| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
..::لباس خواب صورتي::.."2"
*قسمت دوم* مرد درست مقابل خانه نگهداشت و گفت :خب، همينجاست. زن قبل ازپياده شدن با ترديد پرسيد : نگفتي كه براي چي ميخواي يه لباس رو تو تن من ببيني. مرد شيشه را بالا كشيد و گفت :براي تو چه فرقي ميكنه؟! زن گفت: هيچي، همينطوري، دوست داشتم بدونم . مرد كليد انداخت ، در ورودي ساختمان را باز كرد و به زن گفت: بفرماييد. زن اطراف را پاييد و با ترديد وارد شد . جلوي در و همسايهها بد نشه برات؟! مرد در را بست و گفت: بيخيال، هيچكس به اين تركيب شك نميكنه. زن پرسيد: به اين تركيب يعني چه ؟ مرد بيخيال گفت: يعني همين كه ميبيني. به زن آشكارا برخورد، همچنانكه گلايه هم كرد: به خاطر سر و وضعم؟! مرد، زن را به پذيرايي راهنمايي كرد و خواست كه حرف را درز بگيرد : - من كه چيزي نگفتم ،تو هي بيخودي سؤال ميكني. زن بلا تكليف در كنار مبلي ايستاد و گفت :حالا من بايد چه كار كنم ؟ مرد گفت: بشين تا من برات يه چايي بيارم. زن بر روي مبل نشست و صميمانه گفت: وقتي بهت گفتم: حالا چرا من ؟ دوست داشتم ازت يه دروغ بشنوم. مرد اگر چه منظور زن را فهميده بود ، پرسيد :چه جور دروغي؟ زن گفت :نميدونم ، دروغ ديگه . از همون حرفهايي كه زنها خوششون ميآد از شنيدنش. مرد نشست روي مبل و مقابل زن : ميفهمم. من هم هميشه دوست داشتم از اين جور حرفها بشنوم ولي كسي بهم نگفت. براي همين، عادت نكردم به گفتن و شنيدنش. زن گفت : فكر كنم لباسي هم كه قراره من بپوشم ، دوست داشتي تو تن زنت ببيني ولي اون برات نپوشيد، درسته؟ مرد جا خورد . انگار تنها حرفي كه توقع شنيدنش را نداشت ، همين بود : تو از كجا فهميدي؟! زن با كرشمهاي ساختگي گفت :بالاخره ما زنها حرفهايي رو ميفهميم كه مردها نميفهمند يا وقتي فهميدن كه ما ميفهميم جا ميخورن. مرد ، احساس كرد كه خلع سلاح شده است ، به همين دليل، ناخودآگاه سفرهي دلش را باز كرد : فقط همين لباس نيست . از اول تا حالا هر چي لباس خواب براش خريدهام گوشهي كمده. از سر كار كه ميآد بيژامه ميپوشه و يه ضرب كار ميكنه. بعد هم با همون لباس كارش ميره ميگيره ميخوابه. اشك در چشمهاي زن حلقه زد : ولي روزگار من بر عكس بود. هر كار زنونهاي كه بلد بودم ميكردم كه اونو به زندگي برگردونم ولي اون از پاي منقلش بلند نميشد. عاقبت، هم خودشو روانه زندان كرد، و هم منو آوارهي خيابون. مرد پرسيد: طلاق گرفتين؟ زن گفت: راستشو بخواي نه ، چون هنوزم دوستش دارم. با اينكه زندگيمو به آتيش كشيد. و زد زير گريه. مرد از جا بلند شد و كادوي باز شدهاي را از روي ميز تلفن برداشت و پيش روي زن گذاشت . لباس خواب حرير صورتي رنگي بود، با بندها و حاشيههايي از تور ، به همان رنگ. زن بلافاصله آن را باز كرد و پيش روي خودش گرفت: چقدر قشنگه. مرد گفت:مال تو . ولي نميخواد بپوشيش . ورش دار ببر. زن جا خورد: چرا پشيمون شدي؟ مرد گفت: همينطوري . بپوش براي خودت . دوست داشتم تو تن اون ببينم ولي حالا ديگه مهم نيست. و از جا بلند شد ، به اتاق خواب رفت و سه بسته ادكلن باز شده را هم آورد و پبش روي زن گذاشت: اينها هم مال تو . تو اين خونه مصرف نداره. زن ذوق زده پرسيد: آخه واسه چي؟ مرد گفت:بلند شو بريم . داره ديرت ميشه. زن گفت: يعني بريم؟ مرد گفت: آره . منم داره ديرم ميشه. زن هديههايش را بغل زد و از جا بلند شد. تمام راه بازگشت به سكوت گذشت. زن موقع پياده شدن فقط پرسيد : تو رواني نيستي؟ مرد گفت : نبودم ولي حالا چرا، هستم. .. پایان .. |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1386/05/15 و ساعت |
..:: لباس خواب صورتي ::.."1"
* نوشته : سيد مهدي شجاعي * قسمت اول : زن، نه اينكه حرف مرد را نفهميده باشد، باورش نشده بود، براي همين دوباره پرسيد: - يعني من چه كار بايد بكنم؟ مرد گفت: اين بار دومّه كه داري ميپرسي، با دفعهي اول كه خودم توضيح دادم ميشه سه بار. زن مظلومانه گفت: حالا خيال كن من خنگم. يه بار ديگه بگو. مرد گفت: خنگ نيستي. به خاطر همين هم هست كه باور نميكني يا تعجب ميكني. زن ناباورانه گفت: يعني تو اين همه پول را به من ميدي كه من لباسي رو يك بار پيش روي تو بپوشم. همين؟! مرد گفت: همين. زن گفت: منم كه حرفي ندارم، قبول هم كردهام. اما ... مرد گفت: اما چي؟ زن گفت: اما اگر دليلش رو بفهمم، راحتتر اين كار رو انجام ميدم. مرد گفت: سخت و راحتش براي من فرقي نميكنه. مهم اينه كه اين اتفاق بيفته. زن با چاشنياي از كرشمه گفت: حالا چرا من؟ و توقع داشت كه بشنود: به خاطر خوشگليت يا محض هيكلت. مرد اما اينها را نگفت. گفت: همينطوري. چون اولين كسي بودي كه بهت برخوردم. زن تو لب رفت و مرد باز ياد قراري افتاد كه ديشب با خود گذاشته بود و صبح موقع بيرون آمدن از خانه با خودش تكرار كرده بود: - به اولين زني كه پيش رويم سبز شود پيشنهاد پوشيدنش را ميدهم و خودم را از اين عقده خلاص ميكنم. زن، سر تقاطع ايستاده بود و گردوي تازه ميفروخت. هفت، هشت، ده پلاستيك در دست و در هر پلاستيك يك فال گردو. قدي متوسط داشت و بيست و پنج، شش ساله به نظر ميآمد. با چشمهاي درشت و سياه و ابروهايي پهن و به هم پيوسته. نه چاق بود نه لاغر، چادري به كمر بسته بود و ژاكت قهوهاي و نسبتاً بلندش را روي آن انداخته و دكمههاي ژاكت را تا بالا بسته بود. زن درست كنار ماشين مرد قرار گرفت. مرد شيشة ماشين را پايين كشيد. زن پرسيد: گردو ميخواي؟ مرد گفت: شايد بخوام. همهشو. و چراغ سبز شد. مرد گفت: بيا اون طرف چهارراه. مرد از تقاطع كه گذشت، خود را آرام به سمت راست خيابان كشاند و زن را در آينه ديد كه دنبال ماشين ميدود. وقتي ايستاد، زن دوباره كنار پنجرة ماشين قرار گرفت. زن پرسيد: راستي راستي همهشو ميخواي؟ مرد گفت: اول بگو ببينم تو دختري يا خانومي؟ زن شيطنت آميز خنديد: دختر خانومم. مرد هم بي اختيار خنديد: خب حالا فالي چند؟ زن گفت: فالي پونصد ولي اگه همهشو بخواي چهارصد و پنجاه هم ميدم. مرد گفت: پول همهشو ميدم، گردوهام مال خودت، يك كاري واسم ميكني؟ زن گفت: اهل خلاف نيستمها، گفته باشم. مرد گفت: كي هست تو اين دوره زمونه؟! هيشكي اهل خلاف نيست. زن گفت: حالا چه كاري هست؟ مرد گفت: هيچي، يه پيرهنه ميخوام واسم بپوشي، تو تنت ببينم. همين. زن اگر چه با ترديد گفت: قبول. مرد گفت: بيا بالا. زن ناخودآگاه پرسيد: بالا؟ مرد گفت: نه پس همين وسط راه! هر دو خنديدند و زن ماشين را دور زد. در سمت شاگرد را باز كرد و كنار مرد نشست. زن، گردوها را كنار پايش بر كف ماشين گذاشت. گفت. ظهر بايد اينجا باشمها. خواهرم اينا ميآن دنبالم. مرد راه افتاد و گفت: نگران نباش. يه ساعت ديگه بر ميگردونمت همين جا. زن نگاهي به داشبرد و صندليها كرد و گفت: - چه ماشين خوشگلي! خوش به حال زنت كه اينجا ميشينه. مرد با خندهاي تلخ گفت: - فعلاً كه تو نشستي جاش. زن جا خورد: نكنه من زندگيتونو به هم بزنم. مرد خنديد، تلختر از پيش: نگران نباش. هنوز جاي رشد داري. زن گفت: يعني چي؟ مرد گفت: يعني بيخيال. زن گفت: ولي من بهت اعتماد كردم سوار ماشينت شدمها. مرد با همان لحن جواب داد: منم بهت اعتماد كردم سوارت كردمها. ادامه دارد ... |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() بعد از مدت ها دوباره او را ديدم.
باز با همان زيبايي و وقار؛ با همان قدم هاي آهسته و با لبخندي پر معنا. تا ميان جمع شد، همه به سوي او شتافتند. گويا آشناتر از آشناترين آشنايانشان بود. مردي دوان دوان جمع را شكافت و خود را به او رسانيد و گفت: - چه خوب شد كه شما را ديدم .... آن يكي وسط پريد و گفت: - مدتي است درآمدي ندارم، آيا ميتوانيد برايم كاري .... سومي آهي سر داد و گفت: - چه خوب ميشد اگر دستي بر سر دختر بيمارم ميكشيديد . و كمي آن طرف تر، زني كه مانند ابر بهاري، طوفاني از اشك را به دوش ميكشيد، فرياد كشيد: - شما را به خدا مشكلم را حل كنيد. و .... و ..... و .......... او كه ميان جمع ايستاده بود؛ به تك تك خواستههاي افراد رسيدگي كرد. حتي آن كودكي كه براي بادكنك بي بادش نالان شده بود، با بادكنكي زيبا، خندان به خانه برگشت. ولي ... ولي افسوس كه كسي به خواستهي او توجهي نكرد. رو به آسمان چرخيد و تنها چيزي كه از آن صورت نوراني نمايان گشت، مرواريدي از ديار آشناي اشك بود كه نرسيده به زمين روي بال فرشتگان چكيد و به آسمان رفت. سپس نگاهي به من انداخت و با لبخندي پر معنا از آنجا دور شد. چنين بود كه تا او را در اوج آشنايي غريب ترين يافتم؛ غريب ترين آشنا نام نهادم. و برگ اول زندگيم را با كمال افتخار به او اختصاص دادم. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 آرشيو موضوعی
داستانمناسبتها دل نوشته ها متفرقه مبانی داستان نویسی پخش زنده از حرم امام حسین علیه السلام پخش زنده از حرم حضرت عباس علیه السلام قطعه های ادبی گالری پيوندهای روزانه
رنگین کمانآسمان دل روان شناسی و مشاوره آونگ خاطره های ما آغاز با عشق بنام حضرت دوست همسفر مهتاب مرداب آبی باران عدل از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برسر 2 راهي با خاطراتم آواز در باران رز سياه کوچه پس کوچه هاي دل التماس آرشيو پیوندها پيوندها
ابوالفضل (ع)مرداب سنگی فریاد خاموش لبگزه بنام حضرت دوست اندیشه جوان سکوت سرد زندگی سهم عاشقاست بی تو هرگز علائم ظهور حضرت مهدی - عج - هزاران راز زندگی افشین امیر پاشا عشق ؟؟؟ رهگذر عاشق باران می خواهم بدانم 3 تا نقطه نغمه های تنهایی من جنون تو عزیز دلمی قصه چشمات دفتر خاطرات یه مجنون دعاها و نیازها یک تکه ماه بی نصیب زبور عشق سرزمین نور بـــــرو . .برودیگه.ازعشق برام حــرف نزن یک دنیا پدر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |