو و بر صبر تو.

در شام جهل چه نيكو به دفاع از برادر مظلوم غريو غيرتمندانه و مردانه خود را سر دادي.

بي­شك ماندگاري حقيقت رسالت برادر در جانفشاني و پاسداري توست.

اي قافله­سالار؛ به يقين تو براي شيعه مثل مادري ...

 

 

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/12/29 و ساعت  | 
قصه ملی

 عمو نوروز

يكي بود, يكي نبود. پـير مردي بود به نام عمو نوروز كه هـر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوه تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازه شهر.   ر

بـيـرون از دروازه شهـر پـيرزني زندگي مي كرد كه دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هـر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تـنبان قرمز و شليـته پـرچـين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوه پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوه خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتـش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستـش. اما, سر قليان آتـش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.   ر

چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي رفت به هوا.  ر

در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چـيد رو سينه او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتـش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پـيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.  ر

آفتاب يواش يواش تو ايوان پهـن مي شد و پـيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتـش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتـش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.  ر

پـير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هـر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گـفت چاره اي ندارد جز يك دفعه ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.  ر

پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند

 ر

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در سه شنبه 1384/12/23 و ساعت  | 
سالروز شهادت حضرت رقیه - سلام الله علیها -

 

سوگنامه غربت

 

چشمانش را كه گشود موج نگاهش را به درياي نگاه عمه فرستاد. عطر نوازشگر دستان عمه را در هواي ساكت خرابه بوئيد. غنچه كبود شده لبان از هم گشود و فريادي به بلندي بام هاي دنيا در حنجره اش جان گرفت و همچون نجوايي غريب به گوش رسيد كه : بابا....
ترنم درد آفرين نهيبش پنجه اي دردناك شد كه بر دل ها چنگ انداخت و باران آشيانه چشمان همگان را با خود شستشو داد. صداي شيون ملائك به گوش مي رسيد در آن گوشه خرابه كه بر پيكر شب سياهي افكنده بود و ماه از شرم سپيدي موهاي سه ساله دختري رخ در نقاب كشيده بود. شهر در پس پرده هاي غبارآلود غفلت و جهالت خفته بود كه ناگاه فريادي به بلنداي تاريخ، چشمان غنوده در بي خبري را بر آشفت و اسطوره ظلم و ستم كه در شرارت خود فنا گشته بود و افسانه بدي و بد خواهي نام گرفته بود، تلاطم شب را به اوج رسانيد آنگاه كه حيرت زده پرسید: چیست اين صدا؟... و پاسخ شنید: سه ساله دختري بابا مي خواهد! كريهانه خنده سر داد و جغدان شرم به شب نشسته با او همنوا شدند و طبق نور وارد خرابه شد و عطر بابا فضاي جانها را از آن خرد كرد. ملائك آرام گرفتند تا سه ساله دختر با قد خميده به پيشواز طبق برود و جام جانش را با بوسه بر لبان پدر لبريز سازد.

 


عطر آسماني پدر را به شام جان خريده بود و به دنبال بابا مي گشت و چشمان جستجوگرش را بر طبق پوشيده، دوخته بود. دست بر كمر زانو بر زمين نهاد آنگاه كه طبق را مقابل چشمانش بر زمين نهادند. صداي تلاوت نور را مي شنيد و نجواي دلنشين بابا .... عمه را مي گريست كه چشمانش خانه درد بود و رخ به رخش زانو بر زمين نهاده بود. اشتياق چشمان بابا گرم تر و سوزان تر از خورشيدي كه ظهر بر خرابه تابيده بود از پس پرده افتاده بر طبق وجودش را سكرآور از آن خود مي ساخت.
چشم ها به او دوخته شده بود و آماده باريدن بود. آه و ناله افلاكيان به گوش مي رسيد و صداي گريه ملائك جانها را به آتش مي كشيد. دست بر پرده نهاد و عمه چشمانش را بست و او با ولع گشود . عطر الهي بابا را از پس پرده شنيده بود و حالا مشتاق ديدار چشمان همیشه سخنگوی بابا و آنچه دید ....... ارکان عرش لرزید و شهر از جان پناه غفلت و نادانی با فریاد جان خراش سه ساله دختري قد خميده به در آمد. طعم پاك چشم هاي بابا هواي خرابه را از آن خرد كرد و نفس هاي بوي عشق گرفت. جمله اش در سراسر تاريخ طنین انداز گشت: يا ابتاه! من ذالذي خضبك بدمائك! يا ابتاه! من ذالذي قطع وريديك! يا ابتاه! من ذالذي ايتمني علي صغر سني! لب بر لب خونين پدر نهاد و هرم داغ عاشورا دوباره در تمام لحظه هاي خرابه پيچيد. با دستان كوچكش تمام مرثیه ها را مقابل ديدگان پدر ورق زد و سوگنامه غريبي را در دیار غريبان به نجوا نشست. دوباره غروب عاشورا زنده شد و دوباره داغ اندوه سنگین تر از هر زمان ديگري جانها را نواخت و قلبها را گداخته كرد ..... و آنگاه كه تاول پر خون پاهايش را در معرض ديدگان پدر نهاد، آخرين جرعه هاي عشق را از لبان پدر نوشید و عطر آسماني پدر را به كام جان خرید و این آغاز صبحي بود با طراوت و روشن در زندگي رقيه سه ساله صبحي كه جان او را پيوندي داد ابدي با جان عاشق پدر و ملائك شيون كردند و صداي گريه شان در افلاك طنين انداز شد و خرابه شام ماند و نجواي همیشه زنده دختركي دردمند در هجران درد آلود پدر! شام ماند و شرمندگی اش كه تا همیشه تاریخ رنج و محنت قد خميده و موهاي سپيد سه ساله دختركي را به دوش خواهد كشيد .... عمه ماند و دردي افزون كه بار امانت از دستش افتاد و نو گلي نازدانه پرپر شد پيش از آنكه عطر روح بخش پدر را دوباره از فضاي شهر مدينه بشنود و سر در آغوش رسول الله (ص) نهد و بغض با او بگشايد. شام ماند و تمام غصه هايش و سوز غربت دختركي كه همه تاريخ را با سوز ناله هايش سوزاند .

 

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/12/14 و ساعت  | 
برگی از یک زندگی ... ؟

حکایت ملک سندباد

در سرزمین فارس ، پادشاهی بود به نام "سندباد" . ملک سندباد ، شاهینی دست آموز داشت که او را بسیار دوست داشت و از خود جدایش نمی کرد . به دستور ملک سندباد ، کاسه  کوچکی از طلا ساخته و به گردن شاهین آویزان کرده بودند تا هر وقت تشنه اش شد ، از آن ، آب بخورد .

روزی ملک سندباد همراه با وزیرش و غلامهایش به شکارگاه رفت . او مثل همیشه شاهین را هم با خود برده بود . آهویی به دامشان افتاد . همراهان پادشاه دور  آهو را حلقه زدند ، اما آهو دام را پاره کرد و خواست فرار کند .

ملک سندباد فریاد زد : " نگذارید فرار کند ! اگر آهو از پیش روی کسی رد شود ، دستور قتل آن کس را می دهم " .

هنوز حرف پادشاه تمام نشده بود که آهو به طرف او خیز برداشت ، از بالای سرش جست زد و پا به فرار گذاشت .

غلامهای شاه به وزیر نگاه کردند و ساکت ماندند.

وزیر آهسته در گوش پادشاه گفت : " آهو از بالای سر شما فرار کرد . حالا باید چه بکنیم ؟ "

ملک سندباد منظور وزیر را فهمید . بر اسب پرید و فریاد کشید : " به دنبال آهو می روم و تا او را نگیرم بر نمی گردم ! "

این را گفت و با اسب به دنبال آهوی فراری تاخت . شاهین که بر شانه او نشسته بود ، بالهایش را باز کرد و تند و تیز پرواز کرد . خود را به آهو رساند و با منقار تیزش به چشمهای او زد . آهو کور شد و دیگر نتوانست فرار کند .

ملک سندباد از راه رسید . آهو را گرفت و سر برید . لاشه اش را روی اسب انداخت . بعد هم زیر سایه درختی نشست تا خستگی را از تن بیرون کند .

از شاخه بالایی درخت ، قطره قطره آبی بر زمین می چکید . ملک سندباد تشنه بود و از دیدن قطره های آب خوشحال شد . کاسه طلایی شاهین را از گردن او باز کرد و زیر قطره های آب گرفت . کاسه از آب پر شد . ملک آن را به طرف دهان برد تا بنوشد . ناگهان شاهین با بالهایش به کاسه زد . کاسه بر زمین افتاد و آب آن خالی شد .

ملک سندباد به شاهین نگاهی کرد و با مهربانی گفت : " تو هم تشنه ای ، ها ؟ پس کمی صبر کن ! "

آن وقت دوباره کاسه را از قطره های آب پر کرد . آن را جلوی منقار شاهین گرفت و گفت : " اول تو بنوش ، بعد من ! "

اما شاهین بازهم با بالهایش به کاسه زد و آب آن را بر زمین ریخت .

ملک سندباد با خود گفت : " حتما می خواهد اول به اسبم آب بدهم ! " آن وقت دوباره کاسه را از آب پر کرد . این بار آن را جلوی روی اسب بر زمین گذاشت ، اما هنوز اسب تشنه ، لب به آب نرساده بود که شاهین بالهایش را به کاسه زد و آب آن را بر زمین ریخت .

این بار شاه خشمگین شد . رو به شاهین کرد و فریاد زد : " پرنده لعنتی ! نه خودت آب می خوری ، نه می گذاری که من و اسبم آب بخوریم " .

بعد هم از شدت خشم و تشنگی ، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و به بالهای شاهین زد . پر و بال شاهین ریخت و غرق در خون شد . پرنده زخمی با چشمهایش که در آن درد و غم موج می زد ، به ملک سندباد نگاه کرد . بعد هم با سر به شاخه درخت اشاره کرد .

ملک سندباد متوجه اشاره شاهین شد . سر را بلند کرد و شاخه درخت را نگاه کرد . آن وقت چشمش به منظره ای عجیب و باورنکردنی افتاد :

ماری بزرگ و ترسناک به شاخه درخت حلقه زده بود و از دهانش قطره قطره زهر به پایین می چکید .

ملک سندباد بهت زده به مار نگاه کرد . بعد فریادی از پشیمانی کشید . شاهین زخمی را در دست گرفت ، بالهای خون آلودش را بوسید و گفت : " پرنده مهربان من ، تو جان مرا نجات دادی ، و من با تو چه بد کردم ! "

بعد شاهین را به سینه چسباند ، سوار بر اسب شد و با سرعت به طرف قصر تاخت .

خسته و غمیگن به قصر رسید . لاشه آهو را به آشپزباشی قصر تحویل داد و خود در حالی که شاهین را در بغل داشت ، به تخت نشست .

شاهین نفسهای آخر را می کشید . ملک سندباد با غصه و پشیمانی به او نگاه می کرد و بالهایش را نوازش می کرد . سرانجام شاهین آخرین نفسش را کشید و در دستهای ملک ، جان داد . ملک سندباد ماند و یک عمر پشیمانی .

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/12/10 و ساعت  | 
آقا جان .... سرت سلامت

با عرض تسلیت به مناسبت شهادت چهارمین اختر تابناک امامت و ولایت

امام سجاد ( علیه السلام )

حادثه تاسف بار حمله به مرقد امامین عسکریین ( علیهما السلام )

را امام زمان ( عج ) و تمامی شیعیان و ائمه اطهار تسلیت و تعزیت عرض میکنم

آجرک الله یا صاحب العصر و الزمان (عج)

 

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1384/12/04 و ساعت  | 
کاش میتونستم نزدیکتر شم به تو !

تو نهایت دل شکستگی ....

وقتی یک رشته طناب یک متری را از وسط دو نیم کنیم و دوباره آن را به هم گره زنیم

دیگر فاصله دو سر آن کمتر از یک متر خواهد بود !

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/12/01 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar