| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
باشکوه ترین جشنواره زندگانی
از عرش صدای ربنا می آید آوای خوش خدا خدا می آید فریاد که درهای بهشت باز کنید مهمان خدا سوی خدا می آید
فرا رسیدن باشکوه ترین جشنواره زندگانی "ماه ضیافت الهی" بر تمامی شما عزیزان مبارک باد ..:: التماس دعا ::.. |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1386/06/24 و ساعت |
..:: هوس مورچه::..
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد: اي مردم من عسل ميخواهم. آيا يك جوانمرد پيدا ميشود مرا به كندوي عسل برساند؟! يك جو به او پاداش ميدهم. يك مورچهي بالدار مشغول پرواز بود كه صداي مورچه را شنيد و به او گفت: مبادا بروي، كندو خيلي خطرناك دارد! مورچه گفت: بيخيالش باش من ميدانم كه چه بايد كرد. بالدار گفت: آنجا نيش زنبور است! مورچه گفت: من از زنبور نميترسم من عسل ميخواهم. بالدار گفت: "عسل چسبناك است ، دست و پايت گير ميكند." مورچه گفت: "اگر دست و پا گير ميكرد هيچ كس عسل نميخورد." بالدار گفت: خودت ميداني ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار. به كندو رفتن برايت گران تمام ميشود و ممكن است به زحمت و دردسر بيفتي! مورچه گفت اگر ميتواني مزدت را بگير و مرا برسان و اگر هم نميتواني بدنبال كارت برو و خودت را بيهوده خسته نكن ، من از نصيحت خوشم نميآيد و امروز بهر قيمتي كه شده به كندو خواهم رفت. مورچه بالدار رفت و مورچه دوباره داد زد آيا كسي هست كه مرا به كندو برساند و يك جو پاداش بگيرد. مگسي سر رسيد و گفت: بيچاره مورچه ، عسل ميخواهي؟ من تو را به آرزويت ميرسانم. مورچه گفت: بارك الله ، خدا عمرت بدهد . تو را ميگويند "حيوان خيرخواه" ! مگس مورچه را از زمين بلند كرد و او را در مقابل كندو گذارد و پي كار خود رفت! مورچه خيلي خوسحال شد و گفت: به به چه كندوئي ، چه بوئي؟ چه عسلي؟ خوشبختي از اين بالاتر نميشود چقدر مورچهها بدبختند كه جو و گندم جمع ميكنند و هيچ وقت به كندوي عسل نميآيند. مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به حوضچهي عسل. يك وقت ديد كه دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نميتواند از جايش حركت كند. هر چه براي نجات خود كوشش كرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد ، عجب گيري افتادم. بدبختي از اين بدتر نميشود ؛ اي مردم من بيچارهي بدبخت را نجات بدهيد. اگر يك جوانمرد پيدا شود و مرا از اين كندو نجات دهد دو جو به او پاداش ميدهم. مورچهي بالدار از سفر بر ميگشت. دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: نميخواهم تو را سرزنش كنم ، بدان كه هوسهاي زيادي مايهي گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود كه من سر رسيدم و تو را ديدم و نجاتت دادم ، ولی بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش كني تا گرفتار نشوي .! |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1386/06/09 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() بعد از مدت ها دوباره او را ديدم.
باز با همان زيبايي و وقار؛ با همان قدم هاي آهسته و با لبخندي پر معنا. تا ميان جمع شد، همه به سوي او شتافتند. گويا آشناتر از آشناترين آشنايانشان بود. مردي دوان دوان جمع را شكافت و خود را به او رسانيد و گفت: - چه خوب شد كه شما را ديدم .... آن يكي وسط پريد و گفت: - مدتي است درآمدي ندارم، آيا ميتوانيد برايم كاري .... سومي آهي سر داد و گفت: - چه خوب ميشد اگر دستي بر سر دختر بيمارم ميكشيديد . و كمي آن طرف تر، زني كه مانند ابر بهاري، طوفاني از اشك را به دوش ميكشيد، فرياد كشيد: - شما را به خدا مشكلم را حل كنيد. و .... و ..... و .......... او كه ميان جمع ايستاده بود؛ به تك تك خواستههاي افراد رسيدگي كرد. حتي آن كودكي كه براي بادكنك بي بادش نالان شده بود، با بادكنكي زيبا، خندان به خانه برگشت. ولي ... ولي افسوس كه كسي به خواستهي او توجهي نكرد. رو به آسمان چرخيد و تنها چيزي كه از آن صورت نوراني نمايان گشت، مرواريدي از ديار آشناي اشك بود كه نرسيده به زمين روي بال فرشتگان چكيد و به آسمان رفت. سپس نگاهي به من انداخت و با لبخندي پر معنا از آنجا دور شد. چنين بود كه تا او را در اوج آشنايي غريب ترين يافتم؛ غريب ترين آشنا نام نهادم. و برگ اول زندگيم را با كمال افتخار به او اختصاص دادم. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 آرشيو موضوعی
داستانمناسبتها دل نوشته ها متفرقه مبانی داستان نویسی پخش زنده از حرم امام حسین علیه السلام پخش زنده از حرم حضرت عباس علیه السلام قطعه های ادبی گالری پيوندهای روزانه
رنگین کمانآسمان دل روان شناسی و مشاوره آونگ خاطره های ما آغاز با عشق بنام حضرت دوست همسفر مهتاب مرداب آبی باران عدل از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برسر 2 راهي با خاطراتم آواز در باران رز سياه کوچه پس کوچه هاي دل التماس آرشيو پیوندها پيوندها
ابوالفضل (ع)مرداب سنگی فریاد خاموش لبگزه بنام حضرت دوست اندیشه جوان سکوت سرد زندگی سهم عاشقاست بی تو هرگز علائم ظهور حضرت مهدی - عج - هزاران راز زندگی افشین امیر پاشا عشق ؟؟؟ رهگذر عاشق باران می خواهم بدانم 3 تا نقطه نغمه های تنهایی من جنون تو عزیز دلمی قصه چشمات دفتر خاطرات یه مجنون دعاها و نیازها یک تکه ماه بی نصیب زبور عشق سرزمین نور بـــــرو . .برودیگه.ازعشق برام حــرف نزن یک دنیا پدر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |