تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانگي سازی كليك كنيد    
اضافه به علاقه منديها
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
از آن درخت شکسته ... از آن پرنده خسته ... هنوز خسته ترم من ... خدا کند تو بیایی
   


 شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.

همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید.

احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند.

در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن).

ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید: ازمن چه می خواهی؟. . .

ای خدا نجاتم بده! . . .

واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . .

البته باور دارم. . .

اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . .

[یک لحظه سکوت] . . .

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک یوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت.

*****
دوستان عزیزم سلام
یک دسته گل  تقدیم گلهای قشنگی مثل شما   که تو این ۳ماه با محبتاتون منو شرمنده کردید.
جای شما خالی  (البته جاهایی که خوشگذشت)  سفره دیگه هم خوبی داره هم بدی .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت   توسط غریب ترین آشنا   |