با سلام به همه ي شما دوستان عزيزم و خوانندگان وبلاگ غريب ترين آشنا ، بابت تأخيري که پيش آمد از تمامي شما بزرگواران پوزش مي طلبم ، و شما را به خواندن آخرين قسمت از داستان زيباي چشم در برابر چشم ، اثر نويسنده ي خوش ذوق و خلاّق ايران زمين ، آقاي سيد مهدي شجاعي دعوت مي نمايم. اميدوارم که مورد پسندتان واقع گردد ... منتظر نظرات زيبا و انتقادات سازنده ي شما عزيزان مي باشم ... با تشکر از لطف و محبت بي پايان شما .
...:: غريب ترين آشنا ::...
¤¤¤¤¤
قسمت اول را مي توانيد از اينجا بخوانيد

مرشد خطبه عقد را که خواند ، دست زن را از آستين پوشيده اش گرفت ، در دستهاي مرد گذاشت و گفت :
- زندگي تان به کام ، خوشبخت باشيد . برقرار بمانيد .
و از زن پرسيد : خيالم راحت باشد !
زن زير لب گفت : بله ، اميدوارم .
و از مرد پرسيد : اجازه مرخصي هست ؟
مرد ، حرفي براي گفتن پيدا نکرد . از جا بلند شد ، مرشد را سخت در آغوش فشرد و شانه هاي او را بوسيد .
وقتي مرشد بيرون رفت و زن و مرد تنها ماندند ، مرد تازه مجال پيدا کرد که چشمها و چهره ي زن را خوب سياحت کند .
چشمها همان چشمها بود در زير چتري از مژگان سياه ، بلند ، مرتب و پيوسته ، با يک تفاوت عظيم با آنچه که مرد ، پيش از اين ديده بود . تفاوتي که به هيچ روي پوشاندني و انکار کردني نبود . و آن غمي سنگين بود که بر چشما سايه انداخته بود .
زن ، اگر چه نشسته بود ، رعنايي اش به چشم مي آمد . صورتي نه گرد و نه چندان کشيده داشت با پوستي سفيد که لطافتش از فاصله اي که مرد نشسته بود بي نياز به هيچ تماسي محسوس بود .
همه اجزاء صورت زن انگار که با دقت و وسواسي کم نظير طراحي شده بود ، چشم و ابرو ، دماغ ، لبها ، چانه و حتي طرز قرار گرفتن چند رشته مويي که زير شال آبي رنگ زن بيرون خزيده بود و بر گونه ها نشسته بود .
اجزاء صورت اگر چه همگي زيبا بودند اما هيچکدام بازار چشمها را کساد نمي کردند . و بلکه به عکس انگار آمده بودند تا محوطه اطراف چشمها را زينت بخشند . انگار مأموريت داشتند که بر تجلي بيشتر چشمها بيفزايند .
اما اين سايه ي سنگين غم ، غمي که در چشمها و نگاه زن بود ، همه ي زيباييها را تحت الشعاع قرار مي داد .
زن اگر چه هنوز نگاه از زمين و دستهاي به هم پيوسته خود برنداشت بود ــ و چه ظريف و کشيده و خوش ترکيب بود اين دستها ــ اما غم و اندوهي که در درياي چشمها موج مي زد ، فضاي اتاق را متأثر مي کرد .
مرد گفت : انگار راضي نبوديد به اين وصلت .
زن زير لب پاسخ داد : راضي شدم .
مرد گفت : ولي دلتان هنوز راضي نيست .
زن گفت : دل من چه کاره است ؟ چيزي که شما را مجذوب کرد چشمهاي من بود که اينک در اختيار شماست .
مرد گفت : جوري حرف مي زنيد که انگار به اسيري آمده ايد .
زن گفت : من به اختيار خودم آمدم .
مرد گفت : مرشد گفته بود که موافقتتان را جلب مي کند . من دوست ندارم ...
زن حرفش را بريد : يقين کنيد بي موافقت من اين کار شکل نمي گرفت .
مرد گفت : ولي احساسم به من مي گويد که يک جاي کار گير دارد .
نمي از اشک در چشمهاي زن نشست و با بغضي نهفته و خفيف گفت :
- نمي توانيد ادعا کنيد که من اظهار نارضايتي کرده ام .
مرد با تعجب پرسيد :
- ادعا ؟! در مقابل چه کسي ؟!
زن اجساس کرد که حرف بيجايي زده است . سعي کرد که جبران کند ، با لبخندي ساختگي گفت : چيزي را چند ماه پيش آرزو کرده ايد ، و الان به آن رسيده ايد . به دنبال کشف چيز ديگري نباشيد .
مرد ، کلافه از جا بلند شد . اينطور نيست . من که مجسمه نمي خواستم .
زن با تضرع و التماس گفت : من مجسمه نيستم . قول مي دهم که نباشم . مرا بر نگردانيد .
مرد پرسيد : به کجا ؟
زن سکوت کرد .
مرد دوباره پرسيد : گفتم به کجا ؟
زن همچنان با بغض گفت : من قول داده ام که پيشتان بمانم . و مي مانم . تا هر وقت که دل شما بخواهد .
مرد گفت : پس دل خودت چي ؟
زن گفت : به دل من کار نداشته باشيد .
مرد ، پشت به زن نشست و گفت : تا نفهمم که پشت اين ماجرا چه خبر است ، نگاهتان نمي کنم . زن ، ناگهان بغضش ترکيد و صداي گريه اش فضاي اتاق را پر کرد .
مرد همچنان پشت به زن در سکوتي حيرت آور نشسته بود .
زن در ميان گريه گفت : اگر بگويم قول مي دهيد که نگاهتان را از من نگيريد .
بغض بر گلوي مرد چنگ انداخت .
زير لب گفت : قول مي دهم .
زن گفت : و به مرشد چيزي نگوييد ؟
مرد با ترديد و جيرت گفت : قول مي دهم .
زن گفت : من زن مرشد بودم آن وقت که شما مرا در پيچ کوچه ديديد .
مرد بي اختيار صيهه اي از عمق گلو کشيد : نه ، اين غير ممکن است .
زن ادامه داد : اما فقط زنش نبودم . عاشق و معشوقش بودم ، مريدش بودم و ... هستم . بيشتر از سابق .
مرد فرياد زد : بقيه اش را نمي خواهم بشنوم .
زن اما ادامه داد : مرشد وقتي ديد که شما گرفتار من شده ايد ، همان روز بعد از رفتن شما طلاقم داد ، تا حق رفاقتش را ادا کند .
بغض مرد ترکيد و صداي گريه سنگين و مردانه اش بر صداي گريه زن ، سايه انداخت . فضاي اتاق از ضجه و مويه انباشته شد .
زن در ميان هق هق گريه گفت : چه عذابي کشيديم هر دوي ما در اين چند روز .
و مرد در ميان هق هق گريه گفت : فکر مي کردم عذاب را فقط من مي کشم در حسرت و فراق آن چشمها .
زن گفت : من گريه نمي کردم که جگر مرشد را آتش نزنم و مرشد به من نگاه نمي کرد تا پايش نلغزد در جاده ي اين تصميم .
مرد همچنان که پشت به زن داشت ، آرام دست در جيب برد و چاقوي قلم تراشش را بيرون آورد .
زن دست مرد و بيرون آوردن چاقو را ديد و هولي غريب در دلش افتاد .
مرد شانه هايش را از گريه مي لرزاند ، چاقو را باز کرد و تيغه برّان و درخشان آن را به سمت صورت خودش برد .
زن احساس کرد که مرد مي خواهد تيزي دخشش چاقو را از نزديک ببيند و نفهميد که چرا .
ناگهان صداي گريه مرد سخت تر از پيش در فضا طنين انداخت .
زن ، حرکت و جابجايي مرد را ديد و خطي که ناگهان با نوک چاقو بر چشمهايش کشيد و خوني که از گوشه چشمش جاري شد .
زن از وحشت جيغ کشيد و چشمهاي خود را گرفت .
مرد گفت :
- به مرشد بگو اين جزاي کسي است که به ناموس رفيقش چشم بدوزد .
زن احساس کرد که با اين وضع ، ابداً روي ديدن مرشد را ندارد .
ياد قول خودش به مرشد افتاد و ياد قول مرد به او .
همچنان با چشمهاي بسته گفت : شما به من قول داديد ...
مرد گفت : قول دادم که نگاهم را از شما نگيرم . نمي گيرم . اين نگاه من است تقديم به شما و مرشد .
¤¤¤¤¤
زن در چشم به هم زدني از پيچ کوچه گذشت و فقط تصوير دو چشم بود که همچنان در نگاه مرد باقي ماند .
مرد ، راه آمده را بازگشت و ترجيح داد که مرشد چشم انتظار بماند تا وقوع حادثه اي شرم آگين را از چشمهاي او بخواند .
پايان




























