تبليغاتX
تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
از آن درخت شکسته ... از آن پرنده خسته ... هنوز خسته ترم من ... خدا کند تو بیایی
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بعد از مدت ها دوباره او را ديدم.
باز با همان زيبايي و وقار؛ با همان قدم هاي آهسته و با لبخندي پر معنا.
تا ميان جمع شد، همه به سوي او شتافتند. گويا آشناتر از آشناترين آشنايانشان بود.
مردي دوان دوان جمع را شكافت و خود را به او رسانيد و گفت:
- چه خوب شد كه شما را ديدم ....
آن يكي وسط پريد و گفت:
- مدتي است درآمدي ندارم، آيا مي‌توانيد برايم كاري ....
سومي آهي سر داد و گفت:
- چه خوب مي‌شد اگر دستي بر سر دختر بيمارم مي‌كشيديد .
و كمي آن طرف تر،‌ زني كه مانند ابر بهاري، طوفاني از اشك را به دوش مي‌كشيد، فرياد كشيد:
- شما را به خدا مشكلم را حل كنيد.
و .... و ..... و ..........
او كه ميان جمع ايستاده بود؛‌ به تك تك خواسته‌هاي افراد رسيدگي كرد. حتي آن كودكي كه براي بادكنك بي بادش نالان شده بود، با بادكنكي زيبا، خندان به خانه برگشت.
ولي ...
ولي افسوس كه كسي به خواسته‌ي او توجهي نكرد.
رو به آسمان چرخيد و تنها چيزي كه از آن صورت نوراني نمايان گشت، مرواريدي از ديار آشناي اشك بود كه نرسيده به زمين روي بال فرشتگان چكيد و به آسمان رفت.
سپس نگاهي به من انداخت و با لبخندي پر معنا از آنجا دور شد.
چنين بود كه تا او را در اوج آشنايي غريب ترين يافتم؛ غريب ترين آشنا نام نهادم. و برگ اول زندگيم را با كمال افتخار به او اختصاص دادم.

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free Site Counters
Free Site Counters





Powered by WebGozar