تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
داستان ...:: کمی دیر ... فقط کمی دیر ... ::...

کمی دیر ... فقط کمی دیر ...

زن و مرد پس از یک دعوای مفصل ، در حالی که هر دو عصبی و رنگشان سرخ و کبود شده بود ، از نفس افتادند و هر کدامشان یک گوشه اتاق روی مبل ولو شدند . آنها زیر چشمی همدیگر را می پاییدند . البته این دعوای اول "میندی" و شوهرش "چارلز" نبود . اما امروز برای اولین بار در طول پنج سال زندگی مشترکشان - که دست کم چهار سالش را با دعوا گذرانده بودند - آن کلمه لعنتی و نحس میانشان رد و بدل شده بود ؛ طلاق !

قبل از آن روز دعواهای بدتری را نیز با هم کرده بودند . حتی سه ، چهار مرتبه کارشان به رد و بدل شدن یکی ، دو تا سیلی هم رسیده بود ، اما آن روز برای اولین بار آن کلمه لعنتی و نحس را بر زبان آورده بودند و حالا هر دو در این فکر بودند که کدامشان ابتدا کلمه "طلاق" را به زبان آورده بود ؟ اما هر چه بود ، یکی شان ناگهان گفته بود :

- من دیگه خسته شدم ... ما باید از هم طلاق بگیریم ... !

و نفر دوم نیز - که معلوم نبود "چارلز" بود یا "میندی" - جواب داده بود :

- راست میگی ... طلاق بهترین راه حله ...

و درست از لحظه ای که آن کلمه لعنتی میانشان رد و بدل شده بود - و هیچ کدام یادشان نبود کدام یک دفعه اول آن کلمه را گفته - هر دو در پیله ای سنگین و سخت ، به فکر فرو رفته بودند !

حالا یک ساعتی از این سکوت می گذشت و هر دو در یک فکر بودند : اگر من آن کلمه لعنتی را به کار برده باشم ، وظیفه دارم عذرخواهی کنم ...

منتهی یک مشکل وجود داشت : نه ... اگر قراره کسی عذرخواهی کنه ، اون یک نفر من نیستم ... اونه که باید عذرخواهی کنه ...

و این طوری بود که هر دو سکوت را ادامه دادند تا روزی که ...

¤¤¤¤¤

از دادگاه بیرون آمدند و پله ها را رد کردند و به خیابان رسیدند . لحظه ای رخ به رخ هم ایستادند و نگاهشان در هم گره خورد و بعد - ناگهان هر دو باهم - یکصدا گفتند : من عذر می خوام .

اما دیگر فایده نداشت ؛ حالا طلاق آمده بود !

نوشته : سوزان هنسی            

¤¤¤¤¤

*پانوشت: بیایم سعی کنیم اولین کسی که کوتاه میاد خودمون باشیم ، تا کارهامون به جاهای باریک کشیده نشه و در نتیجه پشیمون نشیم .

 * سر مسائل پیش و پا افتاده هم همدیگر رو از بین نبریم .*

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1385/08/29 و ساعت  | 
شهادت امام صادق علیه السلام

شهادت جانسوز ششمين اختر تابناك امامت و ولايت

 امام جعفر صادق عليه السلام

را به امام عصر ( عج ) و شما دوستان عزيزم تسليت مي گويم

امام صادق عليه السلام مي فرمايند :

* از كسي كه مي ترسي دست ردّ بر سينه ات بزند چيزي مخواه .
* هركس بزرگت داشت ، بزرگش بدار و هر كس كوچكت شمرد ، خود را از او بركنار دار .
* هر كه خوش دارد دعايش هنگام سختي مستجاب شود ، هنگام آسايش بسيار دعا كند .
* هر كس سه بار از تو خشمگين شد و درباره ات سخني ناروا نگفت ، او را به دوستي بگير .
* مطالعه بسيار و پي گير در مسائل علمي ، باعث شكفتگي عقل و تقويت نيروي فكر و فهم مي شود .

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1385/08/26 و ساعت  | 
راه چهارم ، تلخ تر از زهر

راه چهارم ، تلخ تر از زهر

مرد پک عمیقی به سیگارش زد و گفت : یک راه ، کشتن توست . زنی که به همسرش خیانت کرده است .

زن که کنار پنجره ایستاده و تا نیمه آن را باز کرده بود ، وحشت زده به طرف مرد برگشت و گفت : اینطور نیست . خیانت تعریف دارد .

مرد ، انگار که حرف زن را نشنیده است ، ادامه داد :

- راه دوم ، کشتن اوست . مردی که به برادرش خیانت کرده است .

زن درست مقابل مرد ، نیم خیز بر روی مبل نشست و چشم در چشم مرد گفت :

- آنچه او تا به حال کرده خیانت نبوده ، فقط محبت بوده نسبت به زنِ برادرش .

مرد پک دیگری به سیگار زد ، زن را می دید و نمی دید و حرفهایش را می شنید و نمی شنید .

همچنانکه به همراه حرفهایش ، دود غلیظ درون سینه را به تناوب بیرون می ریخت ادامه داد :

- راه سوم کشتن هر دوی شماست . برای اینکه بتوانید راهتان را با هم تا جهنم ادامه بدهید .

زن با حسّی میان باور و ناباوری گفت : نه ، تو این کار را نمی کنی ، به خاطر آبرویت هم که شده این کار را نمی کنی .

مرد گفت : وقتی من پیش خودم آبرو نداشته باشم چه فرقی می کند که پیش دیگران چه داشته باشم .

زن گفت : ولی من مطمئنم که تو اهل هیچ کدام از این سه راه نیستی . تو راه چهارم را انتخاب میکنی .

مرد گفت : بله ، من راه چهارم را انتخاب می کنم .

زن گفت : یعنی کنار گذاشتن بد بینی و ادامه زندگی طبق روال گذشته .

مرد گفت : گمان نمی کنم که این راه پاسخ مناسبی در مقابل خیانت باشد .

باد پنجره نیمه باز را به هم کوبید و زن وحشتزده از جا پرید .

مرد با خونسردی از جا بلند شد و پنجره را بست .

زن گفت : ببین ! آنچه تو اسمش را خیانت می گذاری به واقع خیانت نیست . اگر برادر تو نبود ، الان من اینجا نبودم . این قلب اگر با دستهای برادر تو عمل نمی شد ، کار هیچ دکتر دیگری نبود . به جرأت میتوانم بگویم که اگر پنجه های طلایی برادر تو قلب مرا عمل نمی کرد من یقیناً مرده بودم .

مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت : معلوم نیست که این وضع ، از مردن بهتر باشد .

زن گلایه آمیز و معترض پرسید : یعنی تو واقعاً ترجیح می دادی که من بمیرم ولی یک رابطه صمیمانه با برادرت نداشته باشم ؟

مرد گفت : عوض کردن اسم ، تغییری در اصل موضوع ایجاد نمی کند .

زن گفت : تو در تشخیص اصل موضوع دچار اشتباه شده ای . آنچه بین ماست فقط یک رابطه صمیمانه و خواهر و برادرانه است . بعد از عمل جراحی او بیشتر نگران حال من است ، بیشتر به من سر می زند و بیشتر به من محبت می کند و من هم بیشتر خودم را مدیون او می بینم و سعی می کنم که محبتهایش را جبران کنم . همین . ولی انگار یک رابطه سالم و صمیمانه در ذهن تو قابل تعریف نیست . مشکل ما این است .

مرد در کیفش را باز کرد ، یک بسته ده تایی نوار کاست از کیفش درآورد و بر روی میز گذاشت و گفت :

- نه مشکل ما این است .

و توضیح داد :

- این ده ساعت ، مجموعه مکالمات شما و ایشان طی سه روز گذشته است .

زن دستش را روی قلبش گذاشت ، چشمهایش را بست و پشتش را به پشتی مبل یله داد .

مرد بی توجه به حالات زن ادامه داد :

- هر کدامش را که بخواهی انتخاب می کنیم . با هم می شنویم و رابطه خواهر و برادری اش را تشخیص می دهیم .

مکالمات تلفنی و حضوری روزهای قبلتر هم در هارد کامپیوتر موجود است . از آنها هم می توان انتخاب کرد .

زن با صدای لرزان پرسید :

- راه چهارم کدام است ؟

مرد از قوری روی میز برای خودش چای ریخت ، سیگارش را در جاسیگاری له کرد و گفت :

- من از تو جدا می شوم و تو با برادرم ازدواج می کنی . راه چهارم این است .

زن با حیرت گفت : تو واقعاً حاضری چنین کاری بکنی ؟

مرد گفت : مجازات تو این می شود که مرا نداشته باشی و مجازات او این می شود که با تو زندگی کند .

زن بهت زده گفت : پس بچه ها چی ؟

مرد گفت : بچه ها اینقدر بزرگ شده اند که خوب و بد را بفهمند . اگر به داشتن چنین مادری راضی باشند ، با تو زندگی می کنند یعنی شما . و گرنه من برایشان مادری هم می کنم . همچنانکه تا به حال کرده ام .

زن گفت : من هیچ رابطه ای را به قیمت از دست دادن تو نمی خواهم . و هیچ مردی را هم به اندازه ی تو تمام و کمال نمی دانم .

مرد گفت : گمان می کنم برای گفتن این حرف ، قدری دیر باشد . اگر چه این راه چهارم برای من از زهر تلخ تر است ولی اگر نپذیری به انتخاب یکی از سه راه دیگر ناگزیر می شویم .

زن از جا بلند شد ، از آشپزخانه لیوانی برداشت . آن را تا نیمه از آب پر کرد و همراه قرصهای اعصابش برگشت و در حالیکه سر جای خود مقابل مرد می نشست ، گفت :

- این هر چهار راه یعنی به باد رفتن آبروی هر دو . من ترجیح می دهم راه پنجمی را انتخاب کنم .

و قوطی قرص اعصابش را داخل لیوان خالی کرد و با خودکار مرد که روی میز بود شروع کرد به هم زدن آن .

مرد بی هیچ پاسخی به صدای هم زدن قرصها در لیوان گوش سپرد .

نوشته : سید مهدی شجاعی          

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1385/08/12 و ساعت  | 
عید سعید فطر

ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما در این شهر پر خیر و برکت

فرا رسیدن عید سعید فطر را به همه ی شما دوستان عزیزم تبریک می گویم

 

همیشه شاد و موفق و پیروز باشید

..:: غریب ترین آشنا ::..

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1385/08/01 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar