| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
*-*-* با شكوه ترين لحظه *-*-*
تمام آسمان نوراني بود و درختان همراه قناريهاي آوازخوان، ترانه شادي سر داده بودند و كبوتران بهشتي دسته دسته از هفت آسمان به زمين ميآمدند و هر يك قطرهاي از نهر كوثر را در منقار گرفته، به عرش مي بردند. روز عجيبي بود! تمام مردم شهر در شگفت بودند و من تازه به خانه مي رسيدم كه.... هم چنان بيدرنگ، يكريز گريه مي كرد و مادر هر كاري انجام ميداد او ساكت نمي شد؟! دست به دست از دست مادر به دست پدر و از دست پدر به دست پدربزرگ و از دست پدربزرگ به دست برادر بزرگترم چرخيده بود ولي نوازش هيچ يك او را تا به حال آرام نكرده بود. مادر با لبخندي رو به من كرد و گفت: - قند عسلم، تو نميخواي خواهر كوچولوتو ساكت كني؟! از وقتي كه به دنيا اومده و چشماشو باز كرده تا الآن، همش داره گريه ميكنه، نمي دونم شايد پيش ما غريبي مي كنه و دلش تو رو مي خواد!!!؟ من كه تا آن لحظه قند در دلم آب شده بود و مدتها انتظار چنين لحظهي با شكوهي را ميكشيدم، بيدرنگ با دنيايي از شوق او را به آغوش كشيدم و بوسهاي از چشمان نازنينش كه در دريايي از اشك لنگر انداخته بود گرفتم و آرام درون گوشش گفتم: - خواهري گلم ، زينب جانم ، منم عزيز دلم ، داداشيت ، داداش كوچولوت ، داداش حسينت .... تا اين را شنيد، آرام گرفت و چشمان كوچكش را آهسته آهسته گشود و با لبخندي وصف ناپذير، انگشتانم را بوسيد و در آغوشم به خواب رفت.
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1387/02/22 و ساعت |
..::. صف .::..
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج. با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد. جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا... یه نفر جا داره! مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید: شما بفرمایید پدر جان! پیرمرد سوار شد. صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد. باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت |
برای زیباتر شدن گالری وبلاگ از تصاویر متنوع بهره خواهم برد، امیدوارم که مورد پسند شما عزیزان واقع گردد.
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت |
..:: راه و روش داستان نویسی ::..
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت |
... دل آویزترین ...
از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست. به شما ارزاني : سحري بود و هنوز، گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود . گل ياس، عشق در جان هوا ريخته بود . من به ديدار سحر مي رفتم نفسم با نفس ياس درآميخته بود . مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي ! |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() بعد از مدت ها دوباره او را ديدم.
باز با همان زيبايي و وقار؛ با همان قدم هاي آهسته و با لبخندي پر معنا. تا ميان جمع شد، همه به سوي او شتافتند. گويا آشناتر از آشناترين آشنايانشان بود. مردي دوان دوان جمع را شكافت و خود را به او رسانيد و گفت: - چه خوب شد كه شما را ديدم .... آن يكي وسط پريد و گفت: - مدتي است درآمدي ندارم، آيا ميتوانيد برايم كاري .... سومي آهي سر داد و گفت: - چه خوب ميشد اگر دستي بر سر دختر بيمارم ميكشيديد . و كمي آن طرف تر، زني كه مانند ابر بهاري، طوفاني از اشك را به دوش ميكشيد، فرياد كشيد: - شما را به خدا مشكلم را حل كنيد. و .... و ..... و .......... او كه ميان جمع ايستاده بود؛ به تك تك خواستههاي افراد رسيدگي كرد. حتي آن كودكي كه براي بادكنك بي بادش نالان شده بود، با بادكنكي زيبا، خندان به خانه برگشت. ولي ... ولي افسوس كه كسي به خواستهي او توجهي نكرد. رو به آسمان چرخيد و تنها چيزي كه از آن صورت نوراني نمايان گشت، مرواريدي از ديار آشناي اشك بود كه نرسيده به زمين روي بال فرشتگان چكيد و به آسمان رفت. سپس نگاهي به من انداخت و با لبخندي پر معنا از آنجا دور شد. چنين بود كه تا او را در اوج آشنايي غريب ترين يافتم؛ غريب ترين آشنا نام نهادم. و برگ اول زندگيم را با كمال افتخار به او اختصاص دادم. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 آرشيو موضوعی
داستانمناسبتها دل نوشته ها متفرقه مبانی داستان نویسی پخش زنده از حرم امام حسین علیه السلام پخش زنده از حرم حضرت عباس علیه السلام قطعه های ادبی گالری پيوندهای روزانه
رنگین کمانآسمان دل روان شناسی و مشاوره آونگ خاطره های ما آغاز با عشق بنام حضرت دوست همسفر مهتاب مرداب آبی باران عدل از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برسر 2 راهي با خاطراتم آواز در باران رز سياه کوچه پس کوچه هاي دل التماس آرشيو پیوندها پيوندها
ابوالفضل (ع)مرداب سنگی فریاد خاموش لبگزه بنام حضرت دوست اندیشه جوان سکوت سرد زندگی سهم عاشقاست بی تو هرگز علائم ظهور حضرت مهدی - عج - هزاران راز زندگی افشین امیر پاشا عشق ؟؟؟ رهگذر عاشق باران می خواهم بدانم 3 تا نقطه نغمه های تنهایی من جنون تو عزیز دلمی قصه چشمات دفتر خاطرات یه مجنون دعاها و نیازها یک تکه ماه بی نصیب زبور عشق سرزمین نور بـــــرو . .برودیگه.ازعشق برام حــرف نزن یک دنیا پدر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |