تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
داستان کوتاه ... لحظه تحویل سال ...

لحظه تحويل سال

مردم شهر از چارلي و ليزا حرف مي‌زدند ، مرد و زني كه همه آنها را الگوي عشق بين زن و شوهرها مي‌دانستند . و دليلش نيز حرفي بود كه ليزا به ديگران مي‌گفت و قسم مي‌خورد كه :‌من و چارلي از سالهاي كهنه تا سال جديد ،‌در تمام مدت با هم مي‌خنديم و دست در دست هم داريم؟

به همين خاطر مردم آنها را خوشبخت ترين زوج مي‌دانستند ،‌اما هيچ كس نمي‌دانست كه ليزا و چارلي سالي دوازده ماه با هم قهرند و فقط از يك دقيقه شروع به تحويل سال تا يك دقيقه بعد از تحويل سال ،‌ دست در دست هم دارند و با هم مي‌‌خندند ؟!

پ.ن : قسمت پر ليوان هرچند كم باشه اما خيلي زيباتر از قسمت خالي اونه .

نوشته : آدم وايت        

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1386/01/19 و ساعت  | 
میلاد نور مبارک باد

حجاز بود و انبوه سياهي، حجاز و انبوه خرافه پرستي، خاك حجاز بود و

 ... لبخند دختران معصومي كه آغوش خاك را تجربه مي كردند

و مكه منتظر بود تا مردي بيايد كه روشن تر از ترنم پيام نيلي باران باشد و مردي كه زلال مهرباني خويش را پرستار شب هاي در جهل فرو رفته حجاز كند. محمد مي آمد تا بزرگترين حادثه از مشرق ملكوت طلوع كند و سالها بعد حجاز دوباره جان مي گرفت. نقطه اوج و ستيغ علوم نبوت و امامت، معمار علوم الهي مي آمد تا دانشگاه محمدي را وسعت بخشد و صداي رساي تدريسش گوش تاريخ را بنوازد.

*****

میلاد باسعادت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم

و امام جعفر صادق علیه السلام

بر شما عزیزان مبارک باد

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1386/01/17 و ساعت  | 
..:: سلام بر آن امام همام که غریبانه جان داد ::..

 ...  آسمان تیره و تار، امروز حکایتی دیگر دارد و باز دل، در تلاطم غم و اندوه، در لجه ماتم نشسته است. و برای او زمان، زمان رهیدن از بند غربت و از قفس ماتم است.

حسن را به سامرا فراخوانده بود و در اسارتی دلگیر، کاشانه اش را زندانش کرد لیکن، محبوب آسمانی و محبوس زمینیان خاک پرست، از پشت دیوارهای بلند زندان، نور هدایت خویش را میگسترانید و باز اینچنین شیعیان به اعتبار وجود امام، جان میگرفتند . چشمان خسته حسن، با تمام دردها و غصه ها، در آرامش بی وصف، سرود طلوع صبح صادق و خورشید جان فزا را زمزمه می کرد و مشتاقانه او نیز به انتظار اوست. اینک که خانه اش، زندان است و مدام در زیر چشمان خبیث ابلیس مراقبت می شود، عاشقانه هم از حبس تن و هم از حبس دشمن پر می کشد و با گل بوسه ای عارفانه کودک خرد و خردمند خود را با روزگاری بس فراخ و پرداستان تنها میگذارد بر او و پدران پاکش درود و صلوات.

                       www.abalfazl.com            

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar