هرچه به خانه نزديك تر مي شدم، بوي عطر گل شقايق بيشتر و بيشتر مي شد.
تمام آسمان نوراني بود و درختان همراه قناريهاي آوازخوان، ترانه شادي سر داده بودند و كبوتران بهشتي دسته دسته از هفت آسمان به زمين ميآمدند و هر يك قطرهاي از نهر كوثر را در منقار گرفته، به عرش مي بردند.
روز عجيبي بود!
تمام مردم شهر در شگفت بودند و من تازه به خانه مي رسيدم كه....
هم چنان بيدرنگ، يكريز گريه مي كرد و مادر هر كاري انجام ميداد او ساكت نمي شد؟!
دست به دست از دست مادر به دست پدر و از دست پدر به دست پدربزرگ و از دست پدربزرگ به دست برادر بزرگترم چرخيده بود ولي نوازش هيچ يك او را تا به حال آرام نكرده بود.
مادر با لبخندي رو به من كرد و گفت:
- قند عسلم، تو نميخواي خواهر كوچولوتو ساكت كني؟! از وقتي كه به دنيا اومده و چشماشو باز كرده تا الآن، همش داره گريه ميكنه،
نمي دونم شايد پيش ما غريبي مي كنه و دلش تو رو مي خواد!!!؟
من كه تا آن لحظه قند در دلم آب شده بود و مدتها انتظار چنين لحظهي با شكوهي را ميكشيدم، بيدرنگ با دنيايي از شوق او را به آغوش كشيدم و بوسهاي از چشمان نازنينش كه در دريايي از اشك لنگر انداخته بود گرفتم و آرام درون گوشش گفتم:
- خواهري گلم ، زينب جانم ، منم عزيز دلم ، داداشيت ، داداش كوچولوت ، داداش حسينت ....
تا اين را شنيد، آرام گرفت و چشمان كوچكش را آهسته آهسته گشود و با لبخندي وصف ناپذير، انگشتانم را بوسيد و در آغوشم به خواب رفت.
فرا رسيدن ميلاد با سعادت اسوه صبر و شجاعت،
عقيله بنيهاشم بي بي زينب كبري سلام الله عليها
را به امام زمان عج و شما عزيزان تبريك ميگويم.

























