| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
..:: از عرفه تا غدیر ::..
همین که ماشین از سربالایی بالا رفت و از آخرین پیچ گذشت ، گلدسته ها و گنبد طلایی مانند خورشیدی درخشان مقابل چشمها خودنمایی کردند . صدای تلفن در فضای تاریک اتاق پیچیده بود ، با هر زحمتی بود گوشی را در دست گرفتم ، گویا کوهی را بلند می کردم. - الو .. الو ... - الو ... سلام . - سلام ... بفرمایید. - کجایی بابایی ، از صبح داریم زنگ می زنیم ، چرا جواب نمی دی ؟ - معذرت می خوام ... کلاس بودم ... حالا مگه چیزی شده؟ - آره ، سه روز فقط فرصت داری خودتو برسونی اینجا ... مانند برق گرفته ها سر جایم میخکوب شدم. - ولی آخه ... !؟ نگذاشت حرفم تمام شود . - ولی بی ولی ، همین که شنیدی ، خودتو جمع و جور میکنی و میای دنبالمون ، شنیدی چی گفتم ؟ تا سه روز دیگه باید اینجا باشی ، خداحافظ .... - الو ... الو ... صدای بوق تلفن بود که فضای تاریک اتاق را پرکرده بود . مدتی بی حرکت سرجایم ماندم ، وقتی به خودم آمدم عقربه های ساعت که گوبا در مسابقه سرعت شرکت کرده اند خود را روی ۱۱:۲۵ نیمه شب نشان می دادند . سریع خودم را از جا کندم و سراغ برنامه هایم رفتم ، برنامه هایم را چک کردم ، تا سه ماه دیگر حتی وقت سر خاراندن هم نداشتم ، تمام ساعات روز و شبم را درس هایم پر کرده بودند . سالنامه را ورق زدم تا عرفه چند روز بیشتر نمانده بود . با کلی حسرت سرم را روی برگه ها گذاشتم ..... زنگ ساعت مرا به خودم آورد ، دیگر صبح شده بود ، سریع خودم را جمع و جور کردم و روانه دانشگاه شدم. کلاس ها که تمام شدند سریع کارهای اداری را انجام دادم و مرخصی دو هفته ایم را گرفتم و بعد از غروب راهی سفری شدم که ناخواسته دعوتش شده بودم . آخرین بار چهار سال پیش بود که از این سفر بازگشته بودم و بعد از آن خودم را به هر دری میزدم نمیتوانستم اینجا برگردم. در تمام طول جاده تنها خاطرات شیرین گذشته بود که مرا همراهی میکردند. مانند اینکه همه چیز از قبل برنامه ریزی شده باشد و من تنها اجرا کننده آن باشم تمام کارها یکی پس از دیگری انجام می شد. همین که از ماشین پیاده شدم ، حس دیگری داشتم ، گویا پا در بهشت گذاشته ام و ... - آقا ... آقا ... آقا ... صدا نزدیک تر شده بود . - آقا ... - بله . مردی میان سال دست بر شانه هایم گذاشته بود و تکانم میداد. - آقا ، اینجا که جای نشستن و نوشتن نیست . سراسیمه جواب دادم. - چطور؟ - بابا ما هم میخوایم اینجا نماز بخونیم ، دو ساعته نشستی و قلم و کاغذ گرفتی دستت ، بلند میشی دو رکعت نماز میخونی ، بعد نیم ساعت میشینی مینویسی که چی بشه ... !؟ تازه فهمیدم منظور آن مرد چیست . - چشم آقا ، کمی بهم مهلت بدید الآن بلند میشم. رو به آسمان نگریستم و خود را زیر آن گنبد طلایی ، کنار ضریح یافتم و بی اختیار دانه های مروارید اشک بود که از چشمانم جاری میشدند. ***** برای دیدن عکسها روی عکس بالا کلیک کنید ***** دوستان سلام جای همه شما کربلا خالیه . انشا الله که قسمت همه شما عزیزان باشه که اینجا بیایید. به جای همه تون چند رکعت نماز در حرم امام حسین علیه السلام و حضرت عباس علیه السلام خوندم. عرفه هم همه تونو دعا کردم . فعلا غریبت ترین آشنا مهمون کربلاست. ممنون بابت دعاهاتون . عید ولایت رو هم به همه شما عزیزان تبریک میگم .
کربلای معلی |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1386/10/06 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() بعد از مدت ها دوباره او را ديدم.
باز با همان زيبايي و وقار؛ با همان قدم هاي آهسته و با لبخندي پر معنا. تا ميان جمع شد، همه به سوي او شتافتند. گويا آشناتر از آشناترين آشنايانشان بود. مردي دوان دوان جمع را شكافت و خود را به او رسانيد و گفت: - چه خوب شد كه شما را ديدم .... آن يكي وسط پريد و گفت: - مدتي است درآمدي ندارم، آيا ميتوانيد برايم كاري .... سومي آهي سر داد و گفت: - چه خوب ميشد اگر دستي بر سر دختر بيمارم ميكشيديد . و كمي آن طرف تر، زني كه مانند ابر بهاري، طوفاني از اشك را به دوش ميكشيد، فرياد كشيد: - شما را به خدا مشكلم را حل كنيد. و .... و ..... و .......... او كه ميان جمع ايستاده بود؛ به تك تك خواستههاي افراد رسيدگي كرد. حتي آن كودكي كه براي بادكنك بي بادش نالان شده بود، با بادكنكي زيبا، خندان به خانه برگشت. ولي ... ولي افسوس كه كسي به خواستهي او توجهي نكرد. رو به آسمان چرخيد و تنها چيزي كه از آن صورت نوراني نمايان گشت، مرواريدي از ديار آشناي اشك بود كه نرسيده به زمين روي بال فرشتگان چكيد و به آسمان رفت. سپس نگاهي به من انداخت و با لبخندي پر معنا از آنجا دور شد. چنين بود كه تا او را در اوج آشنايي غريب ترين يافتم؛ غريب ترين آشنا نام نهادم. و برگ اول زندگيم را با كمال افتخار به او اختصاص دادم. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 آرشيو موضوعی
داستانمناسبتها دل نوشته ها متفرقه مبانی داستان نویسی پخش زنده از حرم امام حسین علیه السلام پخش زنده از حرم حضرت عباس علیه السلام قطعه های ادبی گالری پيوندهای روزانه
رنگین کمانآسمان دل روان شناسی و مشاوره آونگ خاطره های ما آغاز با عشق بنام حضرت دوست همسفر مهتاب مرداب آبی باران عدل از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برسر 2 راهي با خاطراتم آواز در باران رز سياه کوچه پس کوچه هاي دل التماس آرشيو پیوندها پيوندها
ابوالفضل (ع)مرداب سنگی فریاد خاموش لبگزه بنام حضرت دوست اندیشه جوان سکوت سرد زندگی سهم عاشقاست بی تو هرگز علائم ظهور حضرت مهدی - عج - هزاران راز زندگی افشین امیر پاشا عشق ؟؟؟ رهگذر عاشق باران می خواهم بدانم 3 تا نقطه نغمه های تنهایی من جنون تو عزیز دلمی قصه چشمات دفتر خاطرات یه مجنون دعاها و نیازها یک تکه ماه بی نصیب زبور عشق سرزمین نور بـــــرو . .برودیگه.ازعشق برام حــرف نزن یک دنیا پدر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |