| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
دست تقدیر ...
دست تقدیر این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد. - «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟» نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.» بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد... |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1385/04/31 و ساعت |
روز مادر ...
همین افتخار برایت کافی است که بهشت برین زیر پایت جای گرفته است.
روز مادر را به تمامی مادران عزیز خصوصا مادر نازنینم تبریک و شاد باش می گویم |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1385/04/25 و ساعت |
میلاد بانوی دو عالم حضرت زهرا "سلام الله علیها"
پاره تن احمد
به يمن عيد بزرگ ولادت زهرا س
خدا به ختم رسل دختري عطا فرمود كه بوده پيشتر از چار امّ و هفت آبا
حبيبه احد و پاره تن احمد يگانه كفو علي مام يازده مولا
میلاد بانوی دو عالم ، تنها دخت خاتم ، همسر مولای عالم فاطمه زهراء س ، صدیقه کبری س ، ام ابیها س بر جهانیان تبریک و تهنیت باد.
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1385/04/24 و ساعت |
محل تولد حضرت زهرا "سلام الله علیها"
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1385/04/24 و ساعت |
وفات خانم ام البنین -س-
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1385/04/17 و ساعت |
انتقام کیمیاگر ...
انتقام کیمیاگر گروهي کوهنورد ، راهشان را گم ميکنند و به شب ميخورند. غاري ميبینند و تصمیم ميگیرند شب را در آنجا سپري کنند. آنجا آتشي روشن ميکنند و گرد آن به صحبت مينشينند. در لحظهاي که همهشان ساکت ميشوند، ناگهان از اعماق غار صداي مرموزي به گوششان ميرسد. همگي با کنجکاوي و حیرت به هم نگاه ميکنند. یکي از آنها که از بقیه کنجکاوتر بود بلند شد و چند قدمی به سمت منبع صدا حرکت کرد. اما در راه دلهرهي عجیبي به جانش افتاد و برگشت پیش بقیه. کلي به آنها اصرار کرد تا بالاخره راضيشان کرد با هم بروند و از ِسرّ صدا سر در بياورند. همان طور که مشعل به دست پيش ميرفتند صدا بلندتر و واضحتر ميشد. تا اينکه بالاخره به دروازهاي رسيدند که بالاي آن کتيبهاي بود، روي کتيبه نوشته بود : " ای رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگهدار و به او دست نزن ديگر نميتوان به او کمک کرد." با تعجب نگاهي رد و بدل ميکنند و باز صدا به گوششان ميرسد. این بار ديگر ميشد تشخيص داد که صدا، ناله نااميدانهء يک زن است. با هم از دروازه عبور ميکنند و آنگاه با صحنه شگفتی روبرو ميشوند. تالاري بزرگ که در مرکز آن شيئي درخشان جلوه نمايي ميکرد. کمي که جلو رفتند آن شيئ را تشخيص دادند، پيکر عريان زني که به صليب کشيده شده بود. زخمهاي شلاق و شکنجه در جاي جاي بدنش دیده ميشد. اما اینها ذرهاي از زيبايي تابناک آن زن کم نميکرد. زن بيجان به نظر ميرسید. سرش روی شانهاش افتاده بود و چشمان زيبايش، نيمه باز، به زمين خیره شده بود. آن چنان وسوسه کننده بود که بيشتر افراد جمع نميتوانستند چشم از او بردارند. اما يکي از آنها ناگهان فریاد هراس آلودي سر داد و باعث شد ديگران به خود بيايند. او به زمین زیر پايشان اشاره کرد، آنجا پر بود از اسکلتهاي پوسيده و جمجمههاي خیرهء بدون چشم. همه را وحشت برداشت. اما وقتي دوباره چشمشان به پيکر بهشتي زن افتاد، دوباره مبهوت زيبايي شهواني او شدند. يکي دو تا از آنها پيراهنشان را در آوردند و پيکر زن را در آغوش کشيدند و از لبانش بوسه ربايي کردند. بقیه هم به دنبال آنها مشغول شدند. هر کس برای رسیدن به زن، ديگری را هل مي داد و نزاع کوري در جریان بود. همه مشغول عشق بازي بودند الا یک نفر که به جمجمهها زل زده بود و به کتيبه ورودي تالار فکر ميکرد: اي رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگه دار و به او دست نزن... دیگر نميتوان به او کمک کرد. او ناگهان مثل مار گزيدهها فرياد کشيد و به دوستانش گفت دست نگه داريد. اما آنها بيتوجه به او به کارشان ادامه ميدادند. وقتي همگي ارضا شدند، نشستند و به پيکر زن چشم دوختند. مرد هوشیار با اضطراب به دوستانش چشم دوخت. دید که انگار پوست های دستها، صورت وبدنشان در حال خشک شدن است. ناگهان يکي از آنها فرياد وحشتناکي کشيد. شروع کرد به دست کشيدن به صورت و بدنش و مدام داد ميزد " سوختم! سوختم!..." کم کم فريادهاي بقيه هم بلند شد. همه گي ضجه ميزدند و دود از پوستشان بلند ميشد. مرد هوشيار جرأت نميکرد به هيچ يک نزديک شود. آنها ذره ذره جلوي چشمان او سوختند و آب شدند و جز اسکلتی از آنها باقي نماند. او نا امید و وحشت زده راه برگشت پیش گرفت. هنگام خروج از تالار با کتیبه ديگري که در اين سوي دروازه نصب شده بود مواجه شد. روي آن نوشته شده بود: "اي جوانمرد اينکه تو زنده از اين تالار خارج ميشوی نشان ميدهد که آن مجسمه زهر آلود را لمس نکردهاي و اکنون ميتوانی به زندگي ادامه دهي. اما بد نيست بفهمي که این نفرين چه دليلی داشته و آن استخوانهاي نگون بخت چرا به این وضع افتادند. من کيمياگري جوان بودم و همچون هر جوانی، دل به زيبارويي بستم. او هم به من دل باخت و سرای عشقمان را برپا کرديم. روزي زمستاني و سرد بود آن روز که گروهي راهزن، گذرشان به کلبه کوچک ما افتاد. دست و پاي مرا بستند و جلوي چشم من ، معبودم را به آن حال و روزي که دیدي انداختند، به او تجاوز کردند و مارا دست و پا بسته رها کردند تا او از رنج و من از غم بمیریم. او مُرد اما کسانی مرا نجات دادند. و از آن پس زندگي من فقط یک معني داشت و آن انتقام بود. آن هم نه فقط از آن راهزنان، بلکه از همه راهزنصفتان... زهري ساختم و به طريقي به آن راهزنان خوراندم. اما آرام نگرفتم و اين تالار را ساختم و آن مجسمه زهر آلود را آنجا نهادم تا انتقام معبودم را از تاریخ و از بشريت بگيرم. اکنون برو و راز مرا مکتوب بدار." با تشکر از atash-best |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1385/04/15 و ساعت |
بانوی بی نشان ...
شهادت مظلومانه غریب ترین یار امیر المؤمنین علیه السلام و مادر ائمه اطهار علیهم السلام فاطمه زهراء "سلام الله علیها" تسلیت باد.
ای پیامبر خدا ! صبر و بردباری من با از دست دادن فاطمه (س) کم شده و توان خویشتنداری ندارم. پس امانتی که به من سپرده بودی برگردانده شد و به صاحبش رسید. از این پس اندوه من جاودانه و شبهایم شب زنده داری است،تا آن روز که خدا خانه زندگی تو را برای من برگزیند. |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1385/04/08 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() بعد از مدت ها دوباره او را ديدم.
باز با همان زيبايي و وقار؛ با همان قدم هاي آهسته و با لبخندي پر معنا. تا ميان جمع شد، همه به سوي او شتافتند. گويا آشناتر از آشناترين آشنايانشان بود. مردي دوان دوان جمع را شكافت و خود را به او رسانيد و گفت: - چه خوب شد كه شما را ديدم .... آن يكي وسط پريد و گفت: - مدتي است درآمدي ندارم، آيا ميتوانيد برايم كاري .... سومي آهي سر داد و گفت: - چه خوب ميشد اگر دستي بر سر دختر بيمارم ميكشيديد . و كمي آن طرف تر، زني كه مانند ابر بهاري، طوفاني از اشك را به دوش ميكشيد، فرياد كشيد: - شما را به خدا مشكلم را حل كنيد. و .... و ..... و .......... او كه ميان جمع ايستاده بود؛ به تك تك خواستههاي افراد رسيدگي كرد. حتي آن كودكي كه براي بادكنك بي بادش نالان شده بود، با بادكنكي زيبا، خندان به خانه برگشت. ولي ... ولي افسوس كه كسي به خواستهي او توجهي نكرد. رو به آسمان چرخيد و تنها چيزي كه از آن صورت نوراني نمايان گشت، مرواريدي از ديار آشناي اشك بود كه نرسيده به زمين روي بال فرشتگان چكيد و به آسمان رفت. سپس نگاهي به من انداخت و با لبخندي پر معنا از آنجا دور شد. چنين بود كه تا او را در اوج آشنايي غريب ترين يافتم؛ غريب ترين آشنا نام نهادم. و برگ اول زندگيم را با كمال افتخار به او اختصاص دادم. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 آرشيو موضوعی
داستانمناسبتها دل نوشته ها متفرقه مبانی داستان نویسی پخش زنده از حرم امام حسین علیه السلام پخش زنده از حرم حضرت عباس علیه السلام قطعه های ادبی گالری پيوندهای روزانه
رنگین کمانآسمان دل روان شناسی و مشاوره آونگ خاطره های ما آغاز با عشق بنام حضرت دوست همسفر مهتاب مرداب آبی باران عدل از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برسر 2 راهي با خاطراتم آواز در باران رز سياه کوچه پس کوچه هاي دل التماس آرشيو پیوندها پيوندها
ابوالفضل (ع)مرداب سنگی فریاد خاموش لبگزه بنام حضرت دوست اندیشه جوان سکوت سرد زندگی سهم عاشقاست بی تو هرگز علائم ظهور حضرت مهدی - عج - هزاران راز زندگی افشین امیر پاشا عشق ؟؟؟ رهگذر عاشق باران می خواهم بدانم 3 تا نقطه نغمه های تنهایی من جنون تو عزیز دلمی قصه چشمات دفتر خاطرات یه مجنون دعاها و نیازها یک تکه ماه بی نصیب زبور عشق سرزمین نور بـــــرو . .برودیگه.ازعشق برام حــرف نزن یک دنیا پدر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |