تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانگي سازی كليك كنيد    
اضافه به علاقه منديها
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
از آن درخت شکسته ... از آن پرنده خسته ... هنوز خسته ترم من ... خدا کند تو بیایی
   


هرچه به خانه نزديك تر مي شدم، بوي عطر گل شقايق بيشتر و بيشتر مي شد.

تمام آسمان نوراني بود و درختان  همراه قناري‌هاي آوازخوان، ترانه شادي سر داده بودند و كبوتران بهشتي دسته دسته از هفت آسمان به زمين مي‌آمدند و هر يك قطره‌اي از نهر كوثر را در منقار گرفته، به عرش مي بردند.

روز عجيبي بود!

تمام مردم شهر در شگفت بودند و من تازه به خانه مي رسيدم كه....

هم چنان بي‌درنگ،‌ يك‌ريز گريه مي كرد و مادر هر كاري انجام مي‌داد او ساكت نمي شد؟!

دست به دست از دست مادر به دست پدر و از دست پدر به دست پدربزرگ و از دست پدربزرگ به دست برادر بزرگترم چرخيده بود ولي نوازش هيچ يك او را تا به حال آرام نكرده بود.

مادر با لبخندي رو به من كرد و گفت:

 - قند عسلم، تو نمي‌خواي خواهر كوچولوتو ساكت كني؟! از وقتي كه به دنيا اومده و چشماشو باز كرده تا الآن، همش داره گريه مي‌كنه،

نمي دونم شايد پيش ما غريبي مي كنه و دلش تو رو مي خواد!!!؟

من كه تا آن لحظه قند در دلم آب شده بود و مدتها انتظار چنين لحظه‌ي با شكوهي را مي‌كشيدم، بي‌درنگ با دنيايي از شوق او را به آغوش كشيدم و بوسه‌اي از چشمان نازنينش كه در دريايي از اشك لنگر انداخته بود گرفتم و آرام درون گوشش گفتم:

 - خواهري گلم ،‌ زينب جانم ،‌ منم عزيز دلم ،‌ داداشيت ،‌ داداش كوچولوت ، داداش حسينت ....

تا اين را شنيد، آرام گرفت و چشمان كوچكش را آهسته آهسته گشود و با لبخندي وصف ناپذير، انگشتانم را بوسيد و در آغوشم به خواب رفت.


فرا رسيدن ميلاد با سعادت اسوه صبر و شجاعت،
عقيله بني‌هاشم  بي بي زينب كبري سلام الله عليها
را به امام زمان عج و شما عزيزان تبريك مي‌گويم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


باران بدجوری به صورتش می خورد. سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت. صدایی گفت: ببخشید آقا! ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد. جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا... یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید: شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد. صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

برای زیباتر شدن گالری وبلاگ از تصاویر متنوع بهره خواهم برد، امیدوارم که مورد پسند شما عزیزان واقع گردد.

 برای دیدن تصویر در اندازه اصلی اینجا یا روی عکس کلیک کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


الف )
داستان براي شکل گرفتن و کامل شدن نياز به زمان دارد و داستان نويس در نوشتن آن نبايد عجله کند . زيرا سوژه اي که به ذهن شما مي آيد بايد مدتي در ذهنتان باقي بماند تا هم در زمينه هاي مختلف مطالعه کنيد و هم در مورد عناصر تشکيل دهنده ي آن فکر کنيد . هر داستاني بعد از مدتي ، خودش مانند ميوه اي رسيده ، از شاخه ي ذهنتان جدا مي شود و روي صفحه ي سفيد دفترتان مي افتد . براي اين کار داستان بايد مراحل زير را بگذراند :

1 - موضوع يابي 

2 - پيام داستان 

3 - طراحي داستان 

4 - رشد و پرداخت داستان

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :
 سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
 بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

                                                                   ادامه شعر ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت   توسط غریب ترین آشنا   |