تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانگي سازی كليك كنيد    
اضافه به علاقه منديها
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
از آن درخت شکسته ... از آن پرنده خسته ... هنوز خسته ترم من ... خدا کند تو بیایی
   

با سلام به همه دوستای عزیزم ... از اینکه اینبار با تاخیر داستان براتون اینجا می نویسم معذرت می خوام ...

چند وقت پیش بود که با نوشته های سید مهدی شجاعی آشنا شدم ... داستان هاشون خیلی زیباست ( به نظر خودم البته ) سعی می کنم چند تا از داستانش رو براتون اینجا بزارم تا از نظرات شما نیز استفاده کنم .

داستان زیر از کتاب " غیر قابل چاپ " اثر سید مهدی شجاعی هست که در ۲ قسمت براتون خواهم نوشت .

امیدوارم که مورد پسندتون قرار بگیره .... غریب ترین آشنا ....

*****

چشم در برابر چشم

 

زيبايي فقط در چشمهاي زن نبود . اما آنچه در نگاه اول مرد را واله کرد ، فقط چشماهاي زن بود .

قد بلند و کشيده ، اندام موزون ، پوست سفيد و لطيف ، صورت خوش ترکيب ، بيني متناسب و لب و دهان مليح ، هيچ کدام توجه مرد را جلب نکرد . فقط برق چشمها بود که مرد را گرفت . زانوهايش را سست کرد و او را کنار کوچه نشاند .

زن در چشم به هم زدني گذشت و فقط تصوير دو چشم بود که همچنان در نگاه مرد باقي ماند .

مرد به سختي از جا بلند شد و با زحمت خود را به در خانه مرشد رساند . اين چند قدم انگار دامنه ي پر نشيب و فراز کوهي بلند بود .

اين زن کجايي بود ؟ چرا تا به حال او را نديده بود ؟ نه محله ، محله نا آشنايي بود و نه خانه ، خانه غريبه اي .

طي بيست سال آمد و شد به اين خانه و محله اولين بار بود که اين چشمها ... چشم نبود انگار اين چشمها ، چشمه اي بود که دامن هر رهگذري را تر مي کرد .

اکنون مقابل در چوبي و فرسوده ي خانه مرشد قرار داشت .

طبق معمول ، هر دو لت در باز بود و خانه را پرده اي ضخيم از فضاي بيرون جدا مي کرد .

مرد ، کوبه ي مردانه ي در را گرفت و به عادت دو - سه بار نواخت .

صداي مرشد از داخل بلند شد : بيا تو عزيز ! بيست سال است که براي ورود به خانه ي خودت در مي زني .

مرد دستش را بر چهار چوب در تکيه داد ، دو پله ي ورود به هشتي را پشت سر گذاشت و وارد حياط شد .

مرشد با آب پاش از حوض وسط حياط آب بر مي داشت ، به باغچه ها آب مي داد و گهگاه کف حياط را هم نمدار مي کرد .

سلام کرد و بي خوش و بش به سمت ايوان رفت .

مرشد گفت : با چهل سال سن مثل پيرمردهاي شصت هفتاد ساله قدم بر مي داري .

و وقتي حال و روز غير عادي مرد را ديد ، آب پاش را زمين گذاشت ، دستهاي خيسش را تکان داد و گفت : نه ، مثل هميشه نسيتي .

مرد لبه ي ايوان نشست و به بساط سماور و چاي و ميوه اي که مرشد در ايوان چيده بود ، خيره ماند : درست مي شوم . يک ليوان آب و چند دقيقه اختلاط با تو همه چيز را سامان مي دهد .

مرشد ، سيني را از روي کاسه سفالي آبي رنگي برداشت و کاسه را دو دستي به دست مرد داد :

- اين هم عرق بيدمشک و يخ . تا نگويي که با هم عرق نخورديم .

مرد کاسه را گرفت ، تا نيمه آن را يک نفس سر کشيد و حرارت درونش را با بازدمي عميق بيرون ريخت : سلام بر جگر عطشناک حسين .

مرشد بر لبه ی ایوان نشست و گفت : خب ، حالا بگو که چرا مثل همیشه نیستی .

مرد گفت : هستم ، می شوم .

مرشد گفت : نیستی و نمی شوی . اتفاقی غریب رخ داده است که در تمام بیست سال گذشته بی سابقه بوده است . من هرگز تو را اینچنین آشفته و نابسامان ندیدم .

مرد گفت : من اگر بخواهم هم نمی توانم چیزی را از تو پنهان کنم ولی ...

- ولی چی ؟

- راستش اول باید خودم بفهمم که چه بلایی سرم آمده است . خودم را جمع کنم و ذهنم را و دلم را تا ببینم ...

- هر چه هست بریز وسط . با هم جمع می کنیم .

- به آدم تیر خورده می مانم . تیر غیب . که آدم نمی فهمد از کجا می آید ، به کجا می خورد و با آدم چه می کند .

مرشد خود را به کنار سماور کشاند : هی که ماجرا را معماتر می کنی .

مرد گفت : من معمایش نمی کنم . برای خودم معماست . پیچیده است . من چهل سال بدون زن زندگی کرده ام . بیست سالش را که تو شاهدی . نلغزیده ام . خم به ابرو نیاورده ام . به زنی نگاه چپ نکرده ام . کرده ام ؟

مرشد چای را پیش روی مرد گذاشت : لازم نیست خودت را به من معرفی کنی . بهتر از خودت می شناسمت . قصه را بگو .

- باور می کنی که یک جفت چشم مرا اینچنین درمانده کرده باشد ؟

- باور می کنم . هم شهد و هم زهر چشم را چشیده ام من .

می فهمم که یک نگاه با خان و مان آدم چه می کند .

- پس من دیگر چه بگویم وقتی که تو خود شناسای این دردی ؟!

- کجا ؟ کی و چگونه واقعه رخ داد ؟

- هم الان . همین لحظاتی پیش ، از پیچ کوچه ی اصلی که گذشتم ، یک جفت چشم زنانه مرا زمین زد . کل ماجرا همین است .

مرشد کفشهایش را درآورد و چهارزانو ، چشم در چشم مقابل مرد نشست .

- چادرش چه رنگ بود ؟

- ندیدم .

- سن و سالش چقدر بود ؟

- نفهمیدم .

- قد و بالایش چگونه بود ؟

- نسنجیدم .

- از او غیر از آن دو چشم ، دیگر چه به خاطر داری ؟

- هیج .

- چشمها درشت نبودند ؟

- چرا به گمانم .

- سیاه نبودند ؟

چرا به گمانم .

- با مژگانی سیاه و بلند .

- آری ، چنان بود که تو می گویی .

- پس غم به دل را مده .

- چرا ؟

- می شناسمش .

- از کجا ؟

- مشکل حل شدنی است .

- چگونه ؟

- با وساطت من .

- باورم نمی شود .

- چند ماه دیگر باورت می شود .

- تو را به خدا توضیح بده .

- آن زن را می شناسم . مطلقه است . تازه از شوی خویش جدا شده ، کافیست که تا سر آمدن عده اش تحمل کنی و آنگاه او را به عقد خویش درآوری . جلب موافقتش با من .

مرد از جا نیم خیز شد و بر زانو نشست . اجازه می دهی که پایت را ببوسم ؟

مرشد او را بر زمین نشاند ، دست بر شانه اش گذاشت و گفت :

- خجالت بکش مرد ! این کمترین وظیفه در وادی رفاقت است .

*****

ادامه دارد ....     

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/31ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

مباني داستان نويسي–  بخش دوم–  زواياي ديد (ديدگاه‌ها)

پيش از بررسي دقيق زاويه‌هاي ديد در داستان نويسي امروز، تأمل بر مفهوم «زبان» در ادبيات داستاني بسي ضروري به نظر مي‌رسد . آدمي، پس از اتفاق تاريخي رنسانس كه تبعات سياسي و اجتماعي و ايدئولوژيك آن به مراتب بر اهميت تاريخي آن غلبه مي‌يابد، هنجارهاي بسياري شكست و عادات بسياري خرق كرد. رابطه خدا با انسان در مدرنيته به رابطه انسان با انسان تبديل شد و آدمي، خداوندگار ذهن خويش را و آنكه در ذهن خود ساخته بود شايسته‌تر يافت براي تبعيت تا خداوندي كه كليسا بر او تحميل مي‌كرد.

از اين رهگذار به نفي متافيزيك دست يازيد، و اگر در مقاطع تاريخي پس از آن كه امروزه روز باشد، پاسخ خود را از قواي تاريخ‌مدار اسطوره‌ها دريافت كرد و اگر چه سرافكندگي خود را از چنين نفي سترگي غير قابل انكار يافت، اما در همان مقطع،  مؤلفه‌هايي را وارد ذهن مدرن آن روزها كرد كه رد پايش بر تك تك علوم انساني (بيش از باقي علوم) تا امروز پابرجاست . تبديل رابطه‌‌‌‌‌ي انسان با خدا به انسان با انسان، شايد بيشترين تأثير را در قرن‌هاي پس از رنسانس و با نويسندگان قلندر قرن بيستم و كساني چون همينگوي، چخوف و امروزها، كارور، جويس كرول اوتس، سلينجر و… بر جاي نهاد. خداگونگي مؤلف حذف شد. يعني مؤلف از نگاه خواننده حق اين نداشت كه نظر و ديدگاه خود را بر خواننده تحميل كند. مؤلف در سطحي برابر با خواننده قرار گرفت. پس استعاره و تشبيهات شاعرانه در توصيف عمل يك شخصيت جاي خود را به روايت محض افعال او چونان يك دوربين فيلمبرداري داد و به تعداد مخاطبان داستان، تأويلات متفاوت و گاه متناقص شكل گرفت. هر خواننده با عنايت به آركي تايپ‌ها (كهن الگوها)ي ذهني خويش به تأويل متن پرداخت و به قول «رولان بارت» (واضع تئوري مرگ مؤلف)، متن به درجه‌ي صفر نوشتار نزديك شد. يعني همان درجه صفر ديكتاتوري مؤلف بر متن خويش.

و اما ديدگاه‌ها:

1- اول شخص: مفرد و جمع:

 در زاويه‌ي ديد اول شخص كه راوي يكي از شخصيت‌هاي داستان است و درون داستان است و به بيان مختصات خود و ديگران مي‌پردازد، خطري بسيار كمتر براي همان بحث ديكتاتوري مؤلف وجود دارد. زيرا راوي به بيان درون خود و ذهنيات خود درباره‌ي خود و ديگران مي‌پردازد. پس حق دارد به تشبيهات و استعارات دست بزند. حق دارد مسخره كند، ريشخند كند يا حتي بسي شاعرانه و رمانتيك به موضوع و آدم‌ها نگاه كند. او با عنايت به ضمير «من» يا «ما» داراي همين قدرت است و خواننده‌ي قرن بيستم نيز توصيفات او را به تحميل نظر مربوط نخواهد دانست. چون راوي درباره‌ي خودش صحبت مي‌كند. «تك‌گويي دروني» كه تكنيكي مهم در ادبيات داستاني است از همين‌جا شكل مي‌گيرد كه به آن به شكلي مبسوط در شماره‌هاي آينده خواهيم پرداخت.

2- دوم شخص: مفرد و جمع: (تو- راوي):

در زوايه‌ي ديد دوم شخص دو حالت وجود دارد. اگر مخاطبِ راوي در داستان به گونه‌اي خود او باشد، يعني راوي با خودش حرف بزند، همانند بحث زاويه ديد اول شخص، داري قدرت است. دست او در به كارگيري واژگان استعاري و تشبيهي كاملاً باز مي‌نمايد. بهترين مثال اين گونه‌ي روايت كه البته بسيار اندك به سراغش مي‌روند، «آئورا» رمان كوتاه «كارلوس فوئنتس» نويسنده‌ي امريكاي لاتين است كه به گونه‌اي حتي آموزش بهين اين شكل روايت است.

 اما اگر راوي يكي از شخصيت‌هاي داستان باشد كه با ديگري صحبت كند، آن‌گاه مجاز به بيان درونيات شخصيت نيست و بايد به توصيف افعال او اكتفا كند.

3- سوم شخص: مفرد و جمع:

الف) داناي محدود: در اين شكل روايت كه از همان قرن بيستم و با از يبن رفتن بنيان‌هاي رمانتي‌سيسم، به وجود آمد، راوي تنها مانند يك دوربين فيلمبرداري به توصيف افعال شخصيت‌ها مي‌پردازد و وارد درونيات آن‌ها نمي‌شود. زيرا از خارج محدوده‌ي داستان به روايت آن‌ها مي‌پردازد. ظهور مكتب ميني‌ماليسم كه در كشور ما به غلط‌ترين شكل ترجمه مي‌شود، از همين‌ جا است. همينگوي، چخوف، كارور و … نمايندگان مهم اين‌گونه داستان نويسي‌اند. كه اين گونه داستاني آغشته به سرماي مدرنيته است. هيچ توصيف شاعرانه‌اي در كلام نيست و تنها اگر شاعرانگي‌اي هست، در رفتار آدم‌هاي داستان است. پس مخاطب مي‌تواند تأويلي شاعرانه از فضا و اعمال شخصيت‌ها داشته باشد يا نه.

ب) داناي كل (نا محدود): در اين سبك روايت، راوي همان نويسنده است كه به شكلي خداگونه وارد دنياي ذهن شخصيت‌ها مي‌شود. داستان را از پيش به شخصيت‌ها تحميل مي‌كند و رفتار آن‌ها را لزوماً بررسي روان‌شناختي مي‌كند و به گذشته‌ي آنها نسبت مي‌دهد و ذهن و عين آنان را به وضوح روايت مي‌كند. به گونه‌اي هيچ فضايي براي تأويل خواننده باز نمي‌گذارد. اين شيوه‌ي روايت در زمان كلاسيك‌ها و رمانتيك‌ها مرسوم بوده است.

4- جريان سيال ذهن و تك گويي دروني:

براي بررسي اين دو شيوه روايت، مجال مبسوطي نياز است كه  شماره‌ي آينده داستان نويسي را به همين موضوع، تفاوت‌ها و شباهت‌هاي آن دو و ريشه‌هاي تاريخي اين گونه‌هاي روايت اختصاص خواهيم داد. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/27ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

خدا کند که بیایی

قفسم را به يكي گوشه صحرا ببريد                   ترسم از دود دل من چمن آتش گيرد

در خلوت ماه و لحظه هاي مهتابي آواي گامهايم سكوت را در هم مي شكند. از كوچه باغ هاي بي صداي شهر عشق آهسته گذر مي كنم و به دنبالش مي گردم. براي پيدا كردنش هفت شهر عشق را گرديده ام، به سوي ستاره ها چرخيده ام، از موج ها نامش را پرسيده ام، از مهتاب سراغ درويش را گرفته ام، با تك تك درختان تاك قد خم كرده بستان به گفتگو نشسته ام و شميم بويش را از نسيم صبحگاهي طلب كرده ام.
سبز برگان درختان همه دنيا از سبزي تو نشانه دادند، موج هاي توفنده بر دل دريا از صلابت تو خبر دادند؛ مهتاب سپيدي نامت را برايم فاش كرد و نسيم صبح عطر دلنواز یادت را در جام جانم جاري ساخت!
اباصالح:
لحظه ها درگذرند و روزها سوي شتاب دارند، عمر من مي گذرد و دل من از تنهايي پر شده است. آسمان چشمانم همراه با نسيم سحرگاهي آرام آرام به نم نم باران اشك مي نشيند. بي تو كوچه كوچه چشمانم ابري و غمگين و قلب خسته ام اسير كوچه هاي تنگ و مسدود غم گشته است. بي تو چون باغ بي ديدار و چون زمين بي بهار گشته ام؛ بي تو در هاله اي از غم دست و پا مي زنم دلم، دل تنها و بي كسم دور از تو خالي از تابش نيلوفر است. غروب كه مي شود پژمردن گل خورشيد را به نظاره مي نشينم و دلم را به يادت روانه دريا مي سازم. همه با من از تو سخن مي گويند و من آنچنان در نام و ياد تو غرق مي شوم كه زمان و مكان را گم مي كنم.
ابرهاي گريه در دلم عطش دارند. در كوچه هاي خاطره ام وقتي كه خوشه هاي اقاقيا از نرده هاي افكارم سرريز مي كنند، بوي خوش عطر دلنوازت اقاقي ها را سر مست مي كند و پياله جانم از شور و شوق لبريز مي شود. ديدگانم در آينه صبح تو را جستجو مي كنند... هواي زلف توأم عمر مي دهد بر باد!... پنجره شهر من به روي تو گشوده مي شود و كوچه باغ من به ياد روي تو گل مي دهد و تنها به نام و ياد توست كه شبنم بر گونه هايم مي رويد! حضور نامت مثل جوشيدن شعري در جان و باليدن عطري در گل در صحراي دلم جريان مي يابد!
طبيب دل بيمار من!... نام ترا از تمام پلنگان كوهها، از تمام درختان، از مرغان خوشخوان كه صبح بهار نام ترا به جوجه هاي كوچك خود ياد مي دهند، از نواي خوش رودخانه ها، از رقص گندم زارها با باد، از زمين و زمان مي شنوم!

آن دم كه از كرانه درياچه «چي چست» آخرين پرستوي بهاري غمگنانه كوچ مي كند، آن لحظه اي كه درخت بادام از باران بهاري شكوفه مي دهد، آن لحظه كه قطره زلال شبنم بر پيشاني نجيب برگ مي نشيند با تمام هستي ام فرياد مي كنم... خدا كند كه بيايي!...
تو اگر بيايي بهار را تلاوت مي كنم، تو كه بيايي پرواز پرستوهاي بهاري را باور مي كنم، تو كه بيايي از عمق وجودم سيراب مي شوم وقتي كه عطر لبخندت در جان جهان جاري مي شود! تو كه بيايي من گرماي وجودت را از دور مي شنوم و شهر دل من بيدار مي شود. تو كه بيايي دستانت ديوار مه را از ميان بر مي دارند و من سرزمين آفتاب آباد را كه زماني نامش را از پرستوهاي عاشق شنيده بودم، مي بينم! وقتي كه بيايي نگاهت طعنه بر هزار يلداي نيامده مي زند. وقتي بيايي من راز شكفتن را از لهجه درخت مي آموزم، در كوچه هاي دوست با عشق دست مي دهم، همپاي رود مي روم و در انتظار دشت ندا سر مي دهم كه ... اي عشق همه بهانه از توست من خاموشم اين ترانه از توست!
اي سرود خدايي، اي رهاتر از رهايي، اي آشنا با دلهاي محزون...! بيا آسمان را برايم معنا كن، بيا كه جاده ها به انتظار گام هاي توست كه ديده بر هم نمي گذراند.
تو كه رفتي دشتها خشك و خالي شد و صفا از باغ هاي فندق رفت، تو كه رفتي درختان همه جامه بركندند و باد برگ ها را فنا كرد، تو كه رفتي ديو وحشت پرستوها را از سرشاخ ها به بانگ « هي هي » پراند و پر پاك پرستوها را شكست!... تو كه رفتي باران غم از آسمان دلها جاري شد و بالهاي گنجشك ها در اندوه غربت غرق شد! تو كه رفتي ديگر نتوانستم پرستوها را بدرقه كنم، نتوانستم تا آن سوي پرچين دلها كوچ كنم، ديگر نتوانستم به پيشواز صنوبر ها بروم، تو كه رفتي از پنجره گسستم و با كوچه حل شدم تا در شوق سلام تو بشكفم.
بهار من... لحظه ها مي ميرند، لحظه ها مي گذرند، لحظه ها بوي فراموشي مي گيرند، بوي فرسودگي خاطره را مي گيرند؛ لحظه ها را نمي توان قاب كرد و روزها را نمي توان گردآورد و اندوخت!... تو اگر بيايي من سرود فتح مي خوانم و تا جنوب ترين جنوب با تو مي آيم، آخر اين دفتر خالي به انتظار تصوير تا چند ورق خواهد خورد؟...
بيا تا اشتياق با تو همدم بودن و همراز گشتن، آغاز سخن و آواز خواندن دگر باره وجود خسته ام را شور و غوغايي ببخشد.
بيا تا دگر خاكسترم را بر نسيم صبح آزادي دگر باره سلام روشني باشد. بيا كه ابرهاي همه عالم در دلم مي گريند كه
یک نفس با دوست بودن همنفس
آروزی عاشقان این است و بس!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/17ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

تنفس

يك علم بزرگ وسط دسته‌هاي سياه‌پوش و سينه‌زنان پابرهنه در رقص بود. چرخش و تعظيم و دوباره ...هر گوشه حياط حرم دنيايي بود. مردمان خسته كه ني‌ني چشمانشان به دنبال زندگي شايد، دودو مي‌زد.

سنج كه مي‌زدند درونش شخم زده مي‌شد. نمي‌دانست طبال‌ها درد كه را، خبر كه را آن‌ گونه مي‌كوبيدند كه آتش به جانش مي‌زد. لحظه‌اي پا سست كرد و سپس مصمم به سمت درب ورودي حرم پرواز كرد. ازدحام تن‌هاي خيس را كنار مي‌زد و در جواب فشارها ذهنش زنگ بايد مي‌زد:« بايد همين امروز دستمو به ضريح برسونم، مي‌دونم اگه دستم بهش برسه، همه چيز درست مي شه. ديگه مي‌تونم نفس بكشم. » و به شوق تنفس دوباره پر گشود. چشمانش وقتي به بارگاه افتاد، اشك‌ها تاب نياوردند و لحظه‌اي در موج جمعيت و شكوه مقابل هدفش را از خاطر برد.

صداي جيغي هياهوي حرم را شكافت: «ياااامام غريب ...» و دل او انگار كه خود آشوبش را فرياد كرده باشد، آرام شد.

دستش را دراز كرد... تا خنكاي فلز و گرماي توكل. ازدحام، تپش قلبش را به صفر رسانده بود و آرنج كسي زير چانه‌اش جا خوش كرده بود . هنوز ذهنش در حسرت تنفس، حاجات و ادعيه را مرور مي‌كرد، - به دنبال هر چه از كودكي آموخته بود-  و قلبش در آرامش محض. در قاب چشمان باز مانده‌اش، كبوتري جا خوش كرده‌بود و دستانش در زمين ضريح ريشه دوانده بود. تنفس.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

دوستان عزیزم سلام ... ممنون که اینجا را برای مطالعه انتخاب کردید ... سعی کردم اینبار با یک موضوع تازه و متفاوت آپ کنم ... ادامه ی این پست منوط به استقبال شما و گلهای خوشبویتان است که در بخش نظرات برایم به یادگاری می گذارید ... منتظر نظراتتون هستم ...: غریب ترین آشنا :...

***********************************************

1) تعريف داستان كوتاه:

 داستان كوتاه برشي مقطعي از زندگي يك شخصيت است كه حامل يك اتفاق مهم باشد.

 بنا به اين تعريف ،صفت كوتاه براي داستان كوتاه ، بيش از آنكه نمايانگر مقياس حجمي داستان باشد گوياي ماهيت آن است.به اين معني كه داستان كوتاه بر خلاف رمان كه حوزه اي گسترده از شخصيت يا شخصيت ها به لحاظ جزييات زندگي آنها و درونيات و رفتار آنان است ، به بررسي همان مقطع مهم كه شامل يك اتفاق است مي پردازد . به عبارتي اگر يك منحني روايي براي يك داستان در نظر بگيريم ( داستاني كه براي شخصيتي پيش مي آيد) داستان كوتاه در نقطه عطف (پيك) آن منحني به سر مي برد. البته در مكاتب مدرن داستان نويسي ، داستان كوتاه تنها و تنها يك موقعيت را تصوير مي كند و [ در آن ] حتي اتفاق فيزيكي مهمي نيز روي نمي دهد. بلكه خواننده با يك بحران روان شناختي در شخصيت يا در تقابل او با يك موضوع و يا آدم ديگر مواجه مي‌شود كه ذهن او را درگير مي‌كند.به اين موضوع در بحث زبان داستان نويسي بيشتر خواهيم پرداخت و موضوع تاثير وتاثر موقعيت داستاني وزبان داستاني را به خصوص در داستان مدرن بررسي خواهيم كرد.

 2) شخصيت:

 موجودي كه داستان حول محور او تنيده  مي‌شود. يعني موقعيت داستاني به واسطه حضور او ( يا غيابش  كه خود، نوعي حضور است ) شكل مي‌گيرد. از مهمترين مؤلفه‌هاي شخصي كه داستان پيرامون او روايت مي شود(personage ) - كه او را از تيپ (tip) بودن مي‌رهاند وتبديل به شخصيت (character) مي‌كند- سياه يا سفيد نبودن است. شخصيت، بر خلاف تيپ، كاملاً مثبت يا كاملاً منفي نيست. بلكه خاكستري رنگ است. مانند هر انساني خوبي‌هايي دارد و بدي‌هايي. و به همين دليل مي‌تواند قابل همذات (همزاد) پنداري (sympatic) يا غير قابل آن (antipatic) باشد. شخصيت در عين اينكه بايد به دليل موقعيت داستاني كه هرچه بكرتر، بهتر، خود هرچه مي‌تواند منحصر به فردتر خلق شود و درعين حال ، هر خواننده‌اي بتواند خود را جاي او فرض كند.

 3)‌ديدگاه (زاويه ديد) يا شيوه هاي روايت داستان:

 در اين بخش به معرفي فهرست زواياي ديد خواهيم پرداخت ودر قسمت‌هاي بعدي به طور مبسوط به بررسي هريك اهتمام مي‌ورزيم:

 اول شخص: مفرد و جمع

 دوم شخص: مفرد و جمع (تو راوي)

 سوم شخص: داناي محدود و داناي كل نامحدود

 تك گويي دروني

 جريان سيال ذهن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

ليلة القدر اشك

 امروز شاخه به شاخه درختان باغ ابدي نيايش شكوفه خواهند زد و مردي قدم بر عرصه گيتي خواهد نهاد كه شامگه سجده را به سپيده تسبيح گره مي زند و با زبان باران سخن مي گويد. مردي كه كلمات ملكوتي اش عرض را به تصوير مي كشند. چشم و چراغ عابدان مي آيد تا زين پس نوري از مهري كه بر آن سجده مي كند، بتراود كه جهانيان را مست كند و او «الهي عظم الذنب من عبدك فاليحسن العفو من عندك » را بسرايد. مردي كه شب هاي مناجات را روشني مي بخشد و صبح و ملكوت با قنوت دست هايش آغاز شود.
و سجاد مي آيد تا همه نيايش و تماميت ذكر را سلام گويد و ترانه بي بديلش در ذكر فرشتگان بپيچد. سجاد مي آيد تا سجده هاي عرفاني عشق را در فصل نور آغاز كند و نماز معنا شود و نياز با قافله ناز همراه! وارث نافله هاي شبانه زهرا مي آيد تا از صحيفه تا ملكوت پلي بزند و فاصله ها را كوتاه كند. او كه غزل غزل هاي سليمان است و روح ذكر؛ او كه خداي سجده هاي طولاني است و آفتاب بي بديل نياز و نماز؛ او كه شناسنامه همه دعاهاي دنيايي است؛ او كه شكوه شعر است در قامت ملكوت و بهانه غزل براي ملائك!... مي آيد تا پيچيده در زنجير، پيكر مطهرش را مهمان تازيانه ها كند و كربلا را تفسير! مي آيد تا دلش را كه تاريخ كربلاست با سكوتش كه تفسير فرياد است بهم پيوند زند. او كه اندوه كربلا و شعر كربلاست مي آيد تا ملكوت عطر اشك بگيرد و خدا فخر كند بر اين همه چين و پينه زانوها!


زين پس زمزمه ملكوتي مناجات عشق در فضاي مدينه جاري مي شود و عشق تجسم مي يابد. زين پس با شادترين و غمناك ترين لحظه هاي انس مهربانترين مهربانان جهان خوانده مي شود و در محراب عشق، گلبانگ توحيد آزادانه سروده مي شود. زين پس كلمات مناجات از افلاك مي گذرد و به حضرت دوست مي رسد تا ادعيه زلال عشق رودي شود كه در سپيده دمان جان عاشقان عبوديت جاري شود و سهمي هر چند اندك سايه روشن دلهاي ما شود!
و تو مي آيي كه قامتت ارتفاع عبوديت است و چشم هايت ليلة القدر اشك و شهود و با تو مي شود تمام كهكشانها را در نورديد با سجده خورشيد! عطر كلماتت را كه همه بهار است و خورشيد و باران و ابر بر قلم جاري مي سازم و با سر انگشتان دعايت عشق را هزار باره مي نويسم كه كلمات شرمسارند وبه خورشيد اقتدا مي كنم كه طولاني ترين سجده اش را نثار آمدن تو مي كند.
متبرك باد جان عاشقي آنگاه كه كلمات از لبانت به سماع بر می خيزند و قدوم آسماني ات در غريبانه ترين لحظه هاي زمان بر چشمان هميشه مشتاقمان باد. آمدنت بهاري باد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

دلم مدیون چشماته اباالفضل

فرزند علي عباس پاي بر زمين نهاد خانه علي روشن شد گويي محمد پاي نهاد
عرش سلام كرد و مسرور شد زمين شرم كرد و غمين شد

ندايي از آسمان بر خواست: « اي فرشتگان پاي كوبي كنيد كه پهلوان تاريخ پاي بر زمين گذاشت.» ستارگان از هر شبي روشنتر بودند. ماه شرم كرد و لحظه اي خاموش شد فرشتگان، شاد و مسرور او را به زمين گذاشتند و براي بنده عاشق خدا گريستند. زمين از اينكه شاهد مصيبت او خواهد بود خورشيد در آغوش گرفت و خجل شد. او كه روشنايي ماه را داشت، خانه علي عليه السلام را روشن كرد و قمر بني هاشم شد قمر بني هاشم خون پدرش علي، فاتح خيبر در رگها جريان داشت، او پهلواني و غيرت را نزد پدرش آموخت. در كنار برادرش امام حسين عزّت و افتخار كسب كرد. عباس شد و پرچم پيروزي به دست گرفت و از دين و اهل بيت علي عليه السلام دفاع كرد و مدافع اسلام شد. پرچم «انا لك فتحنا لك فتحاً مبينا‌‍‍» را در دست گرفت و تاسوعاي كربلا را ماندگار كرد. فرات از اينكه نتوانست لبان او را سيراب كند قطره خون شد و در دل زمين فرو رفت.

يا ابوالفضل از همان روزي كه دنياي غريب و بي رحم پاي نهادي نامت برتاريخ ثبت شد، تو تنها ترين و غريب ترين شاهد كربلا يي. تو معلم و الگوي هر مسلماني.
يا ابوالفضل هنوز هم جاي پاهايت در كربلاست، هنوز هم روز تاسوعاي تلخ و وحشتناك به ياد همه انسانها مانده است. يا ابوالفضل از آن لحظه كه فرشتگان آسمان تو را لايق زندگي فاني دنيا ندانستند و با افتخار در عرش در كنار پدرت، شير خدا (علي) جاي دادند ، كربلايي ديگر روشن نشد.
يا ابوالفضل هنوز يزيديان هستند و حتئ به حرم مطهر شما اهل بيت علي عليه السلام رحم نمي كردند، بي شك از مقبره شما هم هراس دارند.
ازاينكه نامتان در دل تمام شيعيان حك شده، وحشت دارند، آنها مي خواهند نام شما معصومين را پاك كنند؛ ولي نام شما از همان ابتدا تولد در خون و دل هر شيعِه ي مسلمان نقش بسته است.
«يا ابوالفضل» نامت را براي آزادي مظلومان و بي پناهان كربلا، در زبان ها جاري مي كني و فرمان هيات من الذله ی برادرت حسين را فرياد مي زنيم و هل من ناصر ينصرني را ياري مي كنيم .
بار ديگر پرچم انا فتحنا لك فتحاً مبينا را در كنار مقبره ات علم مي كنيم و ذكر نامت را ورد زبانها ميكنيم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/07ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

حسين يعني عشق

امشب دوباره عطر ياسمن بهشتي در آسمان مدينه پيچيده است و مشام علي و فاطمه به عطر وجودي ات نوازشگر شده است. امشب دوباره از آسمان فردوس اعلي باران نور بر زمين خاكي مي بارد و ملائك مقرب بر آستان خانه علي به انتظار قدوم تواند تا تو بيايي و عشق را در كالبدهاي الهي شان رنگي دگر بخشي … و تو مي آيي كه لبخند غنچه لبانت را از يكديگر گشوده است و لبخند مهربانانه ات علي و فاطمه را به اوج هستي رسانيده است و بهشت تمام زنبق هاي باغهايش را نثار قدوم تو كرده است! تو آمدي تا شور زندگي تا هميشه تاريخ در رگ و روح زمان جاري باشد و سراي علي امشب ستاره باران است و مهتاب بوسه بر سپيدي جبينت مي زند. امشب شب بوها از عطر خلوق تو سر مستند و شكوفه هاي بهاري با نواي ملكوتي و آسماني شهادتين تو شكفته اند و تنها به خاطر تو درياچه ها همه دريا گشتند چرا كه تو همان كشتي نجاتي هستي كه چشمان بي تابم از پي ات قطره هاي شبنم جاري كرده است.

به بالهاي شكسته فطرس مستم كه مقدمت بارش نور و عشق است بر زندگي دنيايي امان و بارش شوريدگي و جاودانگي است بر زندگي ابدي امان!

تو آمدي و آب حيات را در وجود مردگان زمستاني جاري كردي و شاعران با نام تو نغمه آزادي و آزادگي سر دادند. لاله هاي وحشي؛ صحراي دلدادگي را با شميم دلنواز تسبيح و تقديس تو در بطن ما در بوسه گاه خود قرار دادند. تو  آمدي و چتر نوازش را بر همه عالم گشودي. تو  آمدي تا جهانيان معناي عشق؛ مهرباني، صدق و فداكاري را از محضر تو بياموزند و خوشه هاي ايثار را از صحراي جنون بچينند!

كاج ها همه مقاومت و ايستادگي را از صبح عاشورا تو آموختند و شب شكنان عابد گل مناجات چيدن را از شكوفه زار مناجات و شوريدگي از وصل دوست را از تلاوت قرآن تو در نيمه شب عاشورا آموختند كه خواب از چشمان غفلت زدگان مي زدود و آنان را به باده مستي و ميخانه شوريدگي و وصل دعوت مي كرد. سكانداران كشتي هاي عاشقي به تو  اقتدا كرده اند كه ناخداي عشقي در درياي خونين كربلا!

تو شريان حياتي براي ما و روح جاري در زندگي امان هستي… و اين است رمز آن كه هر صبح با طلوع خورشيد و هر شامگه با غروب خورشيد هر زمان كه قطره هاي آب صحن لبانمان را بوسه گاه خود قرار مي دهند و با گل دانه هاي اشك هايمان در مي آميزند ، لب به سلام باز مي كنيم كه « السلام عليك يا ابا عبدالله».

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت   توسط غریب ترین آشنا   |