با سلام به همه دوستای عزیزم ... از اینکه اینبار با تاخیر داستان براتون اینجا می نویسم معذرت می خوام ...
چند وقت پیش بود که با نوشته های سید مهدی شجاعی آشنا شدم ... داستان هاشون خیلی زیباست ( به نظر خودم البته ) سعی می کنم چند تا از داستانش رو براتون اینجا بزارم تا از نظرات شما نیز استفاده کنم .
داستان زیر از کتاب " غیر قابل چاپ " اثر سید مهدی شجاعی هست که در ۲ قسمت براتون خواهم نوشت .
امیدوارم که مورد پسندتون قرار بگیره .... غریب ترین آشنا ....
*****
چشم در برابر چشم
زيبايي فقط در چشمهاي زن نبود . اما آنچه در نگاه اول مرد را واله کرد ، فقط چشماهاي زن بود .
قد بلند و کشيده ، اندام موزون ، پوست سفيد و لطيف ، صورت خوش ترکيب ، بيني متناسب و لب و دهان مليح ، هيچ کدام توجه مرد را جلب نکرد . فقط برق چشمها بود که مرد را گرفت . زانوهايش را سست کرد و او را کنار کوچه نشاند .
زن در چشم به هم زدني گذشت و فقط تصوير دو چشم بود که همچنان در نگاه مرد باقي ماند .
مرد به سختي از جا بلند شد و با زحمت خود را به در خانه مرشد رساند . اين چند قدم انگار دامنه ي پر نشيب و فراز کوهي بلند بود .
اين زن کجايي بود ؟ چرا تا به حال او را نديده بود ؟ نه محله ، محله نا آشنايي بود و نه خانه ، خانه غريبه اي .
طي بيست سال آمد و شد به اين خانه و محله اولين بار بود که اين چشمها ... چشم نبود انگار اين چشمها ، چشمه اي بود که دامن هر رهگذري را تر مي کرد .
اکنون مقابل در چوبي و فرسوده ي خانه مرشد قرار داشت .
طبق معمول ، هر دو لت در باز بود و خانه را پرده اي ضخيم از فضاي بيرون جدا مي کرد .
مرد ، کوبه ي مردانه ي در را گرفت و به عادت دو - سه بار نواخت .
صداي مرشد از داخل بلند شد : بيا تو عزيز ! بيست سال است که براي ورود به خانه ي خودت در مي زني .
مرد دستش را بر چهار چوب در تکيه داد ، دو پله ي ورود به هشتي را پشت سر گذاشت و وارد حياط شد .
مرشد با آب پاش از حوض وسط حياط آب بر مي داشت ، به باغچه ها آب مي داد و گهگاه کف حياط را هم نمدار مي کرد .
سلام کرد و بي خوش و بش به سمت ايوان رفت .
مرشد گفت : با چهل سال سن مثل پيرمردهاي شصت هفتاد ساله قدم بر مي داري .
و وقتي حال و روز غير عادي مرد را ديد ، آب پاش را زمين گذاشت ، دستهاي خيسش را تکان داد و گفت : نه ، مثل هميشه نسيتي .
مرد لبه ي ايوان نشست و به بساط سماور و چاي و ميوه اي که مرشد در ايوان چيده بود ، خيره ماند : درست مي شوم . يک ليوان آب و چند دقيقه اختلاط با تو همه چيز را سامان مي دهد .
مرشد ، سيني را از روي کاسه سفالي آبي رنگي برداشت و کاسه را دو دستي به دست مرد داد :
- اين هم عرق بيدمشک و يخ . تا نگويي که با هم عرق نخورديم .
مرد کاسه را گرفت ، تا نيمه آن را يک نفس سر کشيد و حرارت درونش را با بازدمي عميق بيرون ريخت : سلام بر جگر عطشناک حسين .
مرشد بر لبه ی ایوان نشست و گفت : خب ، حالا بگو که چرا مثل همیشه نیستی .
مرد گفت : هستم ، می شوم .
مرشد گفت : نیستی و نمی شوی . اتفاقی غریب رخ داده است که در تمام بیست سال گذشته بی سابقه بوده است . من هرگز تو را اینچنین آشفته و نابسامان ندیدم .
مرد گفت : من اگر بخواهم هم نمی توانم چیزی را از تو پنهان کنم ولی ...
- ولی چی ؟
- راستش اول باید خودم بفهمم که چه بلایی سرم آمده است . خودم را جمع کنم و ذهنم را و دلم را تا ببینم ...
- هر چه هست بریز وسط . با هم جمع می کنیم .
- به آدم تیر خورده می مانم . تیر غیب . که آدم نمی فهمد از کجا می آید ، به کجا می خورد و با آدم چه می کند .
مرشد خود را به کنار سماور کشاند : هی که ماجرا را معماتر می کنی .
مرد گفت : من معمایش نمی کنم . برای خودم معماست . پیچیده است . من چهل سال بدون زن زندگی کرده ام . بیست سالش را که تو شاهدی . نلغزیده ام . خم به ابرو نیاورده ام . به زنی نگاه چپ نکرده ام . کرده ام ؟
مرشد چای را پیش روی مرد گذاشت : لازم نیست خودت را به من معرفی کنی . بهتر از خودت می شناسمت . قصه را بگو .
- باور می کنی که یک جفت چشم مرا اینچنین درمانده کرده باشد ؟
- باور می کنم . هم شهد و هم زهر چشم را چشیده ام من .
می فهمم که یک نگاه با خان و مان آدم چه می کند .
- پس من دیگر چه بگویم وقتی که تو خود شناسای این دردی ؟!
- کجا ؟ کی و چگونه واقعه رخ داد ؟
- هم الان . همین لحظاتی پیش ، از پیچ کوچه ی اصلی که گذشتم ، یک جفت چشم زنانه مرا زمین زد . کل ماجرا همین است .
مرشد کفشهایش را درآورد و چهارزانو ، چشم در چشم مقابل مرد نشست .
- چادرش چه رنگ بود ؟
- ندیدم .
- سن و سالش چقدر بود ؟
- نفهمیدم .
- قد و بالایش چگونه بود ؟
- نسنجیدم .
- از او غیر از آن دو چشم ، دیگر چه به خاطر داری ؟
- هیج .
- چشمها درشت نبودند ؟
- چرا به گمانم .
- سیاه نبودند ؟
چرا به گمانم .
- با مژگانی سیاه و بلند .
- آری ، چنان بود که تو می گویی .
- پس غم به دل را مده .
- چرا ؟
- می شناسمش .
- از کجا ؟
- مشکل حل شدنی است .
- چگونه ؟
- با وساطت من .
- باورم نمی شود .
- چند ماه دیگر باورت می شود .
- تو را به خدا توضیح بده .
- آن زن را می شناسم . مطلقه است . تازه از شوی خویش جدا شده ، کافیست که تا سر آمدن عده اش تحمل کنی و آنگاه او را به عقد خویش درآوری . جلب موافقتش با من .
مرد از جا نیم خیز شد و بر زانو نشست . اجازه می دهی که پایت را ببوسم ؟
مرشد او را بر زمین نشاند ، دست بر شانه اش گذاشت و گفت :
- خجالت بکش مرد ! این کمترین وظیفه در وادی رفاقت است .
*****
ادامه دارد ....




























