تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانگي سازی كليك كنيد    
اضافه به علاقه منديها
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
از آن درخت شکسته ... از آن پرنده خسته ... هنوز خسته ترم من ... خدا کند تو بیایی
   


تاکسی منتظرش بود.

از زير آينه و قرآن رد شد، بچه ها را بوسيد و پريد توی ماشين.

مسير را بهتر از راننده‌ی تازه‌کار می‌شناخت؛ او اشاره می‌کرد و راننده می‌شتابيد.

ساک دستی‌اش را برداشت و خود را به سالن فرودگاه رساند.

شلوغ بود و از همه شلوغ‌تر صف پروازهای به مقصد مشهد.

تا شنيد که همه‌ی پروازهای مشهد لغو شده، بی‌آن که بپرسد: چرا؟ اشک پهنای صورتش را گرفت.

يک گوشه‌ی سالن، پوستری از حرم امام رضا(ع) را ديد، دستی به رويش کشيد و اشک‌هايش را سترد.


ايستاد روبروی عکس گنبد: صلی الله عليک يا اباالحسن.....

سرش را پايين انداخت و با آرامش و اطمينان از پذيرش زيارتش به خانه برگشت.

منبع: شبكه امام رضا عليه السلام

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی
است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون
راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافري

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


يکي از سناتورهاي معروف آمريکا  درست هنگامي که از درب سنا خارج  شد، با يک اتومبيل تصادف کرد و در دم کشته شد.

 روح او در بالا به دروازه هاي بهشت  رسيد و سن پيتر از او استقبال کرد.


«خيلي خوش آمديد. اين خيلي جالبه. چون ما به ندرت سياستمداران بلند  پايه و مقامات رو دم دروازه هاي  بهشت ملاقات مي کنيم. به هر حال شما هم  درک مي کنيد که راه دادن شما به بهشت تصميم ساده اي نيست»

 سناتور گفت «مشکلي نيست. شما من را  راه بده، من خودم بقيه اش رو حل مي کنم»

 سن پيتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور ديگري ثبت شده، شما بايستي ابتدا يک روز در جهنم و سپس يک روز در بهشت زندگي کنيد. آنگاه خودتان بين بهشت و جهنم يکي را انتخاب کنيد» سناتور گفت «اشکال نداره. من همين الان تصميمم را گرفته ام. ميخواهم به بهشت بروم»

 سن پيتر گفت «مي فهمم. به هر حال ما دستور داريم. ماموريم و معذور»  و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پايين رفتند. پايين ... پايين... پايين... تا اينکه به جهنم رسيدند.

 در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبي روبرو شد. زمين چمن  بسيار سرسبزي که وسط آن يک زمين بازي گلف بود و در کنار آن يک ساختمان بسيار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسياري از دوستان قديمي سناتور منتظر او بودند و براي استفبال به سوي او دويدند.

 آنها او را دوره کردند و با شادي و خنده فراوان از خاطرات روزهاي زندگي قبلي تعريف کردند. سپس براي بازي بسيار مهيجي به زمين گلف رفتند و حسابي سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگي به کافهء کنار زمين گلف رفتند و شام بسيار مجللي از اردک و بره  کباب شده و نوشيدني هاي گرانبها صرف کردند. شيطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زيبا رقص گرم و لذت بخشي داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهميد يک روز او چطور گذشت.

 راس بيست و چهار ساعت، سن  پيتر به دنبال او آمد و او را تا  بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم  سناتور با جمعي از افراد خوش خلق و  خونگرم آشنا شد، به کنسرت هاي  موسيقي رفتند و ديدارهاي زيادي هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده  بود که واقعا نفهميد که روز دوم هم چگونه گذشت.

 بعد از پايان روز دوم، سن پيتر به دنبال او آمد و از او پرسيد که آيا تصميمش را گرفته؟

 سناتور گفت «خوب راستش من در اين مورد خيلي فکر کردم. حالا که فکر مي کنم مي بينم بين بهشت و جهنم من جهنم را ترجيح مي دهم»

 بدون هيچ کلامي، سن پيتر او را سوار آسانسور کرد و آن پايين تحويل شيطان داد. وقتي وارد جهنم شدند،

 اينبار سناتور بياباني خشک و بي آب و علف را ديد، پر از آتش و سختي هاي فراوان. دوستاني که ديروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس هاي بسيار مندرس و کثيف بودند!

 سناتور با تعجب از شيطان پرسيد «انگار آن روز من اينجا منظرهء ديگري ديدم؟ آن سرسبزي ها  کو؟ ما شام بسيار خوشمزه اي خورديم؟ زمين گلف؟ ...»

 شيطان با خنده جواب داد: «آن روز،  روز تبليغات بود... امروز ديگر تو راي دادي.

با تشکر از: آسمان دل
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


 شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.

همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید.

احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند.

در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن).

ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید: ازمن چه می خواهی؟. . .

ای خدا نجاتم بده! . . .

واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . .

البته باور دارم. . .

اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . .

[یک لحظه سکوت] . . .

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک یوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت.

*****
دوستان عزیزم سلام
یک دسته گل  تقدیم گلهای قشنگی مثل شما   که تو این ۳ماه با محبتاتون منو شرمنده کردید.
جای شما خالی  (البته جاهایی که خوشگذشت)  سفره دیگه هم خوبی داره هم بدی .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:

- بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت

- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

- براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

 

                                                                                                         جور ديگر بايد ديد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


همه ی مدادرنگی ها مشغول بودند بجز مداد سفید

هیچکسی به او کار نمیداد همه میگفتند:

توبه هیچ دردی نمی خوری

یک شب که مدادرنگی ها توی سیاهی کاغذ

گم شده بودند مداد سفید تا صبح کارکرد

ماه کشید مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید

که کوچک و کوچک و کوچکتر شد

صبح توی جعبه ی مدادرنگی جای خالی او

با هیچ رنگی پرنشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


باران بدجوری به صورتش می خورد. سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت. صدایی گفت: ببخشید آقا! ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد. جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا... یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید: شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد. صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

دوستان عزیزم سلام

امیدوارم روز و شب های بهاریتون سبز و پرشکوفه و گل و بلبل باشه.

این بار با شازده کوچولو اومدم تا مهمون چشمای ناز و مهربونتون باشم، البته به ۳ شکل !!!!!

می پرسید چطور؟

شکل اول : می تونید شازده کوچولو رو توی گوشی همراهتون قرار بدید و هر کجا فرصت داشتید، به اخترکش سری بزنید.

شکل دوم : می تونید بجای خوندن، چشمای نازتون رو ببندید و فقط گوش بدید.

شکل سوم : بدون شرح ! (خوندنی هست، گفتنی نیست).

حالا بریم سر اصل مطلب:

۱.

شازده کوچولو رو از اینجا دریافت کنید و داخل گوشیتون کپی کنید .

۲ و ۳ . اینجا کلیک کنید تا وارد صفحه اصلی بشید و برای گوش دادن روی تصویر بلند گو کلیک کنید و ..

 

..:::. برای نوشتن یادگاری هم، قسمت نظرات رو فراموش نکیند .:::..

شاد شاد شاد باشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

با سلام به تمامی دوستان عزیزم

برای امسال هدیه های متفواتی براتون در نظر گرفتم که به مرور زمان تقدیم شما خوبان خواهم کرد.

منتظر تغییرات جدید باشید

*****

داستان: ماه جبین

نوشته: سید مهدی شجاعی

حتما با برآمدن آفتاب، مردم همه به کوچه و خیابان می ریختند، گرداگرد خانه او حلقه می زدند و سرک می کشیدند تا این رسوای روسیاه را بهتر ببینند. بر روی بامها و دیواره ها و حتی شیروانیها غلغله می شود.
یکی با تأسف سرش را تکان می دهد و می گوید:«این هم از معلم بچه های ما!» و دیگری:« دخترانمان را به دست چه کسی سپرده بودیم!» و سومی:«از این پس به چشمهایمان هم اعتماد نکنیم!»
و چهارمی : ...
باید بر می خاست و از روستا می گریخت. نیرویی او را به گریختن وامی داشت. از خودش یا دیگران؟ به کجا؟ نمی دانست. لابد جایی که هیچ چشمی نتواند کبودی صورت او را ببیند و با کبودی چهره ماه جبین پیوند .....

 ادامه داستان ماه جبین رو می تونید از اینجا مطالعه کنید

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


همین که ماشین از سربالایی بالا رفت و  از آخرین پیچ گذشت ، گلدسته ها و گنبد طلایی مانند خورشیدی درخشان مقابل چشمها خودنمایی کردند .

صدای تلفن در فضای تاریک اتاق پیچیده بود ، با هر زحمتی بود گوشی را در دست گرفتم ، گویا کوهی را بلند می کردم.

- الو .. الو ...

- الو ... سلام .

- سلام ... بفرمایید.

- کجایی بابایی ، از صبح داریم زنگ می زنیم ، چرا جواب نمی دی ؟

- معذرت می خوام ... کلاس بودم ... حالا مگه چیزی شده؟

- آره ، سه روز فقط فرصت داری خودتو برسونی اینجا ...

مانند برق گرفته ها سر جایم میخکوب شدم.

- ولی آخه ... !؟ 

نگذاشت حرفم تمام شود .

- ولی بی ولی ، همین که شنیدی ، خودتو جمع و جور میکنی و میای دنبالمون ، شنیدی چی گفتم ؟ تا سه روز دیگه باید اینجا باشی ، خداحافظ ....

- الو ... الو ...

صدای بوق تلفن بود که فضای تاریک اتاق را پرکرده بود .

مدتی بی حرکت سرجایم ماندم ، وقتی به خودم آمدم عقربه های ساعت که گوبا در مسابقه سرعت شرکت کرده اند خود را روی ۱۱:۲۵ نیمه شب نشان می دادند .

سریع خودم را از جا کندم و سراغ برنامه هایم رفتم ، برنامه هایم را چک کردم ، تا سه ماه دیگر حتی وقت سر خاراندن هم نداشتم ، تمام ساعات روز و شبم را درس هایم پر کرده بودند .

سالنامه را ورق زدم تا عرفه چند روز بیشتر نمانده بود .

با کلی حسرت سرم را روی برگه ها گذاشتم .....

 زنگ ساعت مرا به خودم آورد ، دیگر صبح شده بود ، سریع خودم را جمع و جور کردم و روانه دانشگاه شدم.

کلاس ها که تمام شدند سریع کارهای اداری را انجام دادم و مرخصی دو هفته ایم را گرفتم و بعد از غروب راهی سفری شدم که ناخواسته دعوتش شده بودم .

آخرین بار چهار سال  پیش بود که از این سفر بازگشته بودم و بعد از آن خودم را به هر دری میزدم  نمیتوانستم اینجا برگردم.

در تمام طول جاده تنها خاطرات شیرین گذشته بود که مرا همراهی میکردند.

مانند اینکه همه چیز از قبل برنامه ریزی شده باشد و من تنها اجرا کننده آن باشم تمام کارها یکی پس از دیگری انجام می شد.

همین که از ماشین پیاده شدم ، حس دیگری داشتم ، گویا پا در بهشت گذاشته ام و ...

- آقا ... آقا ... آقا ...

صدا نزدیک تر شده بود .

- آقا ...

- بله .

مردی میان سال دست بر شانه هایم گذاشته بود و تکانم میداد.

- آقا ، اینجا که جای نشستن و نوشتن نیست .

سراسیمه جواب دادم.

- چطور؟

- بابا ما هم میخوایم اینجا نماز بخونیم ، دو ساعته نشستی و قلم و کاغذ گرفتی دستت ، بلند میشی دو رکعت نماز میخونی ، بعد نیم ساعت میشینی مینویسی که چی بشه ... !؟

تازه فهمیدم منظور آن مرد چیست .

- چشم آقا ، کمی بهم مهلت بدید الآن بلند میشم.

رو به آسمان نگریستم و خود را زیر آن گنبد طلایی ، کنار ضریح یافتم و بی اختیار دانه های مروارید اشک بود که از چشمانم جاری میشدند.

*****

 

برای دیدن عکسها روی عکس بالا کلیک کنید

*****

دوستان سلام

جای همه شما کربلا خالیه .

انشا الله که قسمت همه شما عزیزان باشه که  اینجا بیایید.

به جای همه تون چند رکعت نماز در حرم امام حسین علیه السلام  و حضرت عباس علیه السلام خوندم.

عرفه هم همه تونو دعا کردم .

فعلا غریبت ترین آشنا مهمون کربلاست.

ممنون بابت دعاهاتون .

عید ولایت رو هم به همه شما عزیزان تبریک میگم .


..:: غریب ترین آشنا ::..
 

کربلای معلی       

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


مورچه‌اي كه مشغول جمع كردن دانه‌هاي جو بود، نزديك كندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي كندو بالاي سنگي قرار داشت و مورچه نمي‌توانست از ديواره‌ي صاف و عمودي سنگ به بالا برود و به كند برسد. دست و پايش ليز مي‌خورد و مي‌افتاد.

هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد: اي مردم من عسل مي‌خواهم. آيا يك جوانمرد پيدا مي‌شود مرا به كندوي عسل برساند؟! يك جو به او پاداش مي‌دهم.

يك مورچه‌ي بالدار مشغول پرواز بود كه صداي مورچه را شنيد و به او گفت: مبادا بروي، كندو خيلي خطرناك دارد!

مورچه گفت: بي‌خيالش باش من مي‌دانم كه چه بايد كرد.

بالدار گفت: آنجا نيش زنبور است!

مورچه گفت: من از زنبور نمي‌ترسم من عسل مي‌خواهم.

بالدار گفت: "عسل چسبناك است ، دست و پايت گير مي‌كند."

مورچه گفت: "اگر دست و پا گير مي‌كرد هيچ كس عسل نمي‌خورد."

بالدار گفت: خودت مي‌داني ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار. به كندو رفتن برايت گران تمام مي‌شود و ممكن است به زحمت و دردسر بيفتي!

مورچه گفت اگر مي‌تواني مزدت را بگير و مرا برسان و اگر هم نمي‌تواني بدنبال كارت برو و خودت را بيهوده خسته نكن ، من از نصيحت خوشم نمي‌آيد و امروز بهر قيمتي كه شده به كندو خواهم رفت.

مورچه بالدار رفت و مورچه دوباره داد زد آيا كسي هست كه مرا به كندو برساند و يك جو پاداش بگيرد.

مگسي سر رسيد و گفت: بيچاره مورچه ، عسل مي‌خواهي؟ من تو را به آرزويت مي‌رسانم.

مورچه گفت: بارك الله ، خدا عمرت بدهد . تو را مي‌گويند "حيوان خيرخواه" !

مگس مورچه را از زمين بلند كرد و او را در مقابل كندو گذارد و پي كار خود رفت!

مورچه خيلي خوسحال شد و گفت: به به چه كندوئي ، چه بوئي؟ چه عسلي؟ خوشبختي از اين بالاتر نمي‌شود چقدر مورچه‌ها بدبختند كه جو و گندم جمع مي‌كنند و هيچ وقت به كندوي عسل نمي‌آيند.

مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به حوضچه‌ي عسل. يك وقت ديد كه دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي‌تواند از جايش حركت كند.

هر چه براي نجات خود كوشش كرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد ، عجب گيري افتادم. بدبختي از اين بدتر نمي‌شود ؛ اي مردم من بيچاره‌ي بدبخت را نجات بدهيد. اگر يك جوانمرد پيدا شود و مرا از اين كندو نجات دهد دو جو به او پاداش مي‌دهم.

مورچه‌ي بالدار از سفر بر مي‌گشت. دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: نمي‌خواهم تو را سرزنش كنم ، بدان كه هوسهاي زيادي مايه‌ي گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود كه من سر رسيدم و تو را ديدم و نجاتت دادم ، ولی بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش كني تا گرفتار نشوي .!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

*قسمت دوم*

مرد درست مقابل خانه نگهداشت و گفت :‌خب، همينجاست.

زن قبل ازپياده شدن با ترديد پرسيد : نگفتي كه براي چي مي‌خواي يه لباس رو تو تن من ببيني.

مرد شيشه را بالا كشيد و گفت :براي تو چه فرقي مي‌كنه؟!

زن گفت: هيچي، همينطوري، دوست داشتم بدونم .

مرد كليد انداخت ،‌ در ورودي ساختمان را باز كرد و به زن گفت:‌ بفرماييد.

زن اطراف را پاييد و با ترديد وارد شد . جلوي در و همسايه‌ها بد نشه برات؟!

مرد در را بست و گفت: بي‌خيال، هيچكس به اين تركيب شك نمي‌كنه.

زن پرسيد: ‌به اين تركيب يعني چه ؟

مرد بي‌خيال گفت: ‌يعني همين كه مي‌بيني.

به زن آشكارا برخورد، همچنانكه گلايه هم كرد: به خاطر سر و وضعم؟!

مرد، زن را به پذيرايي راهنمايي كرد و خواست كه حرف را درز بگيرد :

- من كه چيزي نگفتم ،‌تو هي بيخودي سؤال مي‌كني.

زن بلا تكليف در كنار مبلي ايستاد و گفت :‌حالا من بايد چه كار كنم ؟

مرد گفت: بشين تا من برات يه چايي بيارم.

زن بر روي مبل نشست و صميمانه گفت: وقتي بهت گفتم: حالا چرا من ؟ دوست داشتم ازت يه دروغ بشنوم.

مرد اگر چه منظور زن را فهميده بود ،‌ پرسيد :‌چه جور دروغي؟

زن گفت :‌نمي‌دونم ،‌ دروغ ديگه . از همون حرفهايي كه زنها خوششون مي‌آد از شنيدنش.

مرد نشست روي مبل و مقابل زن : مي‌فهمم. من هم هميشه دوست داشتم از اين جور حرفها بشنوم ولي كسي بهم نگفت. براي همين، عادت نكردم به گفتن و شنيدنش.

زن گفت : فكر كنم لباسي هم كه قراره من بپوشم ، ‌دوست داشتي تو تن زنت ببيني ولي اون برات نپوشيد،‌ درسته؟‌

مرد جا خورد . انگار تنها حرفي كه توقع شنيدنش را نداشت ، همين بود : تو از كجا فهميدي؟!

زن با كرشمه‌اي ساختگي گفت :‌بالاخره ما زنها حرفهايي رو مي‌فهميم كه مردها نمي‌فهمند يا وقتي فهميدن كه ما مي‌فهميم جا مي‌خورن.

مرد ، ‌احساس كرد كه خلع سلاح شده است ، ‌به همين دليل،‌ ناخودآگاه سفره‌ي دلش را باز كرد : ‌فقط همين لباس نيست . از اول تا حالا هر چي لباس خواب براش خريده‌ام گوشه‌ي كمده. از سر كار كه مي‌آد بيژامه مي‌پوشه و يه ضرب كار مي‌كنه. بعد هم با همون لباس كارش مي‌ره مي‌گيره مي‌خوابه.

اشك در چشمهاي زن حلقه زد : ‌ولي روزگار من بر عكس بود. هر كار زنونه‌اي كه بلد بودم مي‌كردم كه اونو به زندگي برگردونم ولي اون از پاي منقلش بلند نمي‌شد. عاقبت، هم خودشو روانه زندان كرد، و هم منو آواره‌ي خيابون.

مرد پرسيد: طلاق گرفتين؟

زن گفت: راستشو بخواي نه ، چون هنوزم دوستش دارم. با اينكه زندگي‌مو به آتيش كشيد. و زد زير گريه.

مرد از جا بلند شد و كادوي باز شده‌اي را از روي ميز تلفن برداشت و پيش روي زن گذاشت . لباس خواب حرير صورتي رنگي بود، با بندها و حاشيه‌هايي از تور ،‌ به همان رنگ.

زن بلافاصله آن را باز كرد و پيش روي خودش گرفت: چقدر قشنگه.

مرد گفت:‌مال تو . ولي نمي‌خواد بپوشيش . ورش دار ببر.

زن جا خورد: چرا پشيمون شدي؟

مرد گفت: همينطوري . بپوش براي خودت . دوست داشتم تو تن اون ببينم ولي حالا ديگه مهم نيست.

و از جا بلند شد ، ‌به اتاق خواب رفت و سه بسته ادكلن باز شده را هم آورد و پبش روي زن گذاشت: اينها هم مال تو . تو اين خونه مصرف نداره.

زن ذوق زده پرسيد:‌ آخه واسه چي؟

مرد گفت:‌بلند شو بريم . داره ديرت ميشه.

زن گفت:‌ يعني بريم؟

مرد گفت:‌ آره . منم داره ديرم مي‌شه.

زن هديه‌هايش را بغل زد و از جا بلند شد.

تمام راه بازگشت به سكوت گذشت. زن موقع پياده شدن فقط پرسيد :‌ تو رواني نيستي؟

مرد گفت :‌ نبودم ولي حالا چرا، هستم.

.. پایان ..                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

* نوشته : سيد مهدي شجاعي

* قسمت اول :

زن، نه اينكه حرف مرد را نفهميده باشد، باورش نشده بود، براي همين دوباره پرسيد:

- يعني من چه كار بايد بكنم؟

مرد گفت: اين بار دومّه كه داري مي‌پرسي، با دفعه‌ي اول كه خودم توضيح دادم مي‌شه سه بار.

زن مظلومانه گفت: ‌حالا خيال كن من خنگم. يه بار ديگه بگو.

مرد گفت: ‌خنگ نيستي. به خاطر همين هم هست كه باور نمي‌كني يا تعجب مي‌كني.

زن ناباورانه گفت: يعني تو اين همه پول را به من مي‌دي كه من لباسي رو يك بار پيش روي تو بپوشم. همين؟!

مرد گفت: همين.

زن گفت: منم كه حرفي ندارم، قبول هم كرده‌ام. اما ...

مرد گفت: اما چي؟

زن گفت: اما اگر دليلش رو بفهمم، راحت‌تر اين كار رو انجام مي‌دم.

مرد گفت: سخت و راحتش براي من فرقي نمي‌كنه. مهم اينه كه اين اتفاق بيفته.

زن با چاشني‌اي از كرشمه گفت: حالا چرا من؟

و توقع داشت كه بشنود: به خاطر خوشگليت يا محض هيكلت.

مرد اما اينها را نگفت.

گفت: همينطوري. چون اولين كسي بودي كه بهت برخوردم.

زن تو لب رفت و مرد باز ياد قراري افتاد كه ديشب با خود گذاشته بود و صبح موقع بيرون آمدن از خانه با خودش تكرار كرده بود:

- به اولين زني كه پيش رويم سبز شود پيشنهاد پوشيدنش را مي‌دهم و خودم را از اين عقده خلاص مي‌كنم.

زن، ‌سر تقاطع ايستاده بود و گردوي تازه مي‌فروخت. هفت، هشت، ده پلاستيك در دست و در هر پلاستيك يك فال گردو.

قدي متوسط داشت و بيست و پنج، ‌شش ساله به نظر مي‌آمد. با چشمهاي درشت و سياه و ابروهايي پهن و به هم پيوسته. نه چاق بود نه لاغر، چادري به كمر بسته بود و ژاكت قهوه‌اي و نسبتاً بلندش را روي آن انداخته و دكمه‌هاي ژاكت را تا بالا بسته بود.

زن درست كنار ماشين مرد قرار گرفت. مرد شيشة ماشين را پايين كشيد.

زن پرسيد: گردو مي‌خواي؟

مرد گفت: شايد بخوام. همه‌شو.

و چراغ سبز شد.

مرد گفت: بيا اون طرف چهار‌راه.

مرد از تقاطع كه گذشت، ‌خود را آرام به سمت راست خيابان كشاند و زن را در آينه ديد كه دنبال ماشين مي‌دود.

وقتي ايستاد، ‌زن دوباره كنار پنجرة ماشين قرار گرفت.

زن پرسيد: راستي راستي همه‌شو مي‌خواي؟

مرد گفت: اول بگو ببينم تو دختري يا خانومي؟

زن شيطنت آميز خنديد: دختر خانومم.

مرد هم بي اختيار خنديد: خب حالا فالي چند؟

زن گفت: ‌فالي پونصد ولي اگه همه‌شو بخواي چهارصد و پنجاه هم مي‌دم.

مرد گفت: پول همه‌شو مي‌دم، گردوهام مال خودت، يك كاري واسم مي‌كني؟

زن گفت: ‌اهل خلاف نيستم‌ها، ‌گفته باشم.

مرد گفت: كي هست تو اين دوره زمونه؟! هيشكي اهل خلاف نيست.

زن گفت: حالا چه كاري هست؟

مرد گفت: هيچي، يه پيرهنه مي‌خوام واسم بپوشي، تو تنت ببينم. همين.

زن اگر چه با ترديد گفت: قبول.

مرد گفت: ‌بيا بالا.

زن ناخودآگاه پرسيد: ‌بالا؟‌

مرد گفت: نه پس همين وسط راه!

هر دو خنديدند و زن ماشين را دور زد. در سمت شاگرد را باز كرد و كنار مرد نشست. زن، گردوها را كنار پايش بر كف ماشين گذاشت. گفت. ظهر بايد اينجا باشم‌ها. خواهرم اينا مي‌آن دنبالم.

مرد راه افتاد و گفت: ‌نگران نباش. يه ساعت ديگه بر مي‌گردونمت همين جا.

زن نگاهي به داشبرد و صندلي‌ها كرد و گفت:‌

- چه ماشين خوشگلي! خوش به حال زنت كه اينجا مي‌شينه.

مرد با خنده‌اي تلخ گفت:

- فعلاً كه تو نشستي جاش.

زن جا خورد: ‌نكنه من زندگي‌تونو به هم بزنم.

مرد خنديد، ‌تلخ‌تر از پيش:  نگران نباش. هنوز جاي رشد داري.

زن گفت: يعني چي؟

مرد گفت: يعني بي‌خيال.

زن گفت: ولي من بهت اعتماد كردم سوار ماشينت شدم‌ها.

مرد با همان لحن جواب داد:‌ منم بهت اعتماد كردم سوارت كردم‌ها.

ادامه دارد ...         

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 

"مايكل" به جلو نگاه كرد و مرد سياهپوش را ديد كه به او زل زده بود. ياد دوستش "جيمي" افتاد كه هميشه در مورد اين مرد سياهپوش مي‌گفت :

ـ او يك زندانبان مخصوصه كه تا خودت قبول نكني ، حكم زندان رو برات نمي‌خونه!

"مايكل" نگاهي به هم بندش انداخت كه با اشتياق به او نگاه مي‌كرد ، بعد ياد همكارش "استوارت" افتاد كه او را قبلاً در اين مورد نصيحت كرده بود :

ـ "مايكل" فريب خنده‌هاي اين گونه هم‌بندها را نخور ... اونها شايد ابتدا بهت لبخند بزنند و محيط رو برات تبديل به بهشت كنند ... اما خيلي زود بلايي سرت ميارند كه از ترس آنها هم كه شده از اين زندان فرار مي‌كني ...

"مايكل" نگاهي به اطرافش كرد ; در ميان مدعوين ، خيلي‌ها مانند او طعم اين زندان را چشيده بودند ، اما حالا براي او كف مي‌زدند! و بعد ناگهان ياد حرف مادربزرگش افتاد كه هميشه مي‌گفت : "خيلي‌ها ميگن با اين كار وارد زندان ميشي ... اما باور كن اين زندان ، از بهست هم قشنگ‌تره! " با تداعي حرف مادربزگ ، "مايكل" همه حرفها را فراموش و رو به مرد سياهپوش كرد و دست هم‌بند سفيد پوشش را گرفت و با صداي بلند گفت : بله ...

مهمانان جشن عروسي براي عروس و داماد كف مرتب زدند !

نوشته: تينا بارنميل            

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است . 
 
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است . 
 
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .  
  

 استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است . 
 
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند . 
 
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند .

ناشناس            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

لحظه تحويل سال

مردم شهر از چارلي و ليزا حرف مي‌زدند ، مرد و زني كه همه آنها را الگوي عشق بين زن و شوهرها مي‌دانستند . و دليلش نيز حرفي بود كه ليزا به ديگران مي‌گفت و قسم مي‌خورد كه :‌من و چارلي از سالهاي كهنه تا سال جديد ،‌در تمام مدت با هم مي‌خنديم و دست در دست هم داريم؟

به همين خاطر مردم آنها را خوشبخت ترين زوج مي‌دانستند ،‌اما هيچ كس نمي‌دانست كه ليزا و چارلي سالي دوازده ماه با هم قهرند و فقط از يك دقيقه شروع به تحويل سال تا يك دقيقه بعد از تحويل سال ،‌ دست در دست هم دارند و با هم مي‌‌خندند ؟!

پ.ن : قسمت پر ليوان هرچند كم باشه اما خيلي زيباتر از قسمت خالي اونه .

نوشته : آدم وايت        

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

عزيزان

مادرم پاي تلفن نشسته بود و يكريز حرف مي زد . اين بار اما بر خلاف هميشه كه وقتي با دوستش از نوع پخت كيک تمشک و لباسهاي جديدي كه مد شده است گفتگو مي كرد ، داشت يك ماجراي جذاب را براي "لوسي" كه دوستش بود تعريف مي كرد : من زن بيچاره اي رو ميشناسم كه الان دوساله دچار ريزش مو و كچلي شده و كلاه گيس مي گذاره ، اما بچه هاش آنقدر به اين زن بدبخت بي توجه هستن كه متوجه كچلي مادرشون نشدن! بالاخره تلفن مادر تمام شد و همين كه گوشي را گذاشت از او پرسيدم :‌مادر اين زن بيچاره كه ميگي كيه ؟ و مادر يك دفعه بغضش تركيد و گفت :

- اون زن بدبخت منم ، اما سه فرزندم و حتي تو كه پسر بزرگم هستين آنقدر به من بي توجهين كه يك بار هم ازم نپرسيدين مادر چرا هر هفته مدل موهات رو تغيير ميدي ؟!

مادر مشغول گريه بود ،‌من هم ناراحت شدم ، اما خنده ام هم گرفت ! يكي ، دوبار هم دهان باز كردم تا بگويم : مادر تو كه چنين انتظاري داري ، چطور خودت متوجه رنگ پريدگي من نشدي كه سه ساله دارم دياليز مي كنم ؟ حتي لب باز كردم كه بگويم ... اما نگفتم تا عذاب نكشد !

  پ.ن:
       - هميشه آنگونه با ديگران رفتار كنيم كه انتظار داريم با ما آنگونه رفتار كنند .
       - اگر احيانا در برخورد با يكي از عزيزانمان دچار مشكل شديم ابتدا خود را مقصر ديده و اشكال كار را در خودمان بجوييم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/28ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

کمی دیر ... فقط کمی دیر ...

زن و مرد پس از یک دعوای مفصل ، در حالی که هر دو عصبی و رنگشان سرخ و کبود شده بود ، از نفس افتادند و هر کدامشان یک گوشه اتاق روی مبل ولو شدند . آنها زیر چشمی همدیگر را می پاییدند . البته این دعوای اول "میندی" و شوهرش "چارلز" نبود . اما امروز برای اولین بار در طول پنج سال زندگی مشترکشان - که دست کم چهار سالش را با دعوا گذرانده بودند - آن کلمه لعنتی و نحس میانشان رد و بدل شده بود ؛ طلاق !

قبل از آن روز دعواهای بدتری را نیز با هم کرده بودند . حتی سه ، چهار مرتبه کارشان به رد و بدل شدن یکی ، دو تا سیلی هم رسیده بود ، اما آن روز برای اولین بار آن کلمه لعنتی و نحس را بر زبان آورده بودند و حالا هر دو در این فکر بودند که کدامشان ابتدا کلمه "طلاق" را به زبان آورده بود ؟ اما هر چه بود ، یکی شان ناگهان گفته بود :

- من دیگه خسته شدم ... ما باید از هم طلاق بگیریم ... !

و نفر دوم نیز - که معلوم نبود "چارلز" بود یا "میندی" - جواب داده بود :

- راست میگی ... طلاق بهترین راه حله ...

و درست از لحظه ای که آن کلمه لعنتی میانشان رد و بدل شده بود - و هیچ کدام یادشان نبود کدام یک دفعه اول آن کلمه را گفته - هر دو در پیله ای سنگین و سخت ، به فکر فرو رفته بودند !

حالا یک ساعتی از این سکوت می گذشت و هر دو در یک فکر بودند : اگر من آن کلمه لعنتی را به کار برده باشم ، وظیفه دارم عذرخواهی کنم ...

منتهی یک مشکل وجود داشت : نه ... اگر قراره کسی عذرخواهی کنه ، اون یک نفر من نیستم ... اونه که باید عذرخواهی کنه ...

و این طوری بود که هر دو سکوت را ادامه دادند تا روزی که ...

¤¤¤¤¤

از دادگاه بیرون آمدند و پله ها را رد کردند و به خیابان رسیدند . لحظه ای رخ به رخ هم ایستادند و نگاهشان در هم گره خورد و بعد - ناگهان هر دو باهم - یکصدا گفتند : من عذر می خوام .

اما دیگر فایده نداشت ؛ حالا طلاق آمده بود !

نوشته : سوزان هنسی            

¤¤¤¤¤

*پانوشت: بیایم سعی کنیم اولین کسی که کوتاه میاد خودمون باشیم ، تا کارهامون به جاهای باریک کشیده نشه و در نتیجه پشیمون نشیم .

 * سر مسائل پیش و پا افتاده هم همدیگر رو از بین نبریم .*

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

راه چهارم ، تلخ تر از زهر

مرد پک عمیقی به سیگارش زد و گفت : یک راه ، کشتن توست . زنی که به همسرش خیانت کرده است .

زن که کنار پنجره ایستاده و تا نیمه آن را باز کرده بود ، وحشت زده به طرف مرد برگشت و گفت : اینطور نیست . خیانت تعریف دارد .

مرد ، انگار که حرف زن را نشنیده است ، ادامه داد :

- راه دوم ، کشتن اوست . مردی که به برادرش خیانت کرده است .

زن درست مقابل مرد ، نیم خیز بر روی مبل نشست و چشم در چشم مرد گفت :

- آنچه او تا به حال کرده خیانت نبوده ، فقط محبت بوده نسبت به زنِ برادرش .

مرد پک دیگری به سیگار زد ، زن را می دید و نمی دید و حرفهایش را می شنید و نمی شنید .

همچنانکه به همراه حرفهایش ، دود غلیظ درون سینه را به تناوب بیرون می ریخت ادامه داد :

- راه سوم کشتن هر دوی شماست . برای اینکه بتوانید راهتان را با هم تا جهنم ادامه بدهید .

زن با حسّی میان باور و ناباوری گفت : نه ، تو این کار را نمی کنی ، به خاطر آبرویت هم که شده این کار را نمی کنی .

مرد گفت : وقتی من پیش خودم آبرو نداشته باشم چه فرقی می کند که پیش دیگران چه داشته باشم .

زن گفت : ولی من مطمئنم که تو اهل هیچ کدام از این سه راه نیستی . تو راه چهارم را انتخاب میکنی .

مرد گفت : بله ، من راه چهارم را انتخاب می کنم .

زن گفت : یعنی کنار گذاشتن بد بینی و ادامه زندگی طبق روال گذشته .

مرد گفت : گمان نمی کنم که این راه پاسخ مناسبی در مقابل خیانت باشد .

باد پنجره نیمه باز را به هم کوبید و زن وحشتزده از جا پرید .

مرد با خونسردی از جا بلند شد و پنجره را بست .

زن گفت : ببین ! آنچه تو اسمش را خیانت می گذاری به واقع خیانت نیست . اگر برادر تو نبود ، الان من اینجا نبودم . این قلب اگر با دستهای برادر تو عمل نمی شد ، کار هیچ دکتر دیگری نبود . به جرأت میتوانم بگویم که اگر پنجه های طلایی برادر تو قلب مرا عمل نمی کرد من یقیناً مرده بودم .

مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت : معلوم نیست که این وضع ، از مردن بهتر باشد .

زن گلایه آمیز و معترض پرسید : یعنی تو واقعاً ترجیح می دادی که من بمیرم ولی یک رابطه صمیمانه با برادرت نداشته باشم ؟

مرد گفت : عوض کردن اسم ، تغییری در اصل موضوع ایجاد نمی کند .

زن گفت : تو در تشخیص اصل موضوع دچار اشتباه شده ای . آنچه بین ماست فقط یک رابطه صمیمانه و خواهر و برادرانه است . بعد از عمل جراحی او بیشتر نگران حال من است ، بیشتر به من سر می زند و بیشتر به من محبت می کند و من هم بیشتر خودم را مدیون او می بینم و سعی می کنم که محبتهایش را جبران کنم . همین . ولی انگار یک رابطه سالم و صمیمانه در ذهن تو قابل تعریف نیست . مشکل ما این است .

مرد در کیفش را باز کرد ، یک بسته ده تایی نوار کاست از کیفش درآورد و بر روی میز گذاشت و گفت :

- نه مشکل ما این است .

و توضیح داد :

- این ده ساعت ، مجموعه مکالمات شما و ایشان طی سه روز گذشته است .

زن دستش را روی قلبش گذاشت ، چشمهایش را بست و پشتش را به پشتی مبل یله داد .

مرد بی توجه به حالات زن ادامه داد :

- هر کدامش را که بخواهی انتخاب می کنیم . با هم می شنویم و رابطه خواهر و برادری اش را تشخیص می دهیم .

مکالمات تلفنی و حضوری روزهای قبلتر هم در هارد کامپیوتر موجود است . از آنها هم می توان انتخاب کرد .

زن با صدای لرزان پرسید :

- راه چهارم کدام است ؟

مرد از قوری روی میز برای خودش چای ریخت ، سیگارش را در جاسیگاری له کرد و گفت :

- من از تو جدا می شوم و تو با برادرم ازدواج می کنی . راه چهارم این است .

زن با حیرت گفت : تو واقعاً حاضری چنین کاری بکنی ؟

مرد گفت : مجازات تو این می شود که مرا نداشته باشی و مجازات او این می شود که با تو زندگی کند .

زن بهت زده گفت : پس بچه ها چی ؟

مرد گفت : بچه ها اینقدر بزرگ شده اند که خوب و بد را بفهمند . اگر به داشتن چنین مادری راضی باشند ، با تو زندگی می کنند یعنی شما . و گرنه من برایشان مادری هم می کنم . همچنانکه تا به حال کرده ام .

زن گفت : من هیچ رابطه ای را به قیمت از دست دادن تو نمی خواهم . و هیچ مردی را هم به اندازه ی تو تمام و کمال نمی دانم .

مرد گفت : گمان می کنم برای گفتن این حرف ، قدری دیر باشد . اگر چه این راه چهارم برای من از زهر تلخ تر است ولی اگر نپذیری به انتخاب یکی از سه راه دیگر ناگزیر می شویم .

زن از جا بلند شد ، از آشپزخانه لیوانی برداشت . آن را تا نیمه از آب پر کرد و همراه قرصهای اعصابش برگشت و در حالیکه سر جای خود مقابل مرد می نشست ، گفت :

- این هر چهار راه یعنی به باد رفتن آبروی هر دو . من ترجیح می دهم راه پنجمی را انتخاب کنم .

و قوطی قرص اعصابش را داخل لیوان خالی کرد و با خودکار مرد که روی میز بود شروع کرد به هم زدن آن .

مرد بی هیچ پاسخی به صدای هم زدن قرصها در لیوان گوش سپرد .

نوشته : سید مهدی شجاعی          

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/12ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

با سلام به همه ي شما دوستان عزيزم و خوانندگان وبلاگ غريب ترين آشنا ، بابت تأخيري که پيش آمد از تمامي شما بزرگواران پوزش مي طلبم ، و شما را به خواندن آخرين قسمت از داستان زيباي چشم در برابر چشم ، اثر نويسنده ي خوش ذوق و خلاّق ايران زمين ، آقاي سيد مهدي شجاعي دعوت مي نمايم. اميدوارم که مورد پسندتان واقع گردد ... منتظر نظرات زيبا و انتقادات سازنده ي شما عزيزان مي باشم ... با تشکر از لطف و محبت بي پايان شما .

...:: غريب ترين آشنا ::...        

¤¤¤¤¤

قسمت اول را مي توانيد از اينجا بخوانيد

مرشد خطبه عقد را که خواند ، دست زن را از آستين پوشيده اش گرفت ، در دستهاي مرد  گذاشت و گفت :

- زندگي تان به کام ، خوشبخت باشيد . برقرار بمانيد .

و از زن پرسيد : خيالم راحت باشد !

زن زير لب گفت : بله ، اميدوارم .

و از مرد پرسيد : اجازه مرخصي هست ؟

مرد ، حرفي براي گفتن پيدا نکرد . از جا بلند شد ، مرشد را سخت در آغوش فشرد و شانه هاي او را بوسيد .

وقتي مرشد بيرون رفت و زن و مرد تنها ماندند ، مرد تازه مجال پيدا کرد که چشمها و چهره ي زن را خوب سياحت کند .

چشمها همان چشمها بود در زير چتري از مژگان سياه ، بلند ، مرتب و پيوسته ، با يک تفاوت عظيم با آنچه که مرد ، پيش از اين ديده بود . تفاوتي که به هيچ روي پوشاندني و انکار کردني نبود . و آن غمي سنگين بود که بر چشما سايه انداخته بود .

زن ، اگر چه نشسته بود ، رعنايي اش به چشم مي آمد . صورتي نه گرد و نه چندان کشيده داشت با پوستي سفيد که لطافتش از فاصله اي که مرد نشسته بود بي نياز به هيچ تماسي محسوس بود .

همه اجزاء صورت زن انگار که با دقت و وسواسي کم نظير طراحي شده بود ، چشم و ابرو ، دماغ ، لبها ، چانه و حتي طرز قرار گرفتن چند رشته مويي که زير شال آبي رنگ زن بيرون خزيده بود و بر گونه ها نشسته بود .

اجزاء صورت اگر چه همگي زيبا بودند اما هيچکدام بازار چشمها را کساد نمي کردند . و بلکه به عکس انگار آمده بودند تا محوطه اطراف چشمها را زينت بخشند . انگار مأموريت داشتند که بر تجلي بيشتر چشمها بيفزايند .

اما اين سايه ي سنگين غم ، غمي که در چشمها و نگاه زن بود ، همه ي زيباييها را تحت الشعاع قرار مي داد .

زن اگر چه هنوز نگاه از زمين و دستهاي به هم پيوسته خود برنداشت بود ــ و چه ظريف و کشيده و خوش ترکيب بود اين دستها ــ اما غم و اندوهي که در درياي چشمها موج مي زد ، فضاي اتاق را متأثر مي کرد .

مرد گفت : انگار راضي نبوديد به اين وصلت .

زن زير لب پاسخ داد : راضي شدم .

مرد گفت : ولي دلتان هنوز راضي نيست .

زن گفت : دل من چه کاره است ؟ چيزي که شما را مجذوب کرد چشمهاي من بود که اينک در اختيار شماست .

مرد گفت : جوري حرف مي زنيد که انگار به اسيري آمده ايد .

زن گفت : من به اختيار خودم آمدم .

مرد گفت : مرشد گفته بود که موافقتتان را جلب مي کند . من دوست ندارم ...

زن حرفش را بريد : يقين کنيد بي موافقت من اين کار شکل نمي گرفت .

مرد گفت : ولي احساسم به من مي گويد که يک جاي کار گير دارد .

نمي از اشک در چشمهاي زن نشست و با بغضي نهفته و خفيف گفت :

- نمي توانيد ادعا کنيد که من اظهار نارضايتي کرده ام .

مرد با تعجب پرسيد :

- ادعا ؟! در مقابل چه کسي ؟!

زن اجساس کرد که حرف بيجايي زده است . سعي کرد که جبران کند ، با لبخندي ساختگي گفت : چيزي را چند ماه پيش آرزو کرده ايد ، و الان به آن رسيده ايد . به دنبال کشف چيز ديگري نباشيد .

مرد ، کلافه از جا بلند شد . اينطور نيست . من که مجسمه نمي خواستم .

زن با تضرع و التماس گفت : من مجسمه نيستم . قول مي دهم که نباشم . مرا بر نگردانيد .

مرد پرسيد : به کجا ؟

زن سکوت کرد .

مرد دوباره پرسيد : گفتم به کجا ؟

زن همچنان با بغض گفت : من قول داده ام که پيشتان بمانم . و مي مانم . تا هر وقت که دل شما بخواهد .

مرد گفت : پس دل خودت چي ؟

زن گفت : به دل من کار نداشته باشيد .

مرد ، پشت به زن نشست و گفت : تا نفهمم که پشت اين ماجرا چه خبر است ، نگاهتان نمي کنم . زن ، ناگهان بغضش ترکيد و صداي گريه اش فضاي اتاق را پر کرد .

مرد همچنان پشت به زن در سکوتي حيرت آور نشسته بود .

زن در ميان گريه گفت : اگر بگويم قول مي دهيد که نگاهتان را از من نگيريد .

بغض بر گلوي مرد چنگ انداخت .

زير لب گفت : قول مي دهم .

زن گفت : و به مرشد چيزي نگوييد ؟

مرد با ترديد و جيرت گفت : قول مي دهم .

زن گفت : من زن مرشد بودم آن وقت که شما مرا در پيچ کوچه ديديد .

مرد بي اختيار صيهه اي از عمق گلو کشيد : نه ، اين غير ممکن است .

زن ادامه داد : اما فقط زنش نبودم . عاشق و معشوقش بودم ، مريدش بودم و ... هستم . بيشتر از سابق .

مرد فرياد زد : بقيه اش را نمي خواهم بشنوم .

زن اما ادامه داد : مرشد وقتي ديد که شما گرفتار من شده ايد ، همان روز بعد از رفتن شما طلاقم داد ، تا حق رفاقتش را ادا کند .

بغض مرد ترکيد و صداي گريه سنگين و مردانه اش بر صداي گريه زن ، سايه انداخت . فضاي اتاق از ضجه و مويه انباشته شد .

زن در ميان هق هق گريه گفت : چه عذابي کشيديم هر دوي ما در اين چند روز .

و مرد در ميان هق هق گريه گفت : فکر مي کردم عذاب را فقط من مي کشم در حسرت و فراق آن چشمها .

زن گفت : من گريه نمي کردم که جگر مرشد را آتش نزنم و مرشد به من نگاه نمي کرد تا پايش نلغزد در جاده ي اين تصميم .

مرد همچنان که پشت به زن داشت ، آرام دست در جيب برد و چاقوي قلم تراشش را بيرون آورد .

زن دست مرد و بيرون آوردن چاقو را ديد و هولي غريب در دلش افتاد .

مرد شانه هايش را از گريه مي لرزاند ، چاقو را باز کرد و تيغه برّان و درخشان آن را به سمت صورت خودش برد .

زن احساس کرد که مرد مي خواهد تيزي دخشش چاقو را از نزديک ببيند و نفهميد که چرا .

ناگهان صداي گريه مرد سخت تر از پيش در فضا طنين انداخت .

زن ، حرکت و جابجايي مرد را ديد و خطي که ناگهان با نوک چاقو بر چشمهايش کشيد و خوني که از گوشه چشمش جاري شد .

زن از وحشت جيغ کشيد و چشمهاي خود را گرفت .

مرد گفت :

- به مرشد بگو اين جزاي کسي است که به ناموس رفيقش چشم بدوزد .

زن احساس کرد که با اين وضع ، ابداً روي ديدن مرشد را ندارد .

ياد قول خودش به مرشد افتاد و ياد قول مرد به او .

همچنان با چشمهاي بسته گفت : شما به من قول داديد ...

مرد گفت : قول دادم که نگاهم را از شما نگيرم . نمي گيرم . اين نگاه من است تقديم به شما و مرشد .

¤¤¤¤¤

زن در چشم به هم زدني از پيچ کوچه گذشت و فقط تصوير دو چشم بود که همچنان در نگاه مرد باقي ماند .

مرد ، راه آمده را بازگشت و ترجيح داد که مرشد چشم انتظار بماند تا وقوع حادثه اي شرم آگين را از چشمهاي او بخواند .

پايان                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

با سلام به همه دوستای عزیزم ... از اینکه اینبار با تاخیر داستان براتون اینجا می نویسم معذرت می خوام ...

چند وقت پیش بود که با نوشته های سید مهدی شجاعی آشنا شدم ... داستان هاشون خیلی زیباست ( به نظر خودم البته ) سعی می کنم چند تا از داستانش رو براتون اینجا بزارم تا از نظرات شما نیز استفاده کنم .

داستان زیر از کتاب " غیر قابل چاپ " اثر سید مهدی شجاعی هست که در ۲ قسمت براتون خواهم نوشت .

امیدوارم که مورد پسندتون قرار بگیره .... غریب ترین آشنا ....

*****

چشم در برابر چشم

 

زيبايي فقط در چشمهاي زن نبود . اما آنچه در نگاه اول مرد را واله کرد ، فقط چشماهاي زن بود .

قد بلند و کشيده ، اندام موزون ، پوست سفيد و لطيف ، صورت خوش ترکيب ، بيني متناسب و لب و دهان مليح ، هيچ کدام توجه مرد را جلب نکرد . فقط برق چشمها بود که مرد را گرفت . زانوهايش را سست کرد و او را کنار کوچه نشاند .

زن در چشم به هم زدني گذشت و فقط تصوير دو چشم بود که همچنان در نگاه مرد باقي ماند .

مرد به سختي از جا بلند شد و با زحمت خود را به در خانه مرشد رساند . اين چند قدم انگار دامنه ي پر نشيب و فراز کوهي بلند بود .

اين زن کجايي بود ؟ چرا تا به حال او را نديده بود ؟ نه محله ، محله نا آشنايي بود و نه خانه ، خانه غريبه اي .

طي بيست سال آمد و شد به اين خانه و محله اولين بار بود که اين چشمها ... چشم نبود انگار اين چشمها ، چشمه اي بود که دامن هر رهگذري را تر مي کرد .

اکنون مقابل در چوبي و فرسوده ي خانه مرشد قرار داشت .

طبق معمول ، هر دو لت در باز بود و خانه را پرده اي ضخيم از فضاي بيرون جدا مي کرد .

مرد ، کوبه ي مردانه ي در را گرفت و به عادت دو - سه بار نواخت .

صداي مرشد از داخل بلند شد : بيا تو عزيز ! بيست سال است که براي ورود به خانه ي خودت در مي زني .

مرد دستش را بر چهار چوب در تکيه داد ، دو پله ي ورود به هشتي را پشت سر گذاشت و وارد حياط شد .

مرشد با آب پاش از حوض وسط حياط آب بر مي داشت ، به باغچه ها آب مي داد و گهگاه کف حياط را هم نمدار مي کرد .

سلام کرد و بي خوش و بش به سمت ايوان رفت .

مرشد گفت : با چهل سال سن مثل پيرمردهاي شصت هفتاد ساله قدم بر مي داري .

و وقتي حال و روز غير عادي مرد را ديد ، آب پاش را زمين گذاشت ، دستهاي خيسش را تکان داد و گفت : نه ، مثل هميشه نسيتي .

مرد لبه ي ايوان نشست و به بساط سماور و چاي و ميوه اي که مرشد در ايوان چيده بود ، خيره ماند : درست مي شوم . يک ليوان آب و چند دقيقه اختلاط با تو همه چيز را سامان مي دهد .

مرشد ، سيني را از روي کاسه سفالي آبي رنگي برداشت و کاسه را دو دستي به دست مرد داد :

- اين هم عرق بيدمشک و يخ . تا نگويي که با هم عرق نخورديم .

مرد کاسه را گرفت ، تا نيمه آن را يک نفس سر کشيد و حرارت درونش را با بازدمي عميق بيرون ريخت : سلام بر جگر عطشناک حسين .

مرشد بر لبه ی ایوان نشست و گفت : خب ، حالا بگو که چرا مثل همیشه نیستی .

مرد گفت : هستم ، می شوم .

مرشد گفت : نیستی و نمی شوی . اتفاقی غریب رخ داده است که در تمام بیست سال گذشته بی سابقه بوده است . من هرگز تو را اینچنین آشفته و نابسامان ندیدم .

مرد گفت : من اگر بخواهم هم نمی توانم چیزی را از تو پنهان کنم ولی ...

- ولی چی ؟

- راستش اول باید خودم بفهمم که چه بلایی سرم آمده است . خودم را جمع کنم و ذهنم را و دلم را تا ببینم ...

- هر چه هست بریز وسط . با هم جمع می کنیم .

- به آدم تیر خورده می مانم . تیر غیب . که آدم نمی فهمد از کجا می آید ، به کجا می خورد و با آدم چه می کند .

مرشد خود را به کنار سماور کشاند : هی که ماجرا را معماتر می کنی .

مرد گفت : من معمایش نمی کنم . برای خودم معماست . پیچیده است . من چهل سال بدون زن زندگی کرده ام . بیست سالش را که تو شاهدی . نلغزیده ام . خم به ابرو نیاورده ام . به زنی نگاه چپ نکرده ام . کرده ام ؟

مرشد چای را پیش روی مرد گذاشت : لازم نیست خودت را به من معرفی کنی . بهتر از خودت می شناسمت . قصه را بگو .

- باور می کنی که یک جفت چشم مرا اینچنین درمانده کرده باشد ؟

- باور می کنم . هم شهد و هم زهر چشم را چشیده ام من .

می فهمم که یک نگاه با خان و مان آدم چه می کند .

- پس من دیگر چه بگویم وقتی که تو خود شناسای این دردی ؟!

- کجا ؟ کی و چگونه واقعه رخ داد ؟

- هم الان . همین لحظاتی پیش ، از پیچ کوچه ی اصلی که گذشتم ، یک جفت چشم زنانه مرا زمین زد . کل ماجرا همین است .

مرشد کفشهایش را درآورد و چهارزانو ، چشم در چشم مقابل مرد نشست .

- چادرش چه رنگ بود ؟

- ندیدم .

- سن و سالش چقدر بود ؟

- نفهمیدم .

- قد و بالایش چگونه بود ؟

- نسنجیدم .

- از او غیر از آن دو چشم ، دیگر چه به خاطر داری ؟

- هیج .

- چشمها درشت نبودند ؟

- چرا به گمانم .

- سیاه نبودند ؟

چرا به گمانم .

- با مژگانی سیاه و بلند .

- آری ، چنان بود که تو می گویی .

- پس غم به دل را مده .

- چرا ؟

- می شناسمش .

- از کجا ؟

- مشکل حل شدنی است .

- چگونه ؟

- با وساطت من .

- باورم نمی شود .

- چند ماه دیگر باورت می شود .

- تو را به خدا توضیح بده .

- آن زن را می شناسم . مطلقه است . تازه از شوی خویش جدا شده ، کافیست که تا سر آمدن عده اش تحمل کنی و آنگاه او را به عقد خویش درآوری . جلب موافقتش با من .

مرد از جا نیم خیز شد و بر زانو نشست . اجازه می دهی که پایت را ببوسم ؟

مرشد او را بر زمین نشاند ، دست بر شانه اش گذاشت و گفت :

- خجالت بکش مرد ! این کمترین وظیفه در وادی رفاقت است .

*****

ادامه دارد ....     

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/31ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

تنفس

يك علم بزرگ وسط دسته‌هاي سياه‌پوش و سينه‌زنان پابرهنه در رقص بود. چرخش و تعظيم و دوباره ...هر گوشه حياط حرم دنيايي بود. مردمان خسته كه ني‌ني چشمانشان به دنبال زندگي شايد، دودو مي‌زد.

سنج كه مي‌زدند درونش شخم زده مي‌شد. نمي‌دانست طبال‌ها درد كه را، خبر كه را آن‌ گونه مي‌كوبيدند كه آتش به جانش مي‌زد. لحظه‌اي پا سست كرد و سپس مصمم به سمت درب ورودي حرم پرواز كرد. ازدحام تن‌هاي خيس را كنار مي‌زد و در جواب فشارها ذهنش زنگ بايد مي‌زد:« بايد همين امروز دستمو به ضريح برسونم، مي‌دونم اگه دستم بهش برسه، همه چيز درست مي شه. ديگه مي‌تونم نفس بكشم. » و به شوق تنفس دوباره پر گشود. چشمانش وقتي به بارگاه افتاد، اشك‌ها تاب نياوردند و لحظه‌اي در موج جمعيت و شكوه مقابل هدفش را از خاطر برد.

صداي جيغي هياهوي حرم را شكافت: «ياااامام غريب ...» و دل او انگار كه خود آشوبش را فرياد كرده باشد، آرام شد.

دستش را دراز كرد... تا خنكاي فلز و گرماي توكل. ازدحام، تپش قلبش را به صفر رسانده بود و آرنج كسي زير چانه‌اش جا خوش كرده بود . هنوز ذهنش در حسرت تنفس، حاجات و ادعيه را مرور مي‌كرد، - به دنبال هر چه از كودكي آموخته بود-  و قلبش در آرامش محض. در قاب چشمان باز مانده‌اش، كبوتري جا خوش كرده‌بود و دستانش در زمين ضريح ريشه دوانده بود. تنفس.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

ماشین عروس

" آلماندرو " جوان ۲۷ ساله ، سرانجام و پس از دو سال عشق آتشین با دختر مورد علاقه اش " الیزابت " ازدواج کرد .

پس از برگزاری جشن عروسی ، همان طور که " آلماندرو " به عروس نازنینش قول داده بود ، برای رفتن به ماه عسل راهی شهر نکوبا شدند ، شهری کوهستانی که جاده اش بالای ارتفاع بود و درست ده متر پایین تر ، ریلهای خط آهن قطار که از وسط تونلها رد می شد به چشم می آمد.

" آلماندرو " و " الیزابت " با ماشینی که گلها و بادکنکهای رنگارنگ زیبایش کرده بود و به همه می فهماند که ماشین عروس است . موازی با ریلهای راه آهن به طرف شهر نکوبا طی مسیر می کرد و ...

ناگهان " آلماندرو " که سطح دیدش ده متر بالاتر از قطار و راننده لوکوموتیو بود ، متوجه ریزش کوه بر روی ریلهای مدخل ورودی یکی از تونلها شد ، این در حالی بود که راننده و مسافران قطار آن صحنه را نمی دیدند !

" آلماندرو " و " الیزابت " که متوجه این وضعیت شده بودند ، یکی با بوق زدن و دیگری با دست تکان دادن ، سعی داشتند وضعیت را به لوکوموتیوران و یا مسافران تفهیم کنند ، بوق می زدند ، دست تکان می دادند ، چراغ می زدند و ...

داخل قطار اما ، لوکوموتیوران به همکارش گفت : یادش به خیر ، من هم روز عروسیم برای همه مردمی که جلو ماشینم بودند بوق می زدم ! و هر دو می خندیدند !

مسافران قطار نیز که دست تکان دادن و بوق زدن ماشین عروس را می دیدند برای آنها بوسه می فرستادند و می گفتند : چه عروس و داماد خوشبختی !

در آن لحظات عروس و داماد اشک می ریختند ، اما مسافران که به سوی مرگ می رفتند خنده شادی سر داده بودند .

نوشته : خورخه لوئیز بورخس             

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

طلا...

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

دست تقدیر

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/31ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

انتقام کیمیاگر

گروهي کوهنورد ، راهشان را گم مي‌کنند و به شب مي‌خورند. غاري مي‌بینند و تصمیم مي‌گیرند شب را در آنجا سپري کنند. آنجا آتشي روشن مي‌کنند و گرد آن به صحبت مي‌نشينند. در لحظه‌اي که همه‌شان ساکت مي‌شوند، ناگهان از اعماق غار صداي مرموزي به گوششان مي‌رسد. همگي با کنجکاوي و حیرت به هم نگاه مي‌کنند. یکي از آن‌ها که از بقیه کنجکاوتر بود بلند شد و چند قدمی به سمت منبع صدا حرکت کرد. اما در راه دلهره‌ي عجیبي به جانش افتاد و برگشت پیش بقیه. کلي به آن‌ها اصرار کرد تا بالاخره راضي‌شان کرد با هم بروند و از ِسرّ صدا سر در بياورند. همان طور که مشعل به دست پيش مي‌رفتند صدا بلندتر و واضح‌تر مي‌شد. تا اين‌که بالاخره به دروازه‌اي رسيدند که بالاي آن کتيبه‌اي بود، روي کتيبه نوشته بود :

" ای رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگه‌دار و به او دست نزن ديگر نمي‌توان به او کمک کرد."

با تعجب نگاهي رد و بدل مي‌کنند و باز صدا به گوش‌شان مي‌رسد. این بار ديگر مي‌شد تشخيص داد که صدا، ناله نااميدانهء يک زن است. با هم از دروازه عبور مي‌کنند و آن‌گاه با صحنه شگفتی روبرو مي‌شوند.

تالاري بزرگ که در مرکز آن شيئي درخشان جلوه نمايي مي‌کرد.

کمي که جلو رفتند آن شيئ را تشخيص دادند، پيکر عريان زني که به صليب کشيده شده بود. زخم‌هاي شلاق و شکنجه در جاي جاي بدنش دیده مي‌شد. اما این‌ها ذره‌اي از زيبايي تابناک آن زن کم نمي‌کرد. زن بي‌جان به نظر مي‌رسید. سرش روی شانه‌اش افتاده بود و چشمان زيبايش، نيمه باز، به زمين خیره شده بود. آن چنان وسوسه کننده بود که بيشتر افراد جمع نمي‌توانستند چشم از او بردارند. اما يکي از آنها ناگهان فریاد هراس آلودي سر داد و باعث شد ديگران به خود بيايند. او به زمین زیر پايشان اشاره کرد، آنجا پر بود از اسکلت‌هاي پوسيده و جمجمه‌هاي خیرهء بدون چشم. همه را وحشت برداشت.

اما وقتي دوباره چشم‌شان به پيکر بهشتي زن افتاد، دوباره مبهوت زيبايي شهواني او شدند. يکي دو تا از آن‌ها پيراهن‌شان را در آوردند و پيکر زن را در آغوش کشيدند و از لبانش بوسه ربايي کردند. بقیه هم به دنبال آن‌ها مشغول شدند. هر کس برای رسیدن به زن، ديگری را هل مي داد و نزاع کوري در جریان بود. همه مشغول عشق بازي بودند الا یک نفر که به جمجمه‌ها زل زده بود و به کتيبه ورودي تالار فکر مي‌کرد: اي رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگه دار و به او دست نزن... دیگر نمي‌توان به او کمک کرد.

او ناگهان مثل مار گزيده‌ها فرياد کشيد و به دوستانش گفت دست نگه داريد. اما آن‌ها بي‌توجه به او به کارشان ادامه مي‌دادند. وقتي همگي ارضا شدند، نشستند و به پيکر زن چشم دوختند. مرد هوشیار با اضطراب به دوستانش چشم دوخت. دید که انگار پوست های دست‌ها، صورت وبدن‌شان در حال خشک شدن است. ناگهان يکي از آنها فرياد وحشتناکي کشيد. شروع کرد به دست کشيدن به صورت و بدنش و مدام داد ميزد " سوختم! سوختم!..."

کم کم فريادهاي بقيه هم بلند شد. همه گي ضجه مي‌زدند و دود از پوست‌شان بلند مي‌شد.

مرد هوشيار جرأت نمي‌کرد به هيچ يک نزديک شود. آن‌ها ذره ذره جلوي چشمان او سوختند و آب شدند و جز اسکلتی از آن‌ها باقي نماند.

او نا امید و وحشت زده راه برگشت پیش گرفت. هنگام خروج از تالار با کتیبه ديگري که در اين سوي دروازه نصب شده بود مواجه شد. روي آن نوشته شده بود:

"اي جوانمرد اين‌که تو زنده از اين تالار خارج مي‌شوی نشان مي‌دهد که آن مجسمه زهر آلود را لمس نکرده‌اي و اکنون مي‌توانی به زندگي ادامه دهي. اما بد نيست بفهمي که این نفرين چه دليلی داشته و آن استخوان‌هاي نگون بخت چرا به این وضع افتادند. من کيمياگري جوان بودم و همچون هر جوانی، دل به زيبارويي بستم. او هم به من دل باخت و سرای عشقمان را برپا کرديم. روزي زمستاني و سرد بود آن روز که گروهي راهزن، گذرشان به کلبه کوچک ما افتاد. دست و پاي مرا بستند و جلوي چشم من ، معبودم را به آن حال و روزي که دیدي انداختند، به او تجاوز کردند و مارا دست و پا بسته رها کردند تا او از رنج و من از غم بمیریم. او مُرد اما کسانی مرا نجات دادند.

و از آن پس زندگي من فقط یک معني داشت و آن انتقام بود. آن هم نه فقط از آن راهزنان، بلکه از همه راهزن‌صفتان... زهري ساختم و به طريقي به آن راهزنان خوراندم.

اما آرام نگرفتم و اين تالار را ساختم و آن مجسمه زهر آلود را آنجا نهادم تا انتقام معبودم را از تاریخ و از بشريت بگيرم. اکنون برو و راز مرا مکتوب بدار."

با تشکر از atash-best          

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/15ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

شکلات

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش ، او یک شکلات گذاشت توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم ، سرش را بالا کرد . دیدم که مرا می شناسد ، خندیدم .

گفت : دوستم ؟

 گفتم : دوست دوست .

گفت : تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا ندارد.

گفت : تا مرگ !

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا ندارد !

گفت : باشد ، تا پس از مرگ !

گفتم : نه ، نه ، نه ، تا ندارد .

گفت : قبول ، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند ، یعنی زندگی پس از مرگ ، باز هم با هم دوستیم ، تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم .

خندیدم ، گفتم : تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار ، اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمی گذارم .

نگاهم کرد ، نگاهش کردم . باور نمی کرد ، می دانستم ، او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشد .

دوستی بدون تا را نمی فهمید .

گفت :  بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم .

گفتم : باشد ، تو بگذار .

گفت : شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من ، باشد ؟

گفتم : باشد .

هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می کردیم یعنی که دوستیم ، دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم . می گفت : " شکمو ! تو دوست شکمویی هستی ". و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ .

می گفتم : " بخورش ! "

می گفت : " تمام می شود ، می خواهم تمام نشود ، باری همیشه بماند " .

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی ؟ 

گفت : " مواظب شان هستم " .

می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم : " نه ، نه ، تا ندارد ، دوستی که تا ندارد " .

یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است ، من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام ، او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی کند . می خواهد برود ، برود آن دور دورها ، می گوید : می روم اما زود بر می گردم .

 من می دانم ، می رود و بر نمی گردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد ، من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش ، گفتم : "این برای خوردن ". یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش : " این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت ".

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش . هر دو را خورد ، خندیدم ، می دانستم دوستی من تا ندارد . می دانستم دوستی او تا دارد .

مثل همیشه ، خوب شد همه شکلات هایم را خوردم ، اما او هیچ کدامشان را نخورد .

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

بزرگترین قلب

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را با يک چوب روی ماسه ها ترسيم می کرد. شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد!

بعد از اينکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود، شايد می خواست موقعی که دريا آن را با خودش می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند!

از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می خواست اين طوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزی شده که دلش می خواست!

به قلب ماسه ای اش لبخندی  زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد. دلش نيامد که يک تير ماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند!

برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يک پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای.

حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مراقبت داشت. نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که هميشه مواظبش است.

برای اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش می خواست پيش قلب ماسه ای اش بماندولی وقت رفتن بود، نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقيه راه را دويد. فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و رفت به ديدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسيد، آرام همانجا نشست و گل ها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ريخت. قلب ماسه ای با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود.

 

                                                                                               با تشکر از : "رنگین کمان"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/20ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 

تصمیمات خدا

شهسواري به دوستش گفت:بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او
فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند


ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:

سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد


شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعد از چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم. محال است كه اطاعت كنم .... ديگري به دستور عمل كرد.

 وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مؤمن با خود آورده بود ، روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...

مرشد مي گويد : تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

  با تشکر از تینا         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 

پری دریایی

" السی " دختر بچه هشت ساله ای بود که با پدر و مادرش در خانه ای نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد و به همین خاطر روزی سه ، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود . در یکی از روزها " السی " از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت ، داستانی در مورد پری دریایی شنید . از آن روز به بعد دخترک هشت ساله تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می تواند تبدیل به یک پری دریایی شود .

او ابتدا این سؤال را از پدرش پرسید ، اما پدر " السی " که تمامم فکرش این بود که روزها تعداد بیشتری پیراشکی در کنار ساحل بفروشد ، با بی حوصلگی به او جواب سربالا داد . پس از آن دخترک از مادرش ، همسایه ها و خلاصه از هر کسی که می شناخت این سؤال را پرسید اما جواب را پیدا نکرد تا اینکه یک روز حوالی ظهر که طبق معمول هر روز به دستور پدرش ، باید پیراشکی های داغی را که مادر در خانه درست می کرد به دست او می رساند ، حدود ۲۰ پیراشکی توی سینی گذاشت و کنار ساحل به سوی دکه ی پدرش راه افتاد که ناگهان چشمش به مردی افتاد که کنار آب نشسته بود " السی " که خبر نداشت آن مرد یک دله دزد است ، به سویش رفت و از او پرسید : "چگونه می توان پری دریایی شد ؟ "

مرد دزد وقتی چشمش به پیراشکی ها افتاد ، فکری به سرش زد و نقطه ای را در فاصله صد متری - داخل دریا - به " السی " نشان داد و گفت : " تو باید تا آنجا شناکنان بروی و از کف دریا که عمقش فقط یک متر است ، پنج تا صدف برداری و بیاوری اینجا تا من راز پری دریایی شدن را به تو بگویم . "

دختر بینوا با خوشحالی سینی پیراشکی ها را به دست مرد دزد سپرد و به آب زد و صد متر را شنا کرد و هر طوری بود از کف دریا پنج صدف پیدا کرد و راه رفته را برگشت اما وقتی مرد را ندید تازه فهمید کلک خورده است ! لذا در حالی که گریه می کرد نگاهی به صدفها انداخت که ناگهان دید داخل یکی از صدفها ، مرواردیدی درشت و درخشان وجود دارد !

" السی " معطل نکرد و با سرعت به طرف دکه ی پدرش دوید ... آری ، دخترک شاید نمی دانست چگونه می توان پری دریایی شد ، اما خوب می دانست که قیمت آن مروارید برابر است با قیمت تمام مغازه هایی که در ساحل دریا قرار دارد !

            نوشته : الساندرو پوپل

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


داستان کوتاه

دو سه ماهی می شد که می دیدمش . هر روز صبح ، وقتی می خواستم برم سر کار ، از کنارم رد می شد . دفعۀ اولی که دیدمش خوب یادمه . اون روز خواب مونده بودم و بدون اینکه صبحانه بخورم از خونه زدم بیرون . از بس عجله داشتم ، بند کفشامو نبستم و دویدم توی کوچه . همین که سر کوچه رسیدم و خواستم بپیچم توی خیابون ، بند کفشـم رفت زیر پام . داشـتم می افتادم اما هـر طـوری بود خودمـو نگه داشتم و بی اختیـار به اون که داشت از روبـرو می اومد ، تنه زدم . چون عجله داشتم ، سریع برگشتم و گفتم : ببخشید ... تا اومدم حرفمو ادامه بدم ، لبخند زد و به راهش ادامه داد . نمی دونم چقدر طول کشید تا به خودم اومدم و یادم افتاد که دیرم شده . حرکت کردم اما قدم زنان ؛ به این فکر نمی کردم که ممکنه دیر برسم . فقط توی فکر اون بودم . با اینکه یه نظر بیشتر ندیده بودمش ، اما توی ذهنم نقش بسته بود . تناسب عجیبی بین اجزاء صورتش بود و لبخندش که منو زیر و رو کرد ، واقعاً گیرا بود . اون روز دیر رسیدم شرکت و رئیسم یه تذکر درست و حسابی بهم داد . اما واسه م مهم نبود . نمی دونم اون روز چه جوری گذشت فقط می دونم که هیچ کاری نتونسـتم انجام بدم . قاطی کرده بودم . انگـار ذهنم قفل شده بود .

روزای بعـد سعی می کردم زودتر بیدار بشم تا هر طـور شده ببینمش . سر کـوچه می ایستادم و وقتی که از دور می دیدمش ، راه می افتادم و از کنارش رد می شدم . فکر می کنم اونم به دیدن من عادت کرده بود ؛ با وجودیکه هیچوقت به من نگاه نمی کرد . همیشه سعی می کردم طرح صورتش رو توی ذهنم بکشم . چشامو می بستم و به اون فکر می کردم . هر چی بیشتر فکر می کردم ، بیشتر به عمق احساسم پی می بردم . احساسی که تا اون موقع تجربه ش نکرده بودم . منی که همیشه سرم توی لاک خودم بود و با هیچ دختری ، حتی همکلاسی های دانشکده ، بیشتر از چند کلمه صحبت نکرده بودم ، حالا با یه خنـده اسـیر شده بودم . هر روز که می گذشت بیشـتر باهاش احسـاس صمیمیت می کردم . حس می کردم می شناسمش ، با اینکه هیچ برخوردی ، به جز دفعۀ اول ، با هم نداشتیم . وقار عجیبی توی حرکاتش بود . خیلی آروم و شمرده قدم برمی داشت و همیشه یه لبخند گوشۀ لبش بود که منو دیوونه می کرد .

دو سه روزی می شد که داشتم به این فکر می کردم که باید خودم رو از این وضعیت نجات بدم . می خواستم برم باهاش صحبت کنم و همه چی رو بگم . حرفایی رو که می خواستم بهش بگم ، بارها با خودم تکرار کرده بودم . تصمیم گرفتم اول برم دنبالش و ببینم کجا میره ، تا بعد باهاش صحبت کنم .

اون روزو مرخصی گرفتم و مثل همیشه سرکوچه منتظرش شدم . بعد از چند دقیقه اومد . مثل همیشه آراسته و موقر . این دفعه وقتی رد شد یه نگاه بهم انداخت که همه تنم رو سوزوند . دنبالش راه افتادم ، چند تا کوچه رو رد کرد و وارد یه خیابون شد . توی خیابون یه لحظه برگشت و منو دید . خجالت کشیدم . خودم هم هیچوقت فکر نمی کردم که یه روز دنبال یه دختر راه بیفتم . اما اینبار فرق داشت ، انگار اون بود که منو دنبال خودش می کشوند . رسید جلوی یه ساختمون . وقتی می خواست وارد بشه ، برگشت و یه بار دیگه یه نگاه به من کرد . این دفعه لبخند نمی زد ولی همون جذابیت و معصومیت توی چهره ش بود . وقتی رفت داخل ساختمون ، تازه به خودم اومدم و تابلوی جلوی ساختمون رو خوندم : « مدرسه استثنایی ... » دنیا دور سرم چرخید ، پاهام بی حس شد ، نمی تونستم روی پاهام وایستم . نشستم  کنار جوی آب . نمی دونستم چه کار باید بکنم . هزار تا سؤال توی ذهنم بود . بی اختیار یاد اون روز و اولین باری افتادم که دیده بودمش . اون لبخندی که بدون هیچ کلامی تحویل من داده بود . نمی تونستم تصور کنم کسی که این همه مدت ، شب و روز ، به یادش بودم ، مشکلی داشته باشه ، اما باید با واقعیت کنار می اومدم .

دو سه ساعتی به همین وضعیت گذشت . فکرای جورواجوری از ذهنم می گذشت . نزدیک ظهر بود که تصمیم خودم رو گرفتم . من اونو می خواستم ، هر جوری که باشه ، حتی ... . منتظر شدم تا اینکه ظهر از ساختمون اومد بیرون و راه افتاد توی خیابون . دنبالش رفتم ، پاهام می لرزید و قلبم تند تند می زد . دیگه نمی تونستم تحمل کنم . سرعتمو بیشتر کردم و بهش نزدیک شدم . دیگه تقریباً پشت سرش بودم . رفتم کنارش و گفتم : ببخشید خانم . یه نگاه کرد و جوابی نداد . دوباره گفتم : ببخشـید خانم ، می تونم باهاتون صحبت کنم . یه دفعـه وایستاد . احساس کردم قلبم نمی زنه . یه لبخند زد و گفت : بفرمایید . داشتم پر در می آوردم . باورم نمی شد که دارم صداشو می شنوم ...

بعداً فهمیدم که اون مربی مؤسسه ست و خودش هیچ مشکلی نداره ؛ و حالا ما با همیم ... با هم .

 

پ.ن: صمیمانه از تمام شما دوستان محترمم تشکر میکنم که همواره کنارم بودید و از تمامی شما عزیزان معذرت میخوام که نتونستم پیشتون بیام ... به خاطر بعضی مشکلات فقط فرصت میکنم اینجا رو آپ کنم و متاسفانه نمی تونم به همه شما سر بزنم ...انشا الله سعی خواهم کرد در زمانی نزدیک به دیدار تمامی شما بزرگواران بیام ... در پناه حق .. پاینده و موفق باشید .. یا علی 
 
                                                                                                                                                        غریب ترین آشنا

با تشکر از غریبستان عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/22ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 

هافتون ساده دل

" هافتون " ، پیرمرد ساده دلی بود که در یکی از شهرهای کوچک سوئد ، نانوایی داشت ، اما درآمدش آنقدر نبود که شکم هشت سرعائله اش را اسیر کند ، بنا براین هر روز دنبال راه چاره ای می گشت ... تا یک روز جوان دانشجویی اتفاق گذرش به آن شهر کوچک افتاد و چون پولی به همراه نداشت ، به این فکر افتاد تا حقه ای بزند و یکی ، دو روز در آن شهر بخورد و بخوابد و بعد هم پولی به چنگ بیاورد و سپس از آنجا برود .

او با کمی پرس و جو فهمید که " هافتون " همان پیرمرد ساده لوحی است که او دنبالش می  گردد ، به همین دلیل به سراغ پیرمرد رفت و گفت : من مالک پنج شهر در سوئد هستم ، اگر تو سه روز از من پذیرایی کنی ، من بنچاق مالکیت استکهلم - مرکز و پایتخت سوئد - را به تو می دهم .

" هافتون " هم که خیلی ساده دل بود حرف جوان را پذیرفت و به این ترتیب پس از سه روز پذیرایی ، درآمد یک هفته اش را نیز به او داد و جوان دانشجو در عوض روی تکه ای کاغذ نوشت ‌: من گواهی می دهم که تو مالک استکهلم هستی و آن را به پیرمرد داد .

از فردای آن روز " هافتون " در تلاش بود که یک روز به استکهلم برود و پایتخت سوئد را به کسی بفروشد و برگردد ، اما گرفتاری ها باعث شد که " هافتون " هشت سال بعد به شهر استکهلم برود . در این مدت در زندگی دانشجوی جوان نیز اتفاقات زیادی رخ داد .

" هافتون " پس از چند روز به استکهلم رسید و از بدو ورود حرفش را به مردم زد ، اما شهروندان می خندیدند و او را مسخره می کردند . لذا " هافتون " تصمیم گرفت به دیدن شهردار استکهلم برود و این کار را با هر سختی که بود انجام داد ... اما همین که پا داخل اتاق شهردار گذاشت دانشجوی جوان هشت سال قبل را - که در طول هشت سال شانس با او یار و شهردار استکهلم شده بود - شناخت و البته که رنگ آقای شهردار نیز پرید !

*****

وقتی " هافتون " به شهر کوچکشان برگشت ، هیچ کس حرف او را باور نمی کرد که مدعی بود بنچاق استکهلم را به شهردار استکهلم ، ۸۰ هزار کرون فروخته است !

 

نوشته : هولزن ادستروم         

    

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/11ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

حکایت ملک سندباد

در سرزمین فارس ، پادشاهی بود به نام "سندباد" . ملک سندباد ، شاهینی دست آموز داشت که او را بسیار دوست داشت و از خود جدایش نمی کرد . به دستور ملک سندباد ، کاسه  کوچکی از طلا ساخته و به گردن شاهین آویزان کرده بودند تا هر وقت تشنه اش شد ، از آن ، آب بخورد .

روزی ملک سندباد همراه با وزیرش و غلامهایش به شکارگاه رفت . او مثل همیشه شاهین را هم با خود برده بود . آهویی به دامشان افتاد . همراهان پادشاه دور  آهو را حلقه زدند ، اما آهو دام را پاره کرد و خواست فرار کند .

ملک سندباد فریاد زد : " نگذارید فرار کند ! اگر آهو از پیش روی کسی رد شود ، دستور قتل آن کس را می دهم " .

هنوز حرف پادشاه تمام نشده بود که آهو به طرف او خیز برداشت ، از بالای سرش جست زد و پا به فرار گذاشت .

غلامهای شاه به وزیر نگاه کردند و ساکت ماندند.

وزیر آهسته در گوش پادشاه گفت : " آهو از بالای سر شما فرار کرد . حالا باید چه بکنیم ؟ "

ملک سندباد منظور وزیر را فهمید . بر اسب پرید و فریاد کشید : " به دنبال آهو می روم و تا او را نگیرم بر نمی گردم ! "

این را گفت و با اسب به دنبال آهوی فراری تاخت . شاهین که بر شانه او نشسته بود ، بالهایش را باز کرد و تند و تیز پرواز کرد . خود را به آهو رساند و با منقار تیزش به چشمهای او زد . آهو کور شد و دیگر نتوانست فرار کند .

ملک سندباد از راه رسید . آهو را گرفت و سر برید . لاشه اش را روی اسب انداخت . بعد هم زیر سایه درختی نشست تا خستگی را از تن بیرون کند .

از شاخه بالایی درخت ، قطره قطره آبی بر زمین می چکید . ملک سندباد تشنه بود و از دیدن قطره های آب خوشحال شد . کاسه طلایی شاهین را از گردن او باز کرد و زیر قطره های آب گرفت . کاسه از آب پر شد . ملک آن را به طرف دهان برد تا بنوشد . ناگهان شاهین با بالهایش به کاسه زد . کاسه بر زمین افتاد و آب آن خالی شد .

ملک سندباد به شاهین نگاهی کرد و با مهربانی گفت : " تو هم تشنه ای ، ها ؟ پس کمی صبر کن ! "

آن وقت دوباره کاسه را از قطره های آب پر کرد . آن را جلوی منقار شاهین گرفت و گفت : " اول تو بنوش ، بعد من ! "

اما شاهین بازهم با بالهایش به کاسه زد و آب آن را بر زمین ریخت .

ملک سندباد با خود گفت : " حتما می خواهد اول به اسبم آب بدهم ! " آن وقت دوباره کاسه را از آب پر کرد . این بار آن را جلوی روی اسب بر زمین گذاشت ، اما هنوز اسب تشنه ، لب به آب نرساده بود که شاهین بالهایش را به کاسه زد و آب آن را بر زمین ریخت .

این بار شاه خشمگین شد . رو به شاهین کرد و فریاد زد : " پرنده لعنتی ! نه خودت آب می خوری ، نه می گذاری که من و اسبم آب بخوریم " .

بعد هم از شدت خشم و تشنگی ، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و به بالهای شاهین زد . پر و بال شاهین ریخت و غرق در خون شد . پرنده زخمی با چشمهایش که در آن درد و غم موج می زد ، به ملک سندباد نگاه کرد . بعد هم با سر به شاخه درخت اشاره کرد .

ملک سندباد متوجه اشاره شاهین شد . سر را بلند کرد و شاخه درخت را نگاه کرد . آن وقت چشمش به منظره ای عجیب و باورنکردنی افتاد :

ماری بزرگ و ترسناک به شاخه درخت حلقه زده بود و از دهانش قطره قطره زهر به پایین می چکید .

ملک سندباد بهت زده به مار نگاه کرد . بعد فریادی از پشیمانی کشید . شاهین زخمی را در دست گرفت ، بالهای خون آلودش را بوسید و گفت : " پرنده مهربان من ، تو جان مرا نجات دادی ، و من با تو چه بد کردم ! "

بعد شاهین را به سینه چسباند ، سوار بر اسب شد و با سرعت به طرف قصر تاخت .

خسته و غمیگن به قصر رسید . لاشه آهو را به آشپزباشی قصر تحویل داد و خود در حالی که شاهین را در بغل داشت ، به تخت نشست .

شاهین نفسهای آخر را می کشید . ملک سندباد با غصه و پشیمانی به او نگاه می کرد و بالهایش را نوازش می کرد . سرانجام شاهین آخرین نفسش را کشید و در دستهای ملک ، جان داد . ملک سندباد ماند و یک عمر پشیمانی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/10ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

خجالت نکشید !

 

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسيد.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتيهستم ... علتش رو نمی دونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رو نمي دونم.

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد.

می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رو نمي دونم.

نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رو نمي دونم.

سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودش می دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره ."

اي كاش اين كار رو كرده بودم ... با خودم فكر مي كردم و گريه! . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/06ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 

رنجهاي يک زن

...  قسمت اول  ...  قسمت دوم ...  قسمت سوم...  قسمت چهارم...

 

کنار ساحل درخت بزرگ و چشمه ی آبی بود ، سارا نزدیکی چشمه رفت و وضو گرفت و ان شب تا صبح مشغول به عبادت خدا شد ، صبحدم پیرمردی سوار بر اسبی به سمت ساحل می تاخت ، چشمش به سارا افتاد و نزدش آمد ، سلام کرد و پرسید : گناهت چه بود که دست و پایت را بریده اند و چرا در این ساحل تنها هستی ؟

سارا گفت : این قضای الهی و حکمت اوست ، تو کیستی و از کجا آمده ای و آیا این نزدیکی آبادی وجود دارد ؟

پیرمرد گفت : من هیزم شکن هستم و هیزم هایم را به اهالی این دهکده می فروشم .

سارا پرسید : هیزم هایت را چند می فروشی ؟

پیرمرد جواب داد : به سه درهم .

سارا انگشتری طلا بیرون آورد و گفت : این انگشتر را بگیر و مرا به آبادی برسان تا ثوابی برده باشی .

پیرمرد قبول کرد و شکر خدا را بجا آورد و سارا را سوار اسبش کرد و او را به دهکده رساند ، هنگامی که وارد دهکده شدند از سارا پرسید : آیا تو در اینجا آشنایی داری تا به خانه ی آنها بروی ؟

سارا گفت : خیر ... ولی آیا در این دهکده مسجد و جایگاهی برای عبادت خدا وجود دارد ؟

پیرمرد گفت : آری .

سارا از او خواست تا او را آنجا ببرد ، پیرمرد نیز چنین کرد و او را در مسجدی گذاشت و رفت .

در آن دهکده مرد بزرگی زندگی می کرد ، هنگامی که میخواست به خانه ی خود برگردد داخل مسجد شد تا نماز بخواند ، سارا را آنجا دید که عبادت میکند ، از زیبایی و نورانیتش خوشش آمد ، به خانه رفت و تکه نانی به همراه کاسه ای ماست و مقداری خرما برای سارا آورد و تقدیمش کرد ، سارا آنها را خورد و خدا را شکر کرد ، بعد از مدتی کنیز آن مرد آمد و کاسه را برد .

هنگامی که خورشید به وسط آسمان رسیده بود جمعی از بچه های دهکده وارد مسجد شدند و تا سارا را با آن زیبایی و نورانیت دیدند سخنانی ناپسند به او گفته و سارا را رنجاندند و از آنجا بیرون رفتند در حالی که تعدادی از آنان می گفتند : شب هنگام بر می گردیم و  جانش را بر لبش خواهیم رساند .

هنگامی که شب فرا رسید بچه ها به سمت مسجد روانه گشتند ، سارا نزدیک شدنشان را حس کرد و دست خود را به سوی آسمان دراز کرد و از خدا خواست تا او را یاری رساند ، در همین حال به دستور خدا در مسجد ناپدید شد ، سر دسته ی بچه ها گفت : از سقف وارد مسجد می شویم و او را اذیت خواهیم کرد ، پس خواست تا به پشت بام مسجد برود در همین اثنا پایش لرزید و با صورت به زمین خورد و کمرش شکست و شروع به ناله و زاری کرد ، بقیه بچه ها نیز پا به فرار گذاشتند .

وقتی که صبح شد مردم دهکده او را بی حال کنار مسجد روی زمین دیدند ، آن پسر فرزند رئیس دهکده بود ، پدرش نزدش آمد و ماجرایش را از او پرسید و پسرک نیز تمام ماجرایش را تعریف کرد ، پدرش وارد مسجد شد و از سارا معذرت خواهی کرد و از او خواست تا پسرش را ببخشد و برای بهبودیش دعا کند ، سارا گفت : او را نزد من بیاورید ... بعد دست خود را بر کمر پسرک کشید و همان لحظه پسرک خوب شد

اهالی دهکده با دیدن این صحنه بسیار متعجب شدند و گفتند : چنین زنی نیکو سرشت نباید اینجا بماند و باید او را به خانه هایمان برده تا دختران و همسرانمان در خدمت او باشند .

سارا گفت : هیچ خانه ای را به  خانه ی خدا ترجیح نمی دهم .

پدر آن پسرک که رئیس دهکده بود آن مسجد را توسعه داد و زمین های اطراف آن را خرید و آنجا را به باغی زیبا مبدل کرد و کنیزی را نیز در خدمت سارا قرار داد تا همیشه کنارش باشد .

بعد از آن ماجرا نام سارا در میان مردم پیچید ، سارا مدتی آنجا ماند و مردم دهکده نیز برایش هدایایی می آوردند و از او می خواستند تا برایشان دعا کند .

روزها به همین منوال سپری می شد تا اینکه زمستان از راه رسید ، یک روز بسیار سرد زمستانی سارا دید که پیراهنش خونی شده است ، رفت تا آن را بشوید اما از ناحیه ی دست فشار زیادی به او وارد گشت و نتوانست ، برای همین بسیار رنجیده خاطر گشت ، برگشت و روی سجاده اش نشست و از خدا خواست تا او را از این وضعیت نجات داده و و دست و پایش را شفا دهد ، در همین حال خوابش برد و در خواب دید شخصی به او می گوید : بشارت باد تو را که شفا یافتی و خداوند متعال به خاطر گریه و زاری ات به تو رحم خواهد کرد و تمام آنچه که از دست دادی را به تو باز خواهد داد .

سارا از خواب بیدار شد و مردی نورانی با صورتی زیبا که عمامه ای سبز بر سر داشت را کنارش دید ، آن مرد نورانی خم شد و دستی بر دست و پای بریده اش کشید ، بلا فاصله سارا تمام دردهایش آرام شد و دست و پایش را دید که به لطف خدا مانند روز اولشان شده اند ، بسیار خوشحال شد و شکر خدا را بجا آورد .

این خبر به گوش اهالی دهکده رسید و آنها شتابان به دیدار سارا آمدند و او را سالم و سلامت یافتند و این امر باعث شد تا نام سارا به شهرهای مجاور نیز برسد و سارا در آن منطقه معروف گردد .

تا اینجا از ماجراهای سارا با خبر شدید ، حال از پادشاه بشنوید ....

پادشاه شاد و پیروز به قصر خود برگشت و نزد مادرش رفته و سراغ سارا را گرفت .

مادرش گفت : همانگونه که در نامه برایم نوشته بودی او را در دریا غرق کردم !

پادشاه از سخن مادرش مبهوت گشت و گفت : مادر ... به خدا سوگند من چنین ننوشته بودم ، ولی این شما بودید که برایم نوشته بودید که سارا دو پسر سیاه و زشت که  شبیه غول هستند به دنیا آورده ؟

مادرش گفت : به خدا سوگند من چنین خبری برایت نفرستاده بودم ، بلکه نوشته بودم که سارا دو پسر زیبا و سفید همچو ماه به دنیا آورده که هر دو شبیه تو هستند و من آنها را به زیباترین نام ها نامگذاری کرده ام .

تا پادشاه چنین شنید ، بغض گلویش را فشرد و لبسهایش را چنگ زد و با شیون و زاری روی زمین نشست و خاکهای اطرافش را بر سرش ریخت و گفت : مادر ... فرزندانم را برگردان و گرنه خودم را خواهم کشت .

مادرش گفت : پسرم قدری آرام باش و صبر پیشه ساز و اینگونه خود را اذیت مکن و بگذار خسرو را نزدت حاضر کنم و از او بپرسیم این نامه ها را چه کسی نوشته ؟

سپس دستور داد تا او را حاضر کنند ، هنگامی که خسرو نزدشان آمد پادشاه دستور قتل او را صادر کرد .

خسرو التماس کنان گفت : ای پادشاه مرا عفو کن ...

پادشاه گفت : اگر راستش را بگویی تو راخواهم بخشید،حال بگو آیا نامه ام را نزد شخص دیگری برده ای؟

خسرو گفت : به خدا سوگند خیر ، ولی هنگامی که نزد شما می آمدم در راه زنی زیبارو به سویم آمد و مرا جام شرابی داد و مست و بی هوشم گرداند و هنگامی که به هوش آمدم او را ندیدم و این کار را هنگام رفتن و برگشتن انجام داد .

پادشاه پرسید : وای بر تو ، آیا آن زن را می شناختی ؟

خسرو گفت : به خدا سوگند خیر .

پادشاه گفت : آیا خانه ی آن زن را به خاطر داری ؟

خسرو گفت : آری .

سپس پادشاه همراه خسرو به سمت آن خانه به راه افتادند تا اینکه به خانه ی دلربا رسیدند ، پادشاه دستور داد تا دلربا را نزدش حاضر کنند ، هنگامی که دلربا آمد ، خسرو او را شناخت و به پادشاه گفت : ای پادشاه این همان زنی است که ماجرایش را برایتان تعریف کردم .

پادشاه رو به دلربا کرد و گفت : زود حقیقت کار خود را بازگو کن و گرنه تو را به بدترین شکلها به هلاکت خواهم رساند ...

دلربا گفت : براستی که الان حقیقت آشکار شد ، آری من چنین نوشتم ، بعد تمام داستانش را برای پادشاه تعریف کرد و گفت که همسر برادر سارا هست و این بلاها را از روی حسد و نفرتش نسبت به او سرش آورده است.

پادشاه دستور داد تا دلربا و خسرو را زندانی کنند ، سپس رشید را فراخواند و از او پرسید : با آن صندوقچه چه کردی ؟

رشید نیز تمام ماجرایش را برای پادشاه تعریف کرد ... پادشاه همراه رشید و بزرگان سپاهش به سمت آن ساحل به راه افتاند تا نزدیکی آن درخت و چشمه رسیدند ، رشید گفت : ای پادشاه من انها را اینجا قرار دادم ، در همین هنگام مرد ماهیگیری از دهکده به سمت ساحل می آمد ، پادشاه جلو رفت و سراغ سارا را از او گرفت .

مرد ماهیگیر گفت : من از اهالی این دهکده هستم و این نشانه هایی که می گویی از آن زنی پارسا در این منطقه است که نزد ما بسیار عزیز می باشد .

پادشاه گفت : ما را نزدش ببر ....

مرد ماهیگیر همراه پادشاه و سپاهیانش به سمت دهکده روانه شدند ، زمانی که اهالی دهکده از ورود پادشاه با خبر گشتند به استقبالش آمدند و به او پیشنهاد دادند که : بهتر است برای گشایش کارت نزد زن پارسایی که اینجاست بروی و از او بخواهی تا برایت دعا کند ، سپس تمام قصه ی سارا را برای پادشاه تعریف کردند .

هنگامی که پادشاه ماجرای سارا را شنید گفت : به خدا سوگند او همسر و گمشده ی من است .

تا اهالی دهکده این را شنیدند دوان دوان نزد سارا رفتند و او را با خبر ساختند .

سارا گفت : به خدا سوگند برایم خوشایندتر است که درهای مسجد را برویش ببندم و نگذارم مرا ببیند ، زیرا او مردی ستمگر است که به هیچ کس حتی من و فرزندانم رحم نکرد .

پیغام سارا را به پادشاه رساندند ، پادشاه گفت : به خدا قسم من گناهی ندارم و همه ی این مشکلات را دلربا برایش به وجود آورده است .

سپس داخل مسجد شد و به سارا سلام داد و فرزندانش را به آغوش کشید و همانگونه که اشک شادی می ریخت آن دو را می بوسید و خدا را به خاطر بازگرداندن سارا و فرزندانش و همچنین شفای سارا شکر می کرد .....

پادشاه مرد هیزم شکن و ماهیگیر را انعامی نیکو داد و به همراه سارا و فرزندانش به سمت قصر راهی شد ، مادر پادشاه نیز از اینکه دوباره سارا را کنار خود می دید بسیار خوشحال بود و مردم شهر به پایکوبی و شادمانی پرداختند .

سپس پادشاه دلربا را حاضر ساخت و دستور داد او را بکشند ، اما سارا شفاعتش کرد و پادشاه نیز او و خسرو را آزاد نمود .

پادشاه و سارا زندگی خود را دوباره کنار هم آغاز کردند و دارای فرزندان زیادی گشتند و خدا را شکر گفتند ....

پایان         

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

رنجهاي يک زن

 

طبق دسيسه اي که دلربا براي دخترتاجر کشيده بود ، پسرتاجر دست و پاي خواهرش را قطع کرد و آن را در نهر آب انداخت و ....

ادامه ماجرا .....

باغبان آن گوني را برداشت و ديد که بسيار سنگين است ، آن را زير درختي به زمين گذاشت ، هيزمي جمع کرد و آتشي روشن نمود ، در گوني را باز کرد و درونش را نگاهي انداخت ، درون گوني زني را مشاهده نمود که دست و پايش قطع شده و صورتش چون ماه مي درخشد ، دستش را روي سينه آن زن گذاشت و ديد که به زحمت نفس ميشکد . کمي گلاب آورد و به صورتش پاشيد تا اينکه آن زن به هوش آمد و گفت : خداي نيست جز پروردگار يکتا که استخوانهاي پوسيده را نيز زنده ميگرداند .

باغبان از زيبايي و جمال و فصاحت آن زن متعجب شد و پرسيد : اي زن تو کيستي و چه کسي دست و پايت را بريده است ؟

آن زن گفت : اول بگو تا بدانم تو کيستي و مرا چه کسي به اينجا آورده است ؟

باغبان گفت : پروردگار بلندمرتبه به وسيله ي آب اين نهر تو را به سوي باغ من آورده است ، تو را در آب يافتم در حالي که در يک گوني قرار داشتي ، پس الان حقيقت کار خود را برايم بازگو کن .

آن زن گفت : به خدا سوگند به من ظلم شده و من بيگناهي بيش نيستم و نمي دانم براي چه دست و پايم را بريدند ، اگر تو از نيکوکاراني و در طلب رضاي خدا ، به خاطر خدا مرا ياري رسان و از من سؤالي مپرس ، زيرا من تنها به خداي خود قصه ام را خواهم گفت ، زيرا تنها اوست که بر تمام اسرار عالم آگاه است .

هنگامي که باغبان اين سخنان را شنيد دريافت که او زني نيکو سرشت است و گفت : حال از من چه مي خواهي ؟

سارا ( دخترتاجر ) گفت : از تو ميخواهم که برايم کلبه اي در باغت و نزديکي نهرآب بسازي و کسي جز من داخلش نشود و بگذاري که من در آنجا زندگي کنم و خدا خود شفا دهنده است .

باغبان رفت و مقداري روغن و پماد با خود آورد و به دست و پاي سارا زد و مقداري غذا نيز به او داد ، سپس براي او کلبه اي در نزديکي آب برپا ساخت و زمين آن را با چمن و کاه فرش کرد ، سارا مدتي آنجا زندگي کرد تا اينکه زخمهايش به طور کامل بهبود يافتند .

روزي سارا از باغبان خواست تا برايش جوي کوچکي از آب نهر درست کند تا بتواند با آن به راحتي وضو بگيرد ، باغبان نيز چنين کرد .

سارا نيز هر روز کنار جوي آب مي رفت ، وضو مي گرفت و شب و روز به عبادت پروردگار هستي بخش مي پرداخت و هر روز که ميگذشت به زيبايي و جمالش افزوده ميشد ، و هر زماني که کنار آب مي رفت نهر آب از انعکاس زيبايي چهره ي او پر نور مي گشت .

صاحب باغ چهار پسر داشت که تا آن مدت از وجود سارا بي خبر بودند و باغبان نيز آنها را از رفتن به نزديکي کلبه ي کنار نهر آب به شدت برحذر مي داشت .

از قضا روزي که باغبان براي آب ياري باغ به آنجا رفته بود يکي از پسرها به سمت کلبه رفت و سارا را که مشغول وضو گرفتن بود و صورتش بر آب نور افشاني ميکرد را ديد ، نزد برادرانش بازگشت و به آنها خبر داد ، همگي به سمت کلبه آمدند و ديدند که سارا مشغول نماز خواندن است ، شروع به تمسخر و خنيدن به او کردند ، برادر بزرگتر آنها گفت : بس است ديگر برويم و از پدرمان شرح حال اين زن را جويا شويم ، سپس از انجا دور شدند در حالي که به يکديگر ميگفتند : بايد از وجود چنين زن زيبايي استفاده کنيم و ....

باغبان پس از آبياري باغ نزد سارا رفت و او را گريان ديد ! از او علت گريه اش را جويا شد ؟ سارا نيز تمام حرفهاي فرزندانش را با او بازگو کرد ، باغبان بسيار خشمگين شد و قسم ياد کرد تا آنها را سخت مجازات کند .

سارا گقت : تو را به خدا قسم آنها را مجازات مکن ولي آنها را از آمدن به اينجا باز دار .

باغبان نزد پسرانش رفت ، آنها را جمع کرد و تمام ماجرا را برايشان شرح داد و از آنها عهد گرفت تا ديگر نزديک آن کلبه نشوند و اگر چنين کنند ، سارا را به شهر ديگري برده و از آنها جدا مي شود . پسرها نيز قسم ياد کردند که ديگر نزديک آنجا نشوند .

از زماني که سارا به آن باغ آمده بود محصول باغ چند برابر گشته بود .

سارا تا بهار آنجا ماند ، روزي از روزهاي بهاري پادشاه کشور براي گردش و تفريح همراه بزرگان کشوري از کاخ خارج شدند ، تا اينکه به آن باغ رسيدند ، پادشاه به وزير خود گفت : من دوست دارم در اين باغ گردشي داشته باشم ، پس وارد باغ شدند ، صاحب باغ نزد آنها آمد و دستان پادشاه را بوسيد و عرض احترام کرد . سپس نزد سارا رفته و به او گفت : بدان که پادشاه کشور وارد اين باغ شده و در اينجا مدتي ماندگار است و من نگران حال تو هستم و ميترسم يکي از سربازان پادشاه به تو نزديک شده و تو را مورد اذيت و آزار خود قرار دهد ، اگر چنين شود هم تو و هم من آزرده خاطر خواهيم شد ، پس اگر به من اجازه ميدهي تو را به خانه ي خود برده و در مکاني مخفي نمايم ؟

سارا پذيرفت و باغبان او را به گوشه اي از باغ که آنجا کلبه اي خراب پر از شاخ و برگ درخت خرما و تکه هايي از درختان ديگر بود در حالي که فراواني درختان خرما در اطراف آنجا راه ورودي کلبه را مسدود کرده و وجود درختان انگور و انار آن کلبه را در تاريکي قرار داده بود ، برد و سارا را آنجا گذاشت .

اما بشنويد از پادشاه ...

پادشاه در ايواني که وسط باغ بود استقرار يافت و مشغول تماشا کردن مناظر زيباي باغ شد و از ديدن چنين مناظري دلنشين به وجد آمده بود ، به وزير خود گفت : اي وزير آيا تا به حال چنين مناظري زيبا ديده بودي ؟ خداي متعال اين باغ را چه زيبا آفريده است !

وزير گفت : اي پادشاه اگر ميدانستي اين گلها چه ميگويند بيشتر به وجد مي آمديد و تعجب ميکرديد .. !

پادشاه پرسيد : مگر اين گلها نيز سخن ميگويند ؟

وزير گفت : آري زبان حال خويش را اينگونه شرح ميدهند که ...

گل سرخ ميگويد : من گنجي مخفي بودم ، مرا پرودگار عليمم به مجلس بزرگان آورد و مرا با لباس نازک قرمز رنگي پوشاند و رنگ عجيبي دارم که بر دل عاشقان مي نشيند .

گل نرگس ميگويد : من به صاحب خود نگاه ميکنم و به او سلام ميدهم ، بعد از اينکه پير شدم دوست داشتن من براي گفتگو و مشورت است و ساقه ام تکه اي از زمرد است و بوي خوش من موجب زيبايي دلهاست .

و درخت انار ميگويد : .....

شيرين زباني وزير بر دل پادشاه نشست و باعث شد که پادشاه در آن باغ بماند و از مناظر زيباي آنجا بيشتر لذت ببرد . يکي از محافظان پادشاه همانطور که در باغ مي چرخيد و اين سو و آن سو مي رفت به کلبه اي رسيد که سارا آنجا مخفي شده بود ، او پنداشت خرابه اي است و ميتواند آنجاحاجت خود را برطرف سازد ، پس وارد کلبه شد و سارا را آنجا ديد که صورتش همچو خورشيد نور افشاني ميکند ، نزديکش رفت و خواست به او اعراض کند ، سارا فريادي بلند کشيد و چون باغبان هيچگاه از سارا غافل نمي شد تا مبادا کسي نزديکش شود ، فريادش را شنيد و همچو باد خود را نزدش رساند ، نگهبان پادشاه را ديد که خود را روي سارا افکنده و ميخواهد از او کامجويي کند ، با بيلي که در دست داشت به سر نگهبان زد و سرش را شکست و او را غرق خون نمود ، سپس پيش پادشاه رفت و بعد از سلام گفت : اي پادشاه ، چرا در مجلست کساني را جمع کردي که نه ميتوان به آنها اعتماد کرد و نه اينکه از دين بويي به مشامشان رسيده ؟ سپس تمام ماجراي سارا را برايش تعريف کرد و از برکاتي که با وجود سارا به او رسيده بود سخن به ميان آورد و از سارا تعريف کرد . بعد ماجراي نگهبان و آنچه بينشان اتفاق افتاده بود را بازگو کرد .

هنگامي که پادشاه اين سخن را شنيد از دست نگهبان خود بسيار خشمگين شد و به باغبان گفت : اي پيرمرد ، چرا او را به هلاکت نرساندي ؟

باغبان گفت : به خاطر حرمتي که برايتان قائل بودم .

پادشاه نگهبان را فراخواند ..... او را در حالي که از سرش خون ميچکيد نزدش حاضر کردند ، نگهبان به پادشاه شکايت ميکرد و ميگفت : اين پيرمرد قصد جان مرا کرده است !

پادشاه پرسيد : چرا او اين بلا را سرت آورده است ؟

نگهبان گفت : بدان اي پادشاه ، از برايم کنيزي مي باشد که بسيار دوستش مي دارم ، هنگامي که با شما خارج شدم از من درخواست کرد که او را نيز همراه خود ببرم ، پس او را با خود بدينجا آورده و در گوشه اي از همين باغ قرار دادم ، هنگامي که سرم خلوت شد نزدش رفتم تا کمي با او خلوت کنم ولي به خاطر اينکه او را تنها گذاشته بودم از دستم آزرده شده بود و براي همين بود زماني که نزدش رفتم فريادي بر سرم کشيد ، صدايش را اين پيرمرد شنيد و با بيل خود مرا به اين روز درآورد .

پادشاه گفت : براستي که تو دروغ مي گويي و از تو بوي شر به مشامم ميرسد ، پس برايم مشخص ساز که او چه علامتهايي دارد ؟ آيا سالم مي باشد و زيبا ؟ يا اينکه مريض است و داراي عيبهاي بي شمار ؟

نگهبان پاسخ داد : او سالم تر از درخت جوان است و لطيف تر از گلبرگ شقايق و همچو ماه تمام هيچ عيب و ايرادي ندارد .

پادشاه گفت : براستي که ديگر دروغت آشکار شد ، زيرا اين پيرمرد ادعا ميکند او زني تنهاست که دست و پايش بريده شده .... سپس از پيرمرد خواست تا سارا را نزدش حاضر گرداند .

باغبان گفت : اي پادشاه ، او هيچگاه راضي نميشود تا نزد مردماني نامحرم حاضر شود ، پس اگر مايل به ديدار او هستيد با من بياييد تا شما را نزدش ببرم .

پادشاه به همراه وزير و باغبان از جا برخواستند و به نزد سارا رفتند ، هنگامي که آنجا رسيدند سارا را در حالي که مشغول عبادت خدا بود و تبلور نوري که از سيمايش بيرون مي آمد تمام انجا را روشن ساخته بود ديدند .

وقتي پادشاه سارا را ديد شيفته ي او گشت و خدا را تسبيح و تمجيد کرد ، سپس به سارا سلام داد و پرسيد : آيا اين نگهبان را مي شناسي ؟ او ادعا ميکند صاحب اختيار توست !

سارا گفت : پناه مي برم به خدا از اينکه او کسي باشد که اين النگوها را به دستم و اين حجله ها را به پايم نهاده باشد .

هنگامي که پادشاه به دست و پاي سارا نگاه کرد ، آنها را قطع شده يافت و فهميد که سارا داراي مقامي بزرگ است و باغبان در مورد او صادق بوده است ، پس دستور به قتل نگهبان داد ولي سارا او را شفاعت کرده و پادشاه نيز از جرم او گذشت .

پادشاه از سارا پرسيد : چه کسي اين بلاها را سرت آورده است ؟

سارا گفت : من شکايت خود را نزد پروردگارم برده ام و به هيچ مخلوقي نخواهم گفت .

پادشاه گفت : آيا راضي مي شوي که مرا به همسري خود برگزيني تا شايد به برکت وجودت سعادتمند گردم ؟

سارا گفت : زني که دست و پا ندارد ، چه سودي برايت خواهد داشت ؟

پادشاه گفت : مي خواهم با اين کار به پروردگارم نزديکتر شوم و اميد دارم که خدا فرزندي نيکو به من عنايت کند تا از من پادشاهي و فرمانروايي و از تو پاک دامني و تقوا را به ارث برد .

سارا گفت : من از کارهاي روزمره دوري ميکنم و به عبادت خدا مي پردازم .

پادشاه گفت : من مزاحمت نخواهم شد .

سارا پرسيد : آيا تو مرا به زور و اجبار خواهي گرفت تا روز قيامت مؤاخذه شوي ؟

پادشاه گفت : خير ، لکن به رسم پيامبران با تو ازدواج خواهم کرد .

سارا گفت : خواستگاري زنان بوسيله ي زنان امکان پذير است .

پادشاه جواب داد : مادر و خواهرم را براي خواستگاري نزدت خواهم فرستاد .

سپس پادشاه مادر و خواهرش را براي خواستگاري نزد سارا فرستاد و آن قدر با سارا صحبت کردند تا اينکه او را راضي گردانيدند .

بعد پادشاه با سارا ازدواج کرد و او را به قصر خود برد و از وجود سارا کنارش چنان سروري وارد قلبش شد که ديگر ساير زنهايش را فراموش کرد . سارا از پادشاه باردار شد و هنگامي که شش ماه از بارداري سارا گذشت گروهي از مردم خارح از کشور بر عليه پادشاه شورش کردند ، پادشاه سپاهيانش را جمع کرد و آنها را به دو گروه تقسيم نمود ، فرماندهي گروه اول را به برادرش سپرد و آنها از زمين براي مقابله با شورشيان راهي کرد و خود نيز بعد از سفارش سارا به مادر و خواهرش با گروه دوم از مسير دريا روانه ميدان نبرد شد .

اما تا بدينجا از ماجراهاي سارا با خبر شديد ، اکنون از پسرتاجر و همسرش دلربا بشنويد :

هنگامي که آن دو خبر ازدواج سارا را با پادشاه  شنيدند ، پسرتاجر از اينکه خواهرش چيزي از بلايي که سرش آورده بود به پادشاه نگفته بود و صبر پيشه کرده بود بسيار متعجب شد ، اما دلربا آن لحظه کينه ي خود را مخفي نگاه داشت اما پس از گذشت مدت زماني کوتاه آن را آشکار ساخت و پيرزني حيله گر را فراخواند و به او گفت :

از تو مي خواهم که به خانه ي پادشاه بروي و نزد سارا حاضر گردي و از احوالاتش با خبر شده و هر اتفاق جديدي که رخ ميدهد را برايم گزارش دهي ... سپس پول فراواني به او داد .

پيرزن مکار وارد قصر پادشاه  شد و از آن روز شروع به خبرچيني کرد تا اينکه مدت بارداري سارا به اتمام رسيد و او دو پسر زيبا بدنيا آورد . مادر پادشاه  از اين امر بسيار خرسند گشت و براي پادشاه  نامه اي چنين نوشت : "... بنام خداوند بخشنده مهربان ... اي پسر عزيزم و اي پادشاه خوشبخت .. خدا عمرت را طولاني گرداند .. بدان که همسرت سارا برايت دو فرزند پسر به ارمغان آورده که همچو ماه تابان مي درخشند و من آنها را به دو نام زيبا نام گذاري کردم ..."

سپس يکي از غلامان پادشاه که خسرو نام داشت را صدا زده ، نامه را به او داد و گفت : بلند شو ، نزد پادشاه برو و به او بشارت بچه دار شدنش را بده .

هنگامي که پيرزن مکار اين صحنه را ديد شتابان به سوي خانه ي پسرتاجر رفت و دلربا را از اين ماجرا باخبر ساخت ، تا دلربا اين خبر را شنيد برخواست و زيباترين لباسهايش را پوشيد و خوشبو ترين عطرش را به خود زد و خود را آراست و سر راه خسرو نشست ، هنگامي که خسرو از کنارش مي گذشت دلربا چشمکي زد و با دست به او اشاره اي کرد و موهاي سرش را بیرون آورد و سينه هايش را براي خسرو نمايان ساخت ، تا خسرو چنين صحنه اي را مشاهده کرد فريفته دلربا گشت و به او گفت : آيا کاری از دست من برایتان ساخته است ؟

دلربا گفت : آري ، يکي از نزديکانم در لشگر پادشاه است و مي خواهم سفارشي را از جانبم برايش ببري ...

خسرو بي درنگ پذيرفت .

دلربا گفت اينگونه نمي شود و بايد همراه من داخل خانه شوي .

خسرو خندید و گفت : توکل بر خدا ، شايد خدا مي خواهد امروز به من عنایتی کند .

دلربا بلند شد و خسرو را وارد خانه کرد ، به اتاق خواب خود برد و او را در جايي مناسب نشاند و برايش مقداري خوراکي آورد ، خسرو مشغول خوردن شد و دلربا شروع کرد به آشکار ساختن زيبائيهايش و کم کم خود را به خسرو نزديک کرد تا جايي که روي زانوهايش نشست و او را به آغوش کشيد ، خسرو به طور کامل مجذوب دلربا شد و شروع به لمس کردن و بوسيدن او نمود . بعد دلربا رفت و جام شرابي آورد و با دست خود آن را تا آخرين قطره به خسرو نوشاند و او را مست و بيهوش کرد ، بعد نامه ي مادر پادشاه را از کیف خسرو بيرون آورد و به جاي آن نامه ي ديگري بدين محتوا نوشت : ( "... اي پادشاه بدان که همسر پارسايت بر خلاف تصورت ازآب در آمد و دو پسر بسيار زشت و کچل و سياه که هر يک شبيه غولي زشت اند بدنيا آورده و اين خبر در تمام پايتخت پيچيده تاجايي که مردم سخناني زشت درباره ي او به زبان مي آورند ، براي همين اگر او را به هلاکت نرساني باعث رسوايي خاندانمان خواهد شد ، اين وظيفه ي من بود تا تو را آگاه سازم پس براي اين مشکل چاره اي بينديش ..." )

سپس نامه را به جاي نامه ي اصلي درون کیف خسرو قرار داد و خود را مخفي ساخت .

ساعتي که گذشت خسرو به هوش آمد و دلربا را صدا زد اما او را نيافت پس در حالي که سخت برآشفته بود به سوي لشگريان پادشاه روانه گشت .

هنگامي که به لشگريان رسيد آنها را شاد و خرسند يافت زيرا در نبرد پيروز گشته بودند ، يکي از سربازان که دوستش بود او را ديد ، به نزدش آمد و دليل حظورش را پرسيد ؟

خسرو گفت : براي پادشاه مژده اي آورده ام که او را بسيار شاد خواهد ساخت .

دوستش گفت : بدان ساعتي نيکو آمده اي زيرا پادشاه هم اينک بسیار خوشحال است می پندارم تو را انعامی نیکو عطا نماید ، پس هر چه به تو داد نصفش از آن من است ... خسرو نیز پذیرفت .

خسرو پیش رفت و وارد خیمه ی پادشاه گشت ، سلام کرد و نامه اش را تحویل داد ، بعد از اینکه پادشاه نامه را خواند رنگش تغییر کرد و سخت برآشفت و دستور داد تا او را صد ضربه شلاق بزنند .

خسرو التماس کنان گفت : ای پادشاه مرا شریکی است و باید مرا پنجاه ضربه و او را نیز پنجاه ضربه شلاق بزنید .

پادشاه به حرفش خندید و از مجازاتش درگذشت . سپس در جواب نامه ی مادرش چنین نوشت :

"... ای مادر عزیزم نامه ات به دستم رسید و به طور کامل اهمیت موضوع را درک نمودم ولی مادر عزیزم تو را به جان من قسم که سارا را به هیچ وجه از خود نرنجانید ، زیرا خداوند دانا هر آنچه که دوست می دارد در رحمهای مادران خلق میکند ...") سپس نامه را مهر زد و به خسرو داد تا برای مادرش ببرد .

خسرو نامه را گرفت و به سوی قصر حرکت کرد ، زمانی که وارد شهر شد دلربا را دید که به انتظارش ایستاده ، دلربا با عشوه گری پیش آمد و گفت : آیا چنین مرا در انتظار خود قرار می دهی و بی خبر میروی ؟ زود بیا و وارد خانه شو ...

هنگامی که هر دو وارد خانه شدند ، دلربا بلافاصله خسرو را به آغوش کشید و شروع به تحریک کردن او نمود ، بعد از دقایقی خسرو از دلربا خواست که با یکدیگر همبستر شوند اما دلربا ممانعت ورزید و گفت : اینگونه نمی شود بگزار برایت جامی شراب آورم تا خوب مست گردی ... رفت و جامی شراب برایش آورد ، خسرو آن را تا قطره ی آخر سر کشید و مست گشت و از هوش رفت . دلربا هم که خود چنین میخواست سریع بلند شد و نامه ی پادشاه را بیرون آورد و خود نامه ای دیگر اینگونه نوشت : ("... بعد از سلام .. مادرم آنچه برایم نوشته بودی را خوب مطالعه کردم و به اهمیت موضوع پی بردم .. و من خواب دیدم که او زنی خودفروش و زشت کار است و بر من آشکار گردید که آن پسرها از آن من نیستند ، پس زمانی که این نامه به دستت رسید ، دست و پای او را با زنجیر ببند و او و فرزندانش را داخل صندوقی بگذار و صندوق را تحویل غلامم رشید ده تا آنها را به دریا افکند و کسی را از این موضوع با خبر نساز تا خودم بازگردم .. والسلام ...")

 سپس نامه را به جایی نامه ی اصلی قرار داد و خود نیز از آنجا دور شد .

بعد از گذشت ساعاتی ، خسرو به هوش آمد و دلربا را نیافت ، به خود گفت : من نمیدانم منظورش از این کارها چیست و از من چه می خواهد ؟

خسرو از خانه ی پسرتاجر بیرون آمد و به سمت قصر پادشاه رفت ، نزد مادر پادشاه حاضر گردید و نامه را تحویل داد .

مادر پادشاه نامه را به دقت خواند اما از جواب فرزندش بسیار غمگین و ناراحت شد ( بی خبر از اینکه آن نامه از طرف پادشاه نیست ) برخواست و دست و پای سار را بست و او را به همراه دو فرزند شیرخوارش داخل صندوقچه ای نهاد ، رشید را صدا زد و به او گفت : این صندوقچه را بگیر و به دریا بیفکن و مواظب باش تا کسی از این موضوع با خبر نشود .

رشید صندوقچه را تحویل گرفت و آن را در قایقی کوچک نهاد و به سمت دریا پیش رفت ، همانگونه که به سمت دریا می رفت صدای گریه و ناله ای را از درون صندوقچه شنید ، کمی که دقت کرد شنید که کسی چنین میگوید :

دست و پایم در غل و زنجیر است در حالی که هرگز دزدی نکردند ، در آغوشم عزیزانی هستند که اگر مرا در آتش افکنند از آنها مواظبت خواهم کرد ، و این حق توست ای قلب من ! قسم به آنکه عاشقت شد اگر تو را پاره پاره کنند هرگز معشوقم را فراموش نخواهم کرد ، ای خدای من .. این نفسهای من است که هیچ گاه در عبادتت کوتاهی نکردند ، پس گناه و خطایم چیست جز اینکه تو را دوست داشتم و در اطاعت از تو پروایی نکردم ؟

هنگامی که رشید چنین سخنانی را از درون صندوقچه شنید دریافت که درون آن شخصی می باشد ، صندوقچه را باز کرد و دید که درونش زنی است که دست و پایش قطع شده و کنارش دو بچه ی شیرخوار قرار دارد . از او پرسید : به چه جرمی تو را اینگونه مجازات کرده اند ؟

سارا گفت : از چیزی که دانستنش برایت سودی نخواهد داشت سؤال مکن .

رشید دانست که به او ظلم شده و قسم یاد کرد که آنها را به دریا نیفکند تا مبادا از جانب حق تعالی بازخواست شود ، پس قایق را به طرف ساحلی برد و سارا و بچه هایش را آنجا پیاده کرد ، بعد صندوقچه را پر از سنگ و ماسه نمود و به دریا افکند و به قصر بازگشت .

ادامه دارد .....                 

پی نوشت : حتما منتظر آخرین قسمت این ماجرا باشید ... انشا الله همزمان با عید بزرگ غدیر آپ خواهم کرد  ... با تشکر از همه شما عزیزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/22ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

رنجهاي يک زن

 

تا آنجا خواندید که هنوز دلربا نميدانست  پسرتاجر يک خواهر دارد ، تا اينکه چشمش به خانه اي افتاد که درش را با گل و آجر بسته بودند .....

حالا ادامه ماجرا .....

دلربا از کنیزانش پرسید : این در چرا اینگونه است ؟

کنیزها گفتند : ما نمیدانیم .

دلربا رو به کنیزهای پسرتاجر کرد و از آنها این سؤال را پرسید ؟

آنها ساکت شدند و جوابش را نداند ، زیرا پسرتاجر به آنها دستور داده بود که چیزی در این مورد به دلربا نگویند .

دلربا عصبانی شد و داد زد : ای زشت کاران چرا جوابم را نمی دهید و ساکت ایستاده و مرا نگاه میکنید ؟

کنیزهای پسرتاجر گفتند : اربابمان به ما دستور داده که در این باره سخن مگوییم .

دلربا بسیار خشمگین شد و به آنها گفت : من فکر میکنم اربابتان به جز من همسری دیگر نیز دارد و تا به حال به من سخنی نگفته است ،قسم می خورم که اگر چنین باشد او را به بدترین شکل خواهم کشت .

کنیزها گفتند : نه ... اینگونه که فکر میکنید نیست ، ولی در این خانه خواهر اربابمان زندگی میکند که همیشه مشغول عبادت خدا و پارسایی در این دنیاست .

دلربا زیر لب گفت : اگر ارباب شما خواهری داشت چرا تا کنون به من چیزی نگفته و ما را با هم آشنا نکرده است ، و چرا خواهرش تا کنون از من یادی نکرده و سراغی نگرفته ؟ پس او از وجود من و فرزندم خوشحال نگشته و این دلیلی جز حسادت و نفرتش نسبت به من نیست ، حتما باید او را به هلاکت رسانم .

از کنیزها پرسید : از کجا به او آب و غذا میرسانید ؟

کنیزها گفتند : از بالای همین خانه ، راهی کوچک دارد ، از همانجا به او آب و غذا میرسانیم .

دیگر دلربا چیزی نگفت و تا شب صبر کرد ، شب شد و کسی جز کنیزی که راز دارش بود کنارش نماند ، رو به او کرد و گفت : من میخواهم این زن را به هلاکت برسانم و نقشه ای کشیده ام ....

سپس در حالی که ایمان از قلبش پر کشیده بود به سمت گهواره ی فرزندش حرکت کرد ، تنها فرزندش را همانجا سر برید و لباسهای پسرش را به خونی که از سر بریده اش می چکید آلوده کرد و بعد همراه کنیزش به سوی آن خانه حرکت کرده بالای آن رفت و از همان محلی که برای دخترتاجر (خواهر شوهرش) آب و غذا می بردند داخل شد و دید که دخترتاجر خوابیده است .

چاقوی خون آلود را زیر بالین دخترتاجر قرار داد و بعد از اینکه در و دیوار آنجا را با خونی که از سر پسرش کماکان میچکید رنگین کرد ، سر بریده ی پسرش را کنار بستر دخترتاجر قرار داد و به همراه کنیزش به اتاق خود برگشت و به کنیزش گفت در این مورد حرفی به کسی نزند .

بعد از گذشت مدت کوتاهی ، از اینکه تنها فرزندش خود را به قتل رسانده بود بسیار پشیمان شد .

صبح آن روز هنگامی که خورشید فروزان از پشت کوهها شروع به تابیدن کرد پسرتاجر نزد همسرش آمد و از او سراغ پسرشان را گرفت .

دلربا گفت که پسرشان در گهواره ی خود خوابیده است .

 پسرتاجر نزدیک گهواره شد و تا چشمش به بدن بدون سر فرزنش افتاد بلند فریاد زد و گفت : چه کسی سر پسرم را از بدنش جدا کرده و او را به قتل رسانده است ؟

تا دلربا این را شنید شروع به شیون و زاری نمود و رو به کنیزها کرد و پرسید : چه کسی این بلا را سرمان آورده است ؟

کنیزها اظهار بی اطلاعی کردند .

پسرتاجر همراه دلربا به دنبال اثر خونی که روی زمین بود از اتاق خارج شدند و دیدند که به سمت خانه دخترتاجر ادامه دارد ، دلربا رو به پسرتاجر کرد و گفت : من مطمئن هستم این کار را خواهرت از روی حسد و نفرتی که به من داشته انجام داده است .

هر دو به خانه دخترتاجر نزدیک شدند و هنگامی که پسرتاجر وارد آنجا شد ، دید که سر فرزند خردسالش آنجاست و در و دیوار به خون پسرش آغشته گشته ، به طرف بستر خواهرش رفت و او را بیدار کرد ، بالینش را بلند کرد و چاقویی خونی آنجا دید ، فریادی از دل برآورد.

دلربا با دیدن این صحنه گفت : دیدی گفتم که خواهرت پسرمان را کشته !!

پسرتاجر گفت : وای بر تو ، این چه سخنی است که بر زبان می آوری ، او خواهرم است و هر دو از یک پدر و مادر زاده شده ایم و او بانویی پارسا و مؤمن است ، پس چگونه میتواند این حرف تو حقیقت داشته باشد ؟ نه ... این دروغ است .

دلربا گفت : به خدا سوگند کار کسی جز خواهرت نیست .

پسرتاجر بسیار عصبانی شد و به سمت خواهرش رفت و از او در این باره سؤال کرد ، ولی خواهرش چیزی نگفت و همین طور ساکت بود .

در همین اثنا پسرتاجر به اوج خشم خود رسید ، شمشیری را که در دست داشت بالا برد و ضربه ای با آن به خواهرش زد ، در اثر اصابت ضربه ی شمشیر دست خواهرش قطع شد ، پسر تاجر دو پای خواهرش را نیز برید و او را که در خون دست و پایش می غلطید همانگونه رها کرد و از آنجا خارج شد و تصور کرد خواهرش دیگر مرده است .

به غلامان خود دستور داد لاشه ی خواهرش را درون یک گونی بگذارند ، سپس جثه ی پسرش را خاک کرد و صبر کرد تا شب شود ، هنگامی که شب فرا رسید به غلامان خود دستور داد تا خواهرش را درون نهر آب بیندازند .  

آب آن نهر از باغی میگذشت و از قضا صاحب باغ در آن شب مشغول آبیاری باغش بود که دید آب نهر یکدفعه کم شد ، به آخر باغ رفت و  آب نهر را خون آلود یافت و دید که درون نهر یک گونی قرار دارد که راه عبور آب را مسدود کرده ......

ادامه دارد ........             

پانوشت: با تشکر از همه شما عزیزان که مرا بی نصیب از نقطه نظراتتان نمیگزارید از تاخیری که در آپ کردن وبلاگ پیش آمد عذرخواهی میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/08ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 رنجهاي يک زن

حکایت میکنند که :

تاجري بزرگ و نيکوکاري با ثروتي هنگفت و عظيم سخت مريض ميشود و پسرش را خوانده به او ميگويد :

پسر عزيزم ، قبر خانه اي است که حتما بايد روزي داخل آن شويم ، از عارفان شنيده ام  ".. آن کس که به ياد مرگ باشد به کم دنيا هم قانع است ولي آن کس که مرگ را به فراموشي سپارد اگر تمام دنيا را به او بخشند باز راضي نمي شود ، و کسي که تأملي در عمر کوتاه خويش کند خود را در دنياي فاني از نيکو سرشتان قرار خواهد داد .." ، و من مي پندارم زمان مرگم نزديک گشته و عمرم به پايان رسيده و چيزي جز ديدار پروردگارم برايم باقي نمانده است .

اموال خود را که دویست هزار دينار ، ده غلام ، ده کنيز ، خانه ها ، باغها و .... مي باشند از خود بر جاي ميگزارم ، کسي نيست که آن ها را از تو بطلبد ، مگر خواهرت و ميدانم او دختري نسيت که چشم به مال دنيا داشته باشد و کارهاي خود را براي پروردگار خويش منزه کرده و به عبادت خدا مشغول است .  سهمش را از او دريغ مگردان ، لکن ارثش را نزد خود به امانت نگه دار و هرگاه از تو چيزي درخواست کرد برايش فراهم ساز ، اگر چنين کني حسابت نزد خدا پاک خواهد ماند .

پسرتاجر پس از شنيدن سخنان پدر به او قول داد که بر وصيتش جامه عمل بپوشاند .

در همين هنگام مرد تاجر دار فاني را وداع گفته و به رحمت خدا ميرود .

پس از اتمام مراسم عزاداري مرد تاجر و گذشت مدتي از درگذشت وي گروهي از تاجران ، به پسر تاجر پيشنهاد دادند که کارهاي پدرش را خود به عهده گيرد ، او نيز پذيرفت و شروع به خريد و فروش و تجارت کرد . خواهر پارسايش نيز به راز و نياز و عبادت خويش پرداخت .

يک روز هنگامي که پسر تاجر سخت مشغول خريد و فروش بود پيرزن عصا به دستي را ديد که به سمت او مي آيد ، پيرزن لرزان لرزان نزديک شد و پس از اينکه مدتي به او خيره گشته بود پرسيد : آيا تو پسر فلان تاجر هستي ؟

پسر تاجر پاسخ داد : بله خودم هستم .

پيرزن کنار پسر تاجر نشست و خود را با اجناس مغازه سرگرم نمود ، پس از مدتي زير و رو کردن مغازه از پسر تاجر پرسيد : آيا تو ازداج کرده اي ؟

پسر تاجر گفت : خير ، چطور مگه ؟

پيرزن ادامه داد ... چگونه تنها زندگي ميکني در حالي که اين چنين پول و ثروت داري ، بدان در اين سرمايه ‌بيشمارت هيچ سودي نهفته نيست مگر زماني که کنارت همسري زيبارو باشد .

پسر تاجر گفت : من با خود عهد بسته ام ، هرگز ازدواج نکنم مگر با دختري که او را ديده و پسنديده باشم .

پيرزن گفت : اگر من چنين شرايطي برايت فراهم گردانم چه خواهي کرد ؟

پسر تاجر گفت : اگر او را بپسندم با او ازدواج خواهم کرد وگرنه که هيچ .

پيرزن گفت : بلند شو ، تا آنچه ميخواهي را نشانت دهم که شتاب در انجام کار خير جايز است .

پسر تاجر مغازه را به شاگردانش سپرد و دنبال پيرزن به راه افتاد تا اينکه به در يک خانه رسيدند ، پيرزن ابتدا وارد خانه شد و پسر تاجر نيز پشت سر او وارد گشت ، هر دو به اتاقي تاريک در آن خانه رسيدند .

پيرزن ايستاد و گفت : بدان اگر بدگماني پيش نيايد حداقل باعث تهمت خواهد شد و اگر سو ءظني پيش آيد باعث برملا شدن اسرار خواهد گشت پس بگذار چشمانت را با اين پارچه ببندم که اگر کسي ما را با هم ديد تهمتي به ما نزند ، زيرا من چشمان مردم را مداوا ميکنم و گمان خواهند کرد تو را نيز براي معالجه چشمانت به اينجا آورده ام .

پس چشمان پسر را بسته و مانند نابينايي او را پيش ميبرد ، تا به دري بزرگ رسيدند ، پيرزن در زد و غلامي در را باز کرد ، هر دو وارد آنجا شدند و از چند دهليز  گذشتند تا وارد قصري شدند ، در آن قصر درختان و گلهاي فراواني بود و در وسط آنجا برکه اي با آبي خوش بو جريان داشت ، کنار برکه تختي بزرگ و زيبايي مزين به جواهرات گوناگون با چهار پايه از استخوان فيل گذاشته بودند .

پيرزن پسر را روي آن تخت نشاند و چشمانش را باز کرد ، پسر تاجر از ديدن زيبايي هاي آن قصر بسيار شگفت زده شد و پنداشت در قصر يکي از پادشاهان نشسته و به فکر فرو رفت .

پيرزن دستانش را به هم زد و در همين هنگام ده دختر با صورتي زيبا چون ماه که ميانشان دختري زيباتر با صورتي همچو خورشيدي فروزان در آسمان آبي قرار داشت از قصر بيرون آمدند .

همينکه چشمان پسر تاجر به آن دختر افتاد از شدت زيبايي و جمالش مدهوش گشته و بيهوش به زمين افتاد .

پس از مدتي پسر تاجر به هوش آمد ، سرش را بلند کرد و به دخترک زيبارو سلام داد .

دخترک زيبارو جواب سلامش را گفت و کنارش روي تخت نشست و شروع به حرف زدن و شوخي با او کرد .

پسر تاجر از ديدن چنين چيزي زبانش بند آمده بود و دانست که عاشق دخترک زيبارو گشته است .

پيرزن گفت : حال چه ميگويي ، کنار دختري که ماه شب چهارده نيز در مقابل زيبائيش خود را خوار و کوچک ميشمرد نشسته اي ، و اين چيزي جز بالاتر از آنچيزي که خود در جستجويش بودي نيست ، پس بلند شو و قاضي را فراخوان تا شما را به عقد يکديگر در آورد .

پسر تاجر گفت : من بايد با کسي مشورت کنم و او را از حال خود با خبر سازم .

پيرزن گفت :پس جواب مرا چه هنگام خواهي داد ؟

پسر تاجر گفت : انشا الله فردا جواب قطعي ام را خواهم داد .

سپس پيرزن دوباره آن دستمال را به چشمان پسر بست و از دستش گرفت و او را راهنمايي کرد تا به مغازه خود بازگردد . 

پسر تاجر ندانست از کدامين سو آمده است ، با حالي پريشان و فکري مشغول وارد مغازه اش شد ، ساعتي آنجا نشست و به دخترک زيبارو فکر کرد ، سپس مغازه را بسته و به سمت خانه خود روانه گشت .

ادامه دارد ......        

            

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

روزي مردي خواب عجيبي ديد ؟!

او ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟

فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند : خدايا شکر

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/19ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

  

  HeartbeatHeartbeatHeartbeat زيباترين قلبHeartbeatHeartbeatHeartbeat

       HeartbeatHeartbeatHeartbeat

 روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.                  

 مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:?اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.?                

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.

 در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.?

 پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.                                    

 گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.

 

اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟?

 

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.

 

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود .

 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/29ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

شاهزاده ابراهيم و فتنه خونريز

در روزگار قديم پادشاهي بود كه هر چه زن مي گرفت بچه گيرش نمي آمد و همين طور كه سن و سالش بالا مي رفت, غصه اش بيشتر مي شد.

يك روز پادشاه نگاه كرد تو آينه و ديد موي سرش سفيد شده و صورتش چروك خورده. از ته دل آه كشيد و به وزيرش گفت «اي وزير بي نظير! عمر من دارد تمام مي شود؛ ولي هنوز فرزندي ندارم كه پس از من صاحب تاج و تختم بشود. نمي دانم چه بكنم.»

وزير گفت «اي قبله عالم! من دختري در پرده عصمت دارم؛ اگر مايل باشيد او را به عقد شما درآورم؛ شما هم نذر و نياز كنيد و به فقرا زر و جواهر بدهيد تا بلكه لطف و كرم خدا شامل حالتان بشود و اولادي به شما بدهد.»

پادشاه به گفته وزير عمل كرد و خداوند تبارك و تعالي پس از نه ماه و نه روز پسري به او داد و اسمش را گذاشتند شاهزاده ابراهيم.

همين كه شاهزاده ابراهيم رسيد به شش سالگي, او را فرستادند به مكتب. بعد از آن هم اسب سواري و تيراندازي يادش دادند و كم كم جوان برومندي شد.

روزي شاهزاده ابراهيم به پدرش گفت «پدرجان! من مي خواهم تك و تنها بروم شكار.»

پادشاه اول قبول نكرد. اما وقتي اصرار زياد پسرش را ديد, قبول كرد و شاهزاده ابراهيم رفت به شكار.

شاهزاده ابراهيم در كوه و كتل به دنبال شكار مي گشت كه گذارش افتاد به در غاري و ديد پيرمردي نشسته جلو غار, عكس دختري را دست گرفته, هاي . . . هاي گريه مي كند.

شاهزاده ابراهيم رفت جلو و گفت «اي پيرمرد! اين عكس مال چه كسي است و چرا گريه مي كني؟»

پيرمرد گفت «اي جوان! دست از دلم بردار و بگذار به حال زار خودم گريه كنم.»

شاهزاده ابراهيم گفت «تو را به هر كه مي پرستي قسمت مي دهم راستش را به من بگو.»

پيرمرد گفت «حالا كه قسمم دادي خونت به گردن خودت. اين عكس, عكس دختر فتنه خونريز است كه همه عاشق شيدايش هستند؛ اما او هيچ كس را به شوهري قبول نمي كند و هر كس را كه به خواستگاريش مي رود, مي كشد.»

شاهزاده ابراهيم از نزديك به عكس نگاه كرد و يك دل نه, بلكه صد دل عاشق صاحب عكس شد و با يك دنيا غم و غصه برگشت به منزل و بي آنكه به كسي بگويد بار سفر بست و افتاد به راه.

رفت و رفت تا رسيد به شهر چين و حيران و سرگردان در كوچه پس كوچه ها شروع كرد به گشتن.

نزديك غروب نشست گوشه ميدانگاهي تا كمي خستگي در كند. پيرزني داشت از آنجا مي گذشت. شاهزاده ابراهيم فكر كرد خوب است با پيرزن سر صحبت را واكند, بلكه در كارش گشايشي بشود. اين بود كه به پيرزن سلام كرد.

پيرزن جواب سلام شاهزاده ابراهيم را داد و گفت «اي جوان! اهل كجايي؟»

شاهزاده ابراهيم گفت «اي مادر غريبم و در اين شهر راه به جايي نمي برم.»

پيرزن گفت «اگر خانه خرابه من را لايق خود مي داني, قدم رنجه بفرما و بيا به خانه من.»

شاهزاده ابراهيم, از خدا خواسته گفت «دولت سراي ماست.»

و همراه پيرزن راه افتاد و رفت به خانه او.

شاهزاده ابراهيم همين كه رسيد به خانه پيرزن, از غم روزگار يك دفعه هاي . . . هاي بنا كرد به گريه كردن.

پيرزن پرسيد «چرا گريه مي كني؟»

شاهزاده ابراهيم جواب داد «اي مادر! دست به دلم نگذار.»

پيرزن گفت «تو را به خدا قسمت مي دهم راستش را به من بگو؛ شايد بتوانم راه علاجي نشانت بدهم. معلوم است كه از روزگار دل پري داري.»

شاهزاده ابراهيم گفت «از خدا كه پنهان نيست از تو چه پنهان, من روزي عكس دختر فتنه خونريز را دست پيرمردي ديدم و از آن روز تا به حال از عشق او يك چشمم اشك است و يك چشمم خون و روي آسايش نديده ام و حالا هم به اينجا آمده ام بلكه او را پيدا كنم.»

پير زن گفت «به جواني خودت رحم كن. مگر نمي داني هر جواني رفته به خواستگاري دختر فتنه خونريز كشته شده؟»

شاهزاده ابراهيم گفت «اي مادر! همه اينها را مي دانم؛ ولي چه كنم كه بيش از اين نمي توانم دوري او را تحمل كنم و اگر تو به داد من نرسي مي ميرم.»

و دست كرد از كيسه پر شالش يك مشت جواهر درآورد ريخت جلو پيرزن.

پيرزن تا چشمش افتاد به جواهر, با خودش گفت «اين جوان حتماً شاهزاده است؛ ولي حيف از جوانيش؛ مي ترسم آخر عاقبت خودش را به كشتن دهد.»

بعد, رو كرد به شاهزاده ابراهيم و گفت «امشب بخواب تا فردا خدا كريم است؛ ببينم از دستم چه كاري ساخته است.»

صبح فردا, پيرزن بلند شد. چند تا مهر و تسبيح برداشت؛ سه چهار تا تسبيح هم به گردنش آويزان كرد. عصايي دست گرفت و به راه افتاد و همين طور سلانه سلانه و عصا زنان رفت تا رسيد به قصر دختر فتنه خونريز و در زد.

دختر يكي از كنيزهاش را فرستاد ببيند چه كسي در مي زند.

كنيز رفت. برگشت و گفت «پيرزني آمده دم در.»

دختر گفت «برو بيارش ببينم چه كار دارد.»

پيرزن همراه كنيز رفت پيش دختر فتنه خونريز. سلام كرد و نشست.

دختر پرسيد «اي پيرزن از كجا مي آيي؟»

پيرزن جواب داد «از كربلا مي آيم و زوار هستم. راه گم كرده ام و گذارم افتاده به اينجا.»

خلاصه! پيرزن تمام مكر و حيله اش را به كار بست و در ميان صحبت پرسيد «اي دختر! شما با اين همه زيبايي و كمال و معرفتي كه داري چرا شوهر نمي كني؟»

همين كه اين حرف از دهن پيرزن پريد بيرون, ديگ غضب دختر به جوش آمد و چنان سيلي محكمي به صورت پيرزن زد كه از هوش رفت.

كمي بعد كه پيرزن به هوش آمد, دل دختر به حالش سوخت و براي دلجويي او گفت «اي مادر! در اين كار سري هست. يك شب خواب ديدم به شكل ماده آهويي درآمده ام و در بيابان مي گردم و مي چرم. ناگهان آهوي نري پيدا شد و آمد پيش من و با من رفيق شد. همين طور كه با هم مي چريديم پاي آهوي نر در سوراخ موشي رفت و هر چه تقلا كرد پاش را از سوراخ بكشد بيرون, نتوانست. من يك فرسخ راه رفتم و در دهانم آب آوردم و در سوراخ موش ريختم تا او توانست پاش را از سوراخ درآورد. دوباره در كنار هم افتاديم به راه و چيزي نگذشت كه اين بار پاي من رفت در سوراخ و گير كرد. آهوي نر رفت به دنبال آب و ديگر برنگشت و من تك و تنها ماندم. در اين موقع از خواب پريدم و با خود عهد كردم هرگز شوهر نكنم و هر مردي را كه به خواستگاريم آمد بكشم؛ چون فهميدم كه مرد بي وفاست.»

پيرزن تا اين حكايت شنيد, بلند شد از دختر خداحافظي كرد و راه افتاد به طرف خانه خودش.

به خانه كه رسيد به شاهزاده ابراهيم گفت «اي جوان! غصه نخور كه قصه دختر را شنيدم و برايت راه نجاتي پيدا كرده ام.»

و هر چه را كه از زبان دختر شنيده بود, براي شاهزاده ابراهيم تعريف كرد.

شاهزاده ابراهيم گفت «حالا بايد چه كار كنم؟»

پيرزن گفت «بايد حمامي بسازي و به تصويرگر دستور بدهي در رختكن آن پشت سر هم سه تابلو از يك جفت آهوي نر و ماده بكشد. در تصوير اول آهوي نر و ماده در كنار هم مشغول چرا باشند. در شكل دوم پاي آهوي نر در سوراخ موش گير كرده باشد و آهوي ماده از دهانش آب در سوراخ بريزد و تصوير سوم نشان بدهد پاي آهوي ماده در سوراخ گير كرده و آهوي نر رفته سر چشمه آب بياورد و صياد او را با تير زده.»

شاهزاده ابراهيم دستور داد حمام زيبايي ساختند و رختكن آن را همان طور كه پيرزن گفته بود, نقاشي كردند.

چند روزي كه گذشت اين خبر در شهر چين دهان به دهان گشت كه شخصي از بلاد ايران آمده و حمامي درست كرده كه لنگه اش در تمام دنيا پيدا نمي شود.

دختر فتنه خونريز آوازه حمام را كه شنيد, گفت «بايد بروم اين حمام را ببينم.»

و دستور داد جارچي ها در كوچه و بازار جار زدند هيچ كس سر راه نباشد كه دختر فتنه خونريز مي خواهد برود به حمام.

دختر فتنه خونريز رفت حمام و مشغول تماشاي نقش ها شد و صحنه به صحنه ماجراي آهوي نر و ماده را دنبال كرد و تا چشمش افتاد به آهوي تير خورده آهي كشيد و در دل گفت «اي واي! آهوي نر تقصيري نداشته و من تا حالا اشتباه مي كردم.»

و همان جا نيت كرد ديگر كسي را نكشد و به دنبال اين باشد كه جفت خودش را پيدا كند.

پيرزن خبر حمام رفتن دختر را به گوش شاهزاده ابراهيم رساند و به او گفت «امروز يك دست لباس سفيد بپوش و برو به قصر دختر و با صداي بلند بگو آهوم واي! آهوم واي! آهوم واي! و تند فرار كن كه دستگيرت نكنند. فردا هم همين كار را تكرار كن, منتها به جاي لباس سفيد, لباس سبز بپوش. پس فردا با لباس سرخ به قصر دختر برو و سه بار همان حرف ها را تكرار كن؛ اما اين بار فرار نكن تا بيايند تو را بگيرند و ببرند پيش دختر. وقتي دختر از تو پرسيد چرا چنين كاري مي كني, بگو يك شب خواب ديدم با آهوي ماده اي رفيق شده ام و رفته ام به چرا. موقع چرا پاي من در سوراخ موشي رفت و همانجا گير كرد و هر چه زور زدم نتوانستم پايم را درآورم. آهوي ماده يك فرسخ راه رفت و در دهانش آب آورد ريخت در سوراخ تا من توانستم پايم را بياورم بيرون و نجات پيدا كنم. طولي نكشيد كه پاي آهوي ماده در سوراخي رفت و من رفتم آب بياورم كه ناگهان صياد من را با تير زد و از خواب پريدم. از آن موقع تا حالا كه چند سال مي گذرد شهر به شهر و ديار به ديار مي گردم و جفتم را صدا مي زنم.»

شاهزاده ابراهيم همان روز لباس سفيد پوشيد؛ رفت به قصر دختر و سه مرتبه گفت آهوم واي!

دختر به غلام هاش دستور داد «برويد اين بچه درويش را بگيريد.»

اما تا به طرفش هجوم بردند, شاهزاده ابراهيم پا گذاشت به فرار.

روز دوم, شاهزاده ابراهيم لباس سبز پوشيد. باز رفت به قصر دختر؛ همان حرف ها را تكرار كرد و تا خواستند او را بگيرند, فرار كرد.

روز سوم با لباس سرخ رفت به قصر دختر و سه مرتبه گفت آهوم واي! اما اين دفعه همان جا ايستاد تا او را گرفتند و پيش دختر بردند.

همين كه چشم دختر افتاد به شاهزاده ابراهيم, دلش از مهر او لرزيد و پيش خودش فكر كرد «خدايا! نكند من دارم عاشق اين بچه درويش مي شوم؟»

بعد, از شاهزاده ابراهيم پرسيد «اي بچه دوريش! چرا سه روز پشت سر هم آمدي اينجا و آن حرف ها را زدي؟»

شاهزاده ابراهيم همه حرف هايي را كه پيرزن يادش داده بود از اول تا آخر براي دختر شرح داد. دختر يك دفعه آه بلندي كشيد و از هوش رفت. پس از مدتي كه به هوش آمد, گفت «اي بچه درويش! نظر خدا با ما دو نفر بوده؛ چون تو را فرستاده كه من به خطاي خودم پي ببرم و از اين فكر كه مرد بي وفاست بيايم بيرون. پس بدان كه من نمي دانستم آهوي نر را صياد با تير زده و بدان كه جفت تو من هستم. حالا بگو كي هستي و از كجا مي آيي؟»

شاهزاده ابراهيم گفت «اسمم ابراهيم است؛ پسر پادشاه ايرانم و براي رسيدن به وصال تو دنيا را زير پا گذاشته ام.»

دختر قاصدي روانه كرد و براي پدرش پيغام فرستاد كه مي خواهد شوهر كند. پدر دختر وقتي خبر شد كه دخترش مي خواهد با پسر پادشاه ايران عروسي كند, خوشحال شد و زود حركت كرد, پيش آن ها آمد و مجلس شاهانه اي ترتيب داد و دختر و شاهزاده ابراهيم را به عقد هم درآورد.

حالا بشنويد از پدر شاهزاده ابراهيم!

همان روزي كه شاهزاده ابراهيم شهر و ديارش را ترك كرد و از عشق دختر فتنه خونريز آواره شد, پدرش دستور داد غلام ها همه جا را بگردند و او را پيدا كنند. اما, وقتي كه غلام ها اثري از او به دست نياوردند, پدرش لباس قلندري پوشيد و شهر به شهر و ديار به ديار به دنبال پسر گشت.

از قضاي روزگار روزي كه رسيد به شهر چين, ديد مردم دسته دسته به سمت قصر پادشاه چين مي روند. از پيرمردي پرسيد «امروز چه خبر است؟»

پيرمرد جواب داد «مگر نشنيده اي؟ امروز دختر فتنة خونريز با شاهزاده ابراهيم, پسر پادشاه ايران, عروسي مي كند.»

قلندر تا اسم پسرش را شنيد از هوش رفت. همين كه به هوش آمد بلند شد همراه مردم رفت به قصر پادشاه چين, تا چشم شاهزاده ابراهيم افتاد به قلندر, او را شناخت و دويد به ميان مردم؛ پدرش را بغل گرفت و بوسيد. بعد, دستور داد او را بردند حمام و يك دست لباس پادشاهي تنش كردند.

وقتي پادشاه ايران از حمام درآمد, شاهزاده ابراهيم او را برد پيش پدر دختر و آن ها هم يكديگر را در بغل گرفتند.

خلاصه! مجلس عروسي هفت روز برقرار بود و شب هفتم دختر را هفت قلم بزك كردند و بردند به حجله.

چند روز كه گذشت, شاهزاده ابراهيم دختر را برداشت و با پدرش برگشت به مملكت خودشان و خوش و خرم در كنار هم زندگي كردند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/08ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 ماجرایی عجیب و معجزه امام رضا ( علیه السلام )

یکی از تاجران اهل گیلان که بسیار سفر می رفت اینگونه میگوید که ...

در یکی از سفرهایم وارد شهری از شهرهای هندوستان شدم و در آنجا شش ماه کامل سکنی گزیدم ، در همسایگیم مردی زندگی میکرد که تمام وقتش را غم و غصه فراگرفته و همیشه ناراحت و گریان بود ، یک روز که او را چنین دیدم با خود گفتم باید دلیل اندهش را از او سؤال کنم برای همین باب صحبت را با او گشودم ، او ابتدا از بیان حالش امتناع می جست ولی با اصراری که کردم اینگونه حال خود را برایم شرح داد که .....

ای برادر ، ثروتی زیاد در مدت دوازده سال جمع کردم ، انها را به کشتی برده و همراه عده ای برای امر تجارت عازم سفر شدم ، هنگامی که به وسط دریا رسیدیم نسیمی خوش شروع به وزیدن کرد و بیست روز ادامه داشت ، تا اینکه بعد از آن باد تندی وزید و بلائی بس عظیم بر سرمان نازل گردید و کشتی را واژگون ساخت و تمام اموالم همراه کشتی غرق شدند . در دریا همچنان سرگردان بودم و به چپ و راست می رفتم تا اینکه چشمم به جزیره ای افتاد ، کمی آسوده خاطر شدم ، به سمت جزیره رفتم تا به انجا رسیدم ، ابتدای ورودم به سجده رفتم و خدا را شکر کردم ، درجزیره گشت زدم و آن را خالی از جنس بشر یافتم ، در آنجا ماندم و روزها از گیاهان تغذیه میکردم و شبها نیز از ترس حیوانات وحشی به بالای درختان پناه می بردم . حدود یک سال را اینگونه سپری کردم ، از قضا روزی که وضو داشتم عکس دختری زیبایی را در آب دیدم ، سرم را به سمتش چرخاندم و از او پرسیدم : آیا تو از نوع بشر هستی یا از جنّیانی ؟؟؟ و تاکنون مثل او دختری اینگونه زیبا ندیده بودم .

او پاسخ داد : از جنس بشر هستم .

هنگامی که به او نگاه کردم از شرم موهایش را بر روی بدن خود انداخت و به من گفت : آیا از خدا شرم نداری و به چیزی مینگری که خدا ان را بر تو حرام کرده است ؟!!

بسیار خجالت کشیدم.

او ادامه داد و گفت : من یک انسان هستم و سه سال شده که در این جزیره زندگی میکنم ، اهل ایرانم و پدرم نیز ایرانی میباشد ، کشتی ما هنگامی که به وسط دریا رسید شکست و من به این جزیره افتادم .

هنگامی که قصه اش را شنیدم من نیز ماجرایم را برایش بازگو کردم و به او گفتم : اگر کسی از تو خواستگواری کند تو قبول میکنی ؟

جوابی نداد و ساکت شد .

دانستم که راضی می باشد ، به خود تکانی دادم و از درخت پائین آمدم و او را به عقد خود در آوردم . زندگی را با هم آغاز کردیم و بعد از گذشت مدتی خدا دو پسر به ما عطا کرد ، روزهایمان را به خوشی و خرمی سپری میکردیم و از همدیگر بسیار رازی و خرسند بوده در جزیره می زیستیم . تا اینکه فرزندانمان بزرگ شده یکی به سن ۹ سالگی و دیگری به سن ۸ سالگی رسیدند و ما برهنه بودیم ولی موهای بدنمان بسیار دراز شده و بدنمان را پوشانده بودند . روزی گفتم : کاشکی لباس داشتیم و بدنمان را با آن می پوشاندیم و از این حال و رسوایی نجات می یافتیم ، فرزندانم تعجب کردند و پرسیدند : لباس دیگر چیست ؟؟ مگر جایی دیگر غیر از اینجا هم وجود دارد ؟؟؟ جور دیگری هم میشود که زندگی کنیم؟؟؟؟

مادرشان به انها گفت : آری فرزندانم ، خداوند متعال شهرها و مردمان و غذاها و نوشیدنی های بیشماری آفریده است .

فرزندانمان گفتند : پس چرا به شهرهای خود بر نمی گردید ؟

مادرشان گفت : چگونه میتوانیم از این دریا عبور کنیم در حالی که کشتی نداریم ؟

پسرها گفتند : ما کشتی می سازیم ...

هنگامی که مادرشان عزم راسخشان را برای ساختن کشتی دید ، گفت : پس از تنه ی این درخت که نزدیک ساحل است برای ساختن کشتی استفاده کنید .

پسرها بالای کوه رفتند و از آنجا سنگهایی با لبه های تیز و برنده آوردند و شروع به خالی کردن داخل درخت کردند ، و خواب و غذا را بر خود حرام ساخته ، بدون خستگی کار خود را شش ماه ادامه دادند تا اینکه وسط درخت مانند یک لنج خالی شد و مساحتش نیز کفاف دوازده نفر برای نشستن را داشت ، خدا را شکر گفتیم و مادرشان بسیار خوشحال بود . مقدار زیادی از ( فلفل ، دارچین ، عسل ) و هر آنچه که احتیاج داشتیم جمع کرده و به داخل لنج بردیم ، سر طناب لنج را هم به درختی که کنار دریا بود بستیم و منتظر بالا آمدن آب دریا شدیم .... تا اینکه وقت حرکت رسید و لنج روی آب قرار گرفت ، داخلش نشستیم و منتظر حرکتش ماندیم ولی دیدیم حرکت نکرد ، کمی فکر کردیم و به خاطرمان آمد که هنوز طناب لنج را باز نکرده ایم ، یکی از پسرها خواست پیاده شود و طناب را آزاد سازد ولی مادرشان زودتر پیاده شد و طناب را باز کرد ، به ناگاه موجی طناب را از دست مادرشان جدا کرد و لنج را به دریا برد . همسرم که جا مانده بود بسیار غمگین گشت و شروع به شیون و زاری نمود ، هنگامی که از آنجا دور شدیم پسرهایم که از نجات مادرشان نا امید گشته بودند بسیار گریستند و حالمان به مدت هفت شبانه روز اینگونه بود .

به ساحلی رسیدیم و چون برهنه بودیم منتظر شدیم تا شب فرا رسید ، به لطف خدا نوری را از دور دیدم و به سمت آنجا حرکت حرکت کردم و به در بزرگی رسیدم ، در خانه را کوبیدم ، صاحب خانه که تاجری یهودی بود بیرون آمد ، مقداری از فلفل های قرمز را به او دادم و در مقابل مبلغش از او لباس و رختخواب گرفتم ، از سیاهی شب استفاده کرده و خود را به فرزندانم رساندم ، با ان لباسها خود را پوشاندیم ، هنگامی که صبح شد به شهر رفتیم ، خانه ای را اجاره کردیم و چیزهایی را که که با خود از جزیره به همراه آورده بودیم را برای فروش از داخل لنج بیرون آوردیم . و یک سالی شده که از فراق و جدایی مادر فرزندانم اینگونه پریشان حالم .

راوی ادامه داده و میگوید :

من از شنیدن ماجرایش منقلب شدم و ساعتی را گریه کردم سپس به او گفتم : نمیتوان مانع قضا و قدر الهی شد ولی به تو پیشنهاد میکنم به زیارت امام رضا ( ع ) رفته و داستان خود را برای او بازگویی تا اینکه گره از کارت بگشاید زیرا امام رضا ( ع ) پدر یتیمان و پناهگاه درماندگان است .

زمانی که حرفم را شنید نور امیدی در قلبش شروع به تابیدن گرفت و با خدا عهد نمود چراغدانی ( لوستر ) را از طلای خالص ساخته و با پای پیاده به زیارت امام رضا ( علیه السلام ) رفته شکایت حال خود و داغ دوری همسرش را به او گفته ، از او بخواهد انها را دوباره به یکدیگر برساند. سپس چراغدان را ساخته و با پای پیاده به زیارت رفت تا به نزدیکی مشهد الرضا ( ع ) رسید .

کلید دار حرم مطهر ، امام رضا ( علیه السلام ) را در خواب میبیند که به او میگوید : فردا یکی از زائرانم وارد اینجا میشود پس به استقبال او برو .

هنگام صبح کلید دار حرم به همراه عده از بزرگان شهر به استقبال مرد رفته و مرد را با احترام و تقدیر فراوان وارد شهر کرده و چراغدان طلا را به روضه ی مبارکه برده و در جایگاهش قرار میدهند . مرد را نیز به خانه ای می برند و او نیز لباسهایش را عوض کرده ، غسل زیارت بجا آورده و داخل حرم مطهر میشود و شروع به دعا ، زیارت و استغاثه از امام ( ع ) برای همسرش میکند ، از امام بسیار خواهش میکرد تا اینکه پاسی از شب میگذرد ، از شدت گریه و توسل  سر به سجده میگذارد و از فرط خستگی به خواب میرود . در همین اثنا صدایی را می شنود که به او می گوید : از خواب بیدار شو ، همسرت را به نزدت بازگرداندم و او الان پشت روضه ی مبارکه منتظرت ایستاده است .

مرد گفت جانم به فدایت ، ولی درها بسته است .

امام رضا ( علیه السلام ) گفت : همان کسی که او را از آن جزیره ی دور به اینجا آورده قدرت باز کردن درهای قفل شده را نیز دارد .

مرد برخواست و به هر دری که می رسید ، در باز می شد تا اینکه به پشت روضه ی مبارکه رسید ، با کمال تعجب همسرش را همانگونه که در جزیره رها کرده بود آنجا دید در حالی که از شدت ترس به خود می لرزید ، به سمت او دوید و همسرش را در آغوش گرفت . از همسرش پرسید : چگونه توانستی به اینجا بیایی ؟؟؟

همسرش گفت : کنار ساحل نشسته و فکر میکردم ، چشمانم از شدت گریه  بسیار درد میکرد ، به ناگاه مردی جوان و زیبا که نور صورتش آسمانها و زمین را در آن شب تاریک روشن ساخته بود را دیدم ، نزدیکم آمد و دستم را گرفت و به من گفت : چشمانت را ببند ، و من چشمانم را بستم ، بعد از مدتی چشمانم را باز کردم و خود را در این بارگاه ملکوتی و مبارک یافتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/07ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

ابو حمزه ثمالی گفت از حضرت امام محمد باقر ( علیه السلام ) پرسیدم :

 یابن رسول الله ! مگر شما ائمه همه قائم به حق نیستید ؟

حضرت فرمودند : بلی ، عرض کردم : پس چرا فقط امام زمان ( عج ) " قائم " نامیده شده اند ؟

حضرت فرمودند : چون جدم امام حسین ( علیه السلام ) شهید شد ، فرشتگان به درگاه الهی نالیدند و گفتند : پروردگارا ! آیا قاتلین بهترین بندگانت ، و زاده اشرف برگزیدگانت را به حال خود وا می گذاری ؟

خداوند به آنها وحی فرستاد که ای فرشتگان من آرام گیرید ، به عزت و جلالم سوگند ، از آنها انتقام خواهم گرفت ، هر چند بعد از گذشت زمانها باشد .

آنگاه پروردگار عالم امامان اولاد امام حسین ( علیه السلام ) را به آنها نشان داد و فرشتگان مسرور گشتند . یکی از آنها ایستاده بود و نماز می گذارد ، خداوند فرمود :

به این قائم از آنها انتقام میگیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/28ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

پرنده آبي

يكي بود؛ يكي نبود. در روزگار قديم پادشاهي بود كه اجاقش كور بود و هر قدر نذر و نياز كرده بود صاحب فرزند نشده بود.  ر

روزي از روزها, پادشاه در آينه نگاه كرد وديد ريشش سفيد شده. از غصه آه كشيد و آينه را محكم زد زمين. در اين موقع درويشي آمد تو. گفت «قبله عالم به سلامت! چرا افسرده حالي؟»  ر

پادشاه گفت «اي درويش! چرا افسرده حال نباشم. ريشم سفيد شده, ولي هنوز صاحب فرزند نشده ام.»  ر

درويش سيبي از پر شالش درآورد داد به پادشاه و گفت «نصف اين را خودت بخور و نصف ديگرش را بده زنت بخورد. نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد زنت پسري به دنيا مي آورد كه بايد شش ماه در بغل نگهش داريد و او را زمين نگذاريد وگرنه رويش را ديگر نمي بينيد.» ر

پادشاه گفت «بگذار من صاحب فرزند بشوم, شش ماه كه سهل است شش سال تمام نمي گذارم پايش به زمين برسد.» ر

پادشاه به حرف درويش عمل كرد و پس از مدتي كه درويش گفته بود, زن پادشاه پسري به دنيا آورد و اسمش را حسن يوسف گذاشتند.  ر

پادشاه دايه اي گرفت. بچه را به دستش سپرد و سفارش كرد مثل تخم چشم از بجه مواظبت كند و هيچ وقت او را زمين نگذارد.  ر

پسر پادشاه دو ماهه كه شد براش ختنه سوران گرفتند. سراسر شهر را چراغان كردند و مردم مشغول شدند به رقص و پايكوبي و بزن و بشكن.  ر

در ميان هياهوي جشن و شادي دايه تنگش گرفت و هر چه به اين و آن گفت بچه را يك كم نگه دارند تا او دستي به آب برساند, هيچ كس به حرفش گوش نداد.  ر

دايه وقتي ديد گوش هيچكي بدهكار حرف ها نيست, رفت گوشه اي؛ اين ور نگاه كرد؛ آن ور نگاه كرد؛ ديد كسي حواسش به او نيست. با خودش گفت «مگر چه طور مي شود! بچه را مي گذارم همين جا و زود مي روم و بر مي گردم.»  ر

و بچه را به زمين گذاشت. تند رفت جايي و برگشت ديد جا تر است و از بچه خبري نيست.  ر

دايه دو دستي كوفت تو سر خودش و زد زير گريه. وقتي همه فهميدند چه اتفاقي افتاده مثل مور و ملخ ريختند رو سرش و تا مي خورد كتكش زدند و جشن تبديل شد به عزا.  ر

پادشاه ماتم گرفت. لباس سياه پوشيد و داد در و ديوار شهر را پارچه سياه كشيدند.  ر

در يك شهر ديگر پادشاهي بود و اين پادشاه دختري داشت كه هر روز مي نشست كنار پنجره؛ براي چهل تا پرنده اش دانه مي پاشيد و سرگرم تماشاي پرنده ها مي شد.  ر

يك روز كه دختر نشسته بود و دانه ورچيدن پرنده هاش را تماشا مي كرد ديد يك پرنده آبي خيلي قشنگ هم بين آن هاست و يك دل نه صد دل عاشق پرنده آبي شد. خواست يك مشت دانه براش بريزد كه النگوش ليز خورد و افتاد. پرنده آبي النگو را گرفت به نوكش و پر زد به آسمان و از چشم دختر كه با حسرت به او نگاه مي كرد دور شد.  ر

دختر از غصه بيمار شد و افتاد به بستر. پادشاه همه طبيب هاي شهر را جمع كرد؛ اما هيچ كدام نتوانستند دختر را درمان كنند. آخر يكي به پادشاه گفت «دستور بده حمامي بسازند و از مردمي كه مي آيند حمام بخواه به جاي پول حمام قصه بگويند تا دخترت سرگرم شود و غم و غصه يادش برود.»  ر

پادشاه ديد بد فكري نيست و داد حمامي ساختند و گفت جارچي ها هم جا جار زدند كه هر كس دلش مي خواهد به اين حمام بيايد و به جاي پول حمام براي دختر پادشاه قصه بگويد.  ر

پيرزني صداي جارچي ها را شنيد و به پسرش گفت «آهاي كچل! مي بيني كه چند ماه است به حمام نرفته ام و چيزي نمانده كه بوي گند بگيرم. پاشو برو مثل بچه هاي مردم قصه اي, چيزي يادبگير و بيا به من بگو تا بروم حمام.»ر

كچل گفت «ننه! الان خيلي گرسنه ام. اول يك كم نان بده بخورم.»   ر

پيرزن گفت «تا نروي قصه ياد نگيري از نان خبري نيست.»  ر

كچل با شكم گرسنه و دل پرغصه رفت بيرون پاي ديواري نشست و زانوي غم بغل گرفت. طولي نكشيد كه ديد قطار شتري با بار طلا دارد مي آيد. كچل جستي زد و سوار يكي از شتر ها شد. شترها رفتند و رفتند تا به در باغي رسيدند. در باغ خود به خود باز شد. شترها رفتند تو، بارهاشان را خالي كردند و برگشتند.  ر

كچل به قصري كه در باغ بود رفت و وارد اتاقي شد. ديد هر جور خوراكي كه فكرش را بكنيد آنجا هست. زود خودش را سير كرد و رفت گوشه اي پنهان شد.  ر

كمي كه گذشت ديد چهل و يك پرنده كه پر يكي از آنها آبي بود, بال زنان از راه رسيدند. چهل پرنده, پيرهن پر را از تن خود درآوردند و شدند چهل دختر زيبا و پريدند تو استخر قصر و شروع كردند به شنا. پرنده آبي هم پيرهن پرش را درآورد و شد يك پسر بلند بالا و خوش سيما و به اتاقي رفت كه كچل خودش را در آنجا پنهان كرده بود. النگويي از جيبش درآورد. گذاشت كنار جانمازش و شروع كرد به نماز خواندن. نمازش كه تمام شد دست هاش را به سمت آسمان بلند كرد و گفت «خدايا! صاحب اين النگو را به من برسان.»  ر

بعد النگو را برداشت گذاشت تو جيبش و پيرهنش را پوشيد. دخترها هم از استخر درآمدند. پيرهن پرشان را به تن كردند و پرنده آبي را ورداشتند و پر كشيدند به آسمان.  ر

كچل برگشت خانه و به مادرش گفت «ننه! قصه اي ياد گرفتم. تو برو با خيال راحت حمام كن و بگو پسرم مي آيد قصه را مي گويد.»  ر

پيرزن خوشحال شد. رفت حمام و خوب خودش را شست.  ر

كنيزهاي دختر پادشاه به پيرزن گفتند «حالا بيا قصه ات را تعريف كن.»  ر

پيرزن گفت «الان پسرم مي آيد و براتان تعريف مي كند.»  ر

و كچل را صدا زد.  ر

كچل آمد شروع كرد به نقل آنچه ديده بود. گفت و گفت و همين كه رسيد به آنجا كه پرنده آبي در ميان چهل پرنده بود, دختر پادشاه غش كرد و افتاد زمين.  ر

كنيزها گفتند «به دختر پادشاه چي گفتي كه غش كرد؟»   ر

و كچل را تا مي خورد زدند و بيرونش كردند. بعد به صورت دختر گلاب پاشيدند و شانه هاش را ماليدند تا حالش جا آمد. دختر همين كه چشم باز كرد به دور و برش نظر انداخت و گفت «كچل كجا رفت؟»  ر

گفتند «خيالتان راحت باشد. كتكش زديم و انداختيمش بيرون.»  ر

دختر پادشاه گفت «برويد زود پيداش كنيد و بياوريدش اينجا.»  ر

كنيزها رفتند, كچل را پيدا كردند و آوردند.  ر

دختر به كچل گفت «بگو ببينم بعد چه شد.»  ر

كچل گفت «ديگر نمي گويم. مي ترسم باز غش كني و اين ها بريزند سرم و بزنند پاك خرد و خميرم كنند.»  ر

دختر به كنيزها گفت «هر بلايي سر من بيايد كاري به اين كچل نداشته باشيد.»  ر

كنيزها گفتند «به روي چشم!»  ر

كچل هم نشست همه قصه اش را تعريف كرد.  ر

دختر پرسيد «مي تواني من را به آن باغ ببري؟»  ر

كچل جواب داد «اگر شترها برگردند, بله.»  ر

دختر گفت «برو مواظب باش؛ هر وقت آمدند بيا خبرم كن.»  ر

كچل رفت سر كوچه ايستاد و همين كه شترها از دور پيداشان شد زود خودش را به حمام رساند و به دختر پادشاه گفت «بجنب كه شترها آمدند.»  ر

دختر دويد بيرون و هر كدام سوار شتري شدند. شترها رفتند تا به در باغ رسيدند. در خود به خود باز شد و شترها رفتند تو.  ر

كچل دختر را جايي پنهان كرد و منتظر ماندند. كمي بعد پرنده ها آمدند لباس هاشان را درآوردند و پرنده آبي هم مثل دفعه قبل نمازش را كه خواند دست هايش را رو به آسمان برد و گفت «خدايا! صاحب اين النگو را زود برسان.»  ر

كچل از جايي كه پنهان شده بود بيرون جست. گفت «اگر صاحب النگو را بيارم, به من چي مي دهي؟»  ر

پسر گفت «از مال دنيا بي نيازت مي كنم.»  ر

كچل دختر را صدا زد. همين كه دختر و پسر يكديگر را ديدند هر دو از شوق ديدار بيهوش شدند و افتادند زمين. كچل گلاب به روشان پاشيد و حالشان را جا آورد.  ر

پسر گفت «من تو را به زني مي گيرم. اما اين چهل تا پرنده عاشق من هستند و بايد خيل مواظب باشيم از اين قضيه بويي نبرند والا تو را زنده نمي گذارند.»  ر

و به كچل يك كيسه طلا داد و گفت «برو تا آخر عمر خوش و خرم بگذران.»  ر

مدتي گذشت و دختر پادشاه آبستن شد.  ر

روزي از روزها پسر گفت «وقتي بچه به دنيا بيايد گريه زاري راه مي اندازد و پرنده ها از ته و توي ماجرا باخبر مي شوند. آن وقت هم تو را مي كشند و هم بچه را.»  ر

دختر گفت «چي كار بايد بكنيم؟»  ر

پسر گفت «فردا با هم راه مي افتيم. من پرواز كنان و تو پاي پياده. رو ديوار هر خانه اي كه نشستم تو در همان خانه را بزن و بگو شما را به جان حسن يوسف بگذاريد چند روزي اينجا بمانم.»  ر

روز بعد, راه افتادند. رفتند و رفتند تا پسر رو ديوار خانه اي نشست. دختر رفت و در همان خانه را زد. كنيز آمد دم در. دختر گفت «شما را به جان حسن يوسف بگذاريد چند روزي اينجا بمانم.»  ر

كنيز رفت به خانم خانه گفت «زن غريبه اي آمده دم در مي گويد شما را به جان حسن يوسف بگذاريد چند روزي اينجا بمانم.»  ر

خانم آه بلندي كشيد و گفت «الهي داغ به دلت بنشيند كه باز من را به ياد حسن يوسف انداختي و داغم را تازه كردي! برو بگو بيايد تو.»  ر

كنيز برگشت دم در؛ دختر را آورد تو خانه و تو اتاق تاريكي جا داد.  ر

چند روزي كه گذشت دختر پادشاه بچه اي به دنيا آورد. خانم خانه دلش به حالش سوخت و به كنيز گفت «شب برو پيش او بخواب؛ چون زائو را نبايد تنها گذاشت.»  ر

كنيز پيش زائو خوابيده بود كه شنيد كسي به شيشه پنجره زد و گفت «هما جان».  ر

دختر جواب داد «بفرما؛ تاج سرم!»  ر

«شاه ولي در چه حال است؟»

«خوابيده؛ تاج سرم!»

«مادركم آمد و بچه ام را مثل بچه خودش ناز و نوازش كرد؟»

دختر جواب داد «نه؛ تاج سرم!»  ر

كسي كه پشت پنجره بود ديگر چيزي نگفت و گذاشت رفت.  ر

همين كه صبح شد كنيز پيش خانمش رفت و گفت «ديشب چيز عجيبي ديدم.»  ر

زن گفت «هر چه ديده و شنيده اي بگو.»  ر

كنيز هم هر چه را كه ديده و شنيده بود تعريف كرد.  ر

زن گفت «غلط نگفته باشم پسرم حسن يوسف برگشته. امشب خودم مي روم پهلوي زائو مي خوابم تا مطمئن شوم.»  ر

بعد, براي زائو غذاي خوبي پخت. بچه را تر و خشك كرد. لحاف و تشكش را عوض كرد و شب رفت پهلوش خوابيد.ر

نصف شب ديد كسي از پنجره آمد تو و يواش گفت «هما جان!»  ر

«بفرما؛ تاج سرم!»

«شاه ولي در چه حال است؟»

«خوابيده؛ تاج سرم!»

«مادركم آمد و بچه ام را مثل بچه خودش ناز و نوازش كرد؟»

«بله, تاج سرم!»

پسر مي خواست برگردد كه مادرش بلند شد. دستش را محكم گرفت و گفت «ديگر نمي گذارم از پيشم بروي. تو حسن يوسف من هستي.»  ر

حسن يوسف گفت «مادرجان! نمي توانم اينجا بمانم.»  ر

مادرش گفت «چرا نمي تواني؟»  ر

حسن يوسف گفت «چهل تا پرنده عاشق من هستند. از همان موقعي كه دايه من را زمين گذاشت من را برده اند و به هر دري كه مي زنم رهايم نمي كنند.»  ر

مادرش گفت «چه كار بايد بكنيم كه دست از سرت بردارند و نجات پيدا كني؟»  ر

پسر گفت «بده تو حياط خانه مان تنور بزرگي بسازند و در يك طرفش راه فراري بگذارند. آن وقت من با پرنده ها بگو مگو راه مي اندازم و آخر سر مي گويم از دست آن ها خودم را آتش مي زنم. آن ها مي گويند نه, مزن. من مي گويم نه, حتماً اين كار را مي كنم و پرواز مي كنم مي آيم اينجا, خودم را مي اندازم تو تنور و از راه فرارش در مي روم. آن ها هم به دنبال من خودشان را به آتش مي زنند و خاكستر مي شوند.»

مادر حسن يوسف دستور داد تنور بزرگي ساختند. در يك طرفش را فراري گذاشتند و تنور را آتش كردند.  ر

حسن يوسف به پرنده ها گفت «ديگر از دستتان خسته شده ام و مي خواهم خودم را بزنم به آتش.»  ر

پرنده ها گفتند «نه! اين كار را نكن.»  ر

حسن يوسف گفت «مرگ براي من شيرين تر از اين زندگي است. حتماً اين كار را مي كنم.»  ر

پرنده ها گفتند «اگر چنين كاري بكني ما هم خودمان را آتش مي زنيم.»  ر

حسن يوسف به حرف پرنده ها اعتنايي نكرد. به هوا پريد و به طرف خانه شان راه افتاد. چهل تا پرنده به دنبالش پر كشيدند و سايه به سايه اش پرواز كردند.  ر

حسن يوسف خودش را به تنور رساند و يكراست رفت تو آتش و تند از راه فرار آن در رفت و جهل پرنده به هواي او خودشان را به آتش زدند و خاكستر شدند.  ر

حسن يوسف پيرهن پرش را درآورد و پادشاه دستور داد شهر را آذين بستند و هفت شبانه روز جشن راه انداختند و در خانه ها شمع روشن كردند.  ر

همان طور كه آن ها به مراد دلشان رسيدند شما هم به مراد دلتان برسيد.  ر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/22ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

راه و بي راه

يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. مرد راست و درستي بود كه مردم به او راه مي گفتند.  ر

راه, روزي از روزها هواي سفر زد به سرش. اسب رهواري خريد. تهيه و تداركش را ديد و بار و بنديلش را گذاشت تو خورجين و خورجين را بست ترك اسب و از دروازه شهر زد بيرون كه چند صباحي برود جهانگردي كند. ر

يك ميدان آن طرفتر ديد يك سوار ديگر هم دارد مي رود. خودش را رساند به سوار و بعد از سلام و حال و احوال معلوم شد كه او هم مسافر است. راه خوشحال شد كه همسفري پيدا كرده و سختي راه برايش آسان مي شود. كمي كه رفتند جلوتر, راه از همسفرش پرسيد «اسم شريفت چيست؟»   ر

مرد جواب داد «بي راه.»  ر

راه گفت «اين ديگر چه جور اسمي است؟»  ر

مرد گفت «من چه كار كنم؟ اين اسمي است كه بابا و ننه ام روم گذاشته اند.»  ر

راه خيلي تعجب كرد؛ اما ديگر چيزي نگفت.  ر

بي راه گفت «اين از اسم ما! حالا تو بگو اسمت چيست؟»   ر

راه گفت «اسم من راه است.»   ر

راه و بي راه همين طور رفتند تا رسيدند به چشمه اي كه درخت پر سايه اي كنارش بود. نگاه كردند ديدند سايه برگشته و فهميدند ظهر شده. راه گفت «اينجا جاي با صفايي است. خوب است پياده شويم و ناهاري بخوريم.» ر

 بي راه گفت «چه عيبي دارد!»   ر

بعد, پياده شدند.  ر

بي راه گفت «ما كه حالا حالاها شريك و رفيق راه هستيم. تو سفره ات را واكن, هر چه هست با هم بخوريم. هر وقت هم مال تو تمام شد, آن وقت نوبت من باشد.»  ر

راه گفت «خيلي هم خوب است. ما كه با هم اين حرف ها را نداريم.» و سفره نانش را واكرد و قمقمه آبش را گذاشت وسط.   ر

چند روزي كه گذشت ته و توي سفره راه درآمد و نوبت رسيد به بي راه كه مرد و مردانه سفره اش را جلو رفيق راهش واكند و هر چه دارد با او بخورد. اما, بي راه اين كار را نكرد. روز اول, وقت نهار از اسبش پياده شد و بدون هيچ تعارفي رفت گوشه اي, پشتش را كرد به او و غذاش را خورد.  ر

راه دو روز صبر كرد و به روي خودش نياورد. آخر سر از گشنگي بي طاقت شد. گفت «رفيق! قرارمان اين نبود.»  ر

بي راه گفت «هر چه حسابش را كردم, ديدم اگر تو را شريك آب و نان خودم بكنم, آذوقه ام زودتر تمام مي شود و گرسنه مي مانم.»  ر

راه دلتنگ شد. گفت «حالا كه اين جور است, من ديگر آبم با تو به يك جو نمي رود.»  ر

و راهش را كج كرد به يك طرف ديگر و از بي راه جدا شد. رفت و رفت تا دم غروب رسيد به آسيابي. اسبش را ول كرد تو علف ها و خورجين را ورداشت رفت تو آسياب, كه شب در آنجا راحت بگيرد بخوابد. به اين طرف آن طرف نگاه كرد و ديد گوشه آسياب يك جاي پستو مانندي هست كه تخته سنگي گذاشته اند جلوش. از بغل تخته سنگ رفت تو, خورجينش را گذاشت زير سرش و گرفت خوابيد.  ر

نصفه هاي شب از صداي خش و خش از خواب پريد و ديد اي دل غافل, يك شير, يك پلنگ, يك گرگ و يك روباه آمدند تو آسياب. شير گفت «رفقا! بوي آدمي زاد مي آيد.»   ر

پلنگ گفت «پرت و پلا نگو. آدمي زاد جرئت ندارد پا بگذارد اينجا.»   ر

گرگ گفت «آمدن به اين جور جاها دل مي خواهد.»   ر

روباه گفت «آدمي زاد عقل دارد؛ جايي نمي خوابد كه آب برود زيرش. مطمئن باشيد غير از ما كسي اينجا نيست و مي توانيم راحت حرف هايمان را بزنيم.»   ر

شير گفت «رفقا! هر كس چيز تازه اي مي داند, تعريف كند.»  ر

پلنگ گفت «رو پشت بام همين آسياب يك جفت موش لانه دارند. تو لانه آن ها پر است از اشرفي. شب ها وقتي هوا خوب تاريك مي شود, اشرفي ها را از تو لانه شان در مي آورند, پهن مي كنند رو زمين و تا كله سحر رو آن ها غلت مي زنند. بعد, آن ها را مي برند تو لانه شان.»   ر

گرگ گفت «دختر پادشاه ديوانه شده. پادشاه گفته هر كس بتواند اين دختر را درمان كند, نصف دارايي و دخترش را مي دهد به او. اما تا حالا هيچ حكيمي نتوانسته دواي دردش را پيدا كند.»   ر

شير پرسيد «دواي دردش چيست؟»   ر

گرگ جواب داد «نيم فرسخ بالاتر از اينجا چوپاني زندگي مي كند كه سگ زبر و زرنگي دارد و اين سگ را خيلي دوست دارد. مغز سر اين سگ دواي درد آن دختر است.»   ر

حرف گرگ كه تمام شد, روباه گفت «در يك فرسخي اين آسياب خرابه اي هست كه يك موقع عصر پادشاهان قديم بوده. در اين خرابه هفت خم خسروي طلا و جواهر زير خاك است و كسي از وجود آن خبر ندارد.»   ر

حرف هاشان كه تمام شد كمي استراحت كردند و از آسياب رفتند.   ر

راه, بعد از رفتن آن ها از پشت سنگ آمد بيرون؛ رفت رو پشت بام آسياب و ديد, بله, موش ها زمين را با اشرفي فرش كرده اند و دارند رو آن ها غلت مي زنند.  ر

راه, سنگي ورداشت پرت كرد طرف موش ها, آن ها را فراري داد و همه اشرفي ها را جمع كرد, ريخت تو خورجين و صبح زود رفت سر وقت چوپان.   ر

نيم فرسخي كه راه رفت, همان طور كه گرگ گفته بود, ديد چوپاني آنجاست و سگي دارد كه از گله اش مواظبت مي كند. رفت جلو حال و احوال كرد و گفت «عموجان! اين سگ را مي فروشي؟»

چوپان گفت «نه!»   ر

راه پرسيد «چرا؟»   ر

چوپان جواب داد «اين سگ رفيق باوفا و انيس و مونس من است و از گله و چادرم محافظت مي كند؛ مگر عقلم را از دست داده ام كه آن را بفروشم.»   ر

راه گفت «بيا و آن را بفروش به من. در عوض پول خوبي به تو مي دهم كه هر كاري مي تواني با آن بكني.»   ر

چوپان اسم پول را كه شنيد دست و پاش شل شد. گفت «مثلاً چقدر مي خواهي بدهي؟»  ر

راه گفت «خودت بگو.»  ر

چوپان گفت «پنجاه اشرفي.»   ر

راه گفت «دادم.»   ر

و چوپان گفت «فروختم.»  ر

راه پنجاه اشرفي داد به چوپان و قلاده سگ را گرفت و روان شد به طرف شهر.  ر

وقتي رسيد به شهر, ديد همه غصه دارند. راه از مردي پرسيد «چرا اينجا همه رفته اند تو لاك خودشان و اين قدر سر در گريبان اند.»  ر

مرد گفت «الان چند روز است دختر پادشاه ديوانه شده و هر كاري مي كنند خوب نمي شود. شاه هم حكم كرده مردم غصه دار بشوند.»  ر

راه پرسيد «چرا براش حكيم نمي آورند؟»   ر

مرد جواب داد «خدا پدرت را بيامرزد! كجاي كاري؟ ديگر تو اين شهر حكيم پيدا نمي شود.»   ر

راه گفت «چطور؟»   ر

مرد جواب داد «براي اينكه دانه به دانه حكيم ها را آوردند بالاي سر اين دختر و چون نتوانستند او را درمان كنند, پادشاه داد سرشان را بريدند.»   ر

راه گفت «خانه پادشاه را نشان من بده, برم دخترش را درمان كنم.»   ر

مرد گفت «به نظرم مي خواهي مادرت را به عزاي خودت بنشاني.»  ر

راه گفت «به اين كارها چه كار داري. نشاني خانه پادشاه را بده.»   ر

مرد نشاني داد و راه رفت به دربان باشي قصر پادشاه گفت «برو به پادشاه بگو حكيمي كه مي تواند دخترت را درمان كند, آمده.»   ر

دربان باشي خبر رساند به پادشاه و پادشاه راه را به حضور خواستت و گفت «اگر دخترم را درمان كني, دختر و نصف داراييم مال تو, اگر نه, جانت مال من.»   ر

راه گفت «حكم قبله عالم را قبول دارم.»   ر

و رفت دختر را ديد و گفت حمام را گرم كنند و يك كاسه شير گاو هم بيارند بگذارند دم دستش. بعد, سگ را كشت؛ مغز سرش را درآورد و آن را خوب با شير قاتي كرد و ماليد به سر دختر.   ر

هنوز كارش تمام نشده بود كه دختر يواش يواش حالش جا آمد و گفت «اي واي! خاك عالم بر سرم. اين مرد غريبه اينجا چه كار مي كند.»   ر

راه خوشحال شد و رفت به پادشاه گفت «قربانت گردم! مشتلق بده كه دخترت خوب شد.»   ر

پادشاه, خوشحال شد و حكم كرد بساط عروسي راه و دخترش را به راه انداختند. هفت شبانه روز شهر را آيين بستند و شب هفتم دست دخترش را گرفت گذاشت تو دست راه و چون پسر نداشت, او را جانشين خودش كرد.ر

فرداي آن روز راه رفت سراغ گنج هايي كه روباه صحبتش را كرده بود و آن ها را از زير خاك درآورد. بعد, همان جا عمارت قشنگي ساخت و كوه و كمر زيباي اطرافش را كرد شكارگاه خودش.   ر

يك روز, راه با چند تا از غلام هاش مشغول شكار بود كه ديد سواري دارد مي آيد به طرفش. خوب كه نگاه كرد, ديد رفيقش بي راه است.   ر

وقتي به هم رسيدند, بي راه خيلي تعجب كرد. ديد حال و روز رفيقش زمين تا آسمان فرق كرده. خيلي سرحال آمده؛ بر اسب زين و برگ طلايي نشسته؛ لباس زربفت پوشيده؛ چكمه ساغري پا كرده و بيست قدم دورتر از او ده غلام زرين كمر سوار بر اسب پشت سرش صف بسته.   ر

بي راه گفت «رفيق, بد نگذرد! اين دم و دستگاه را از كجا به هم زدي؟»  ر

راه به تفصيل همه چيز را براي او تعريف كرد. بي راه اين حرف ها را كه شنيد, نزديك بود از حسادت بتركد. زود خداحافظيي كرد و راه افتاد سمت آسياب و تنگ غروب رسيد به آنجا و يكراست رفت تو همان جايي كه راه قبلاً خوابيده بود, پناه گرفت.  ر

از قضا, آن شب هم حيوانات قرار داشتند به آسياب بيايند و با هم صحبت كنند.  ر

نصفه هاي شب, بي راه ديد, بله, سر و كله شير, پلنگ, گرگ, و روباه پيدا شد.   ر

شير تا پاش راگذاشت تو آسياب, گفت «رفقا! باز هم بوي آدمي زاد مي آيد.»   ر

پلنگ گفت «نقداً اين خبر را بشنويد تا بعد! امروز آن دو تا موشي را ديدم كه رو پشت بام اين آسياب لانه دارند. حال و روزشان خيلي بد بود. خوب كه پرس و جو كردم, معلوم شد يكي رفته با سنگ زده ناكارشان كرده و اشرفي هاشان را ورداشته رفته.»   ر

گرگ گفت «خيلي عجيب است! مدتي است سگ چوپان غيبش زده. حتماً يكي او را كشته و مغزش را درآورده.»  ر

روباه گفت «حالا اين را بشنويد! آن خرابه اي را كه گفتم هفت تا خم خسروي طلا و جواهر دارد, هنوز ده روز نشده يك عمارت روش ساخته اند به چه قشنگي.»   ر

شير گفت «معلوم مي شود آدمي زادي اينجا بوده و حرف هاي ما را شنيده. الان هم بوي آدمي زاد مي آيد.»  ر

روباه پاشد, اين ور آن ور سركشيد و داد زد «رفقا! پيداش كردم.»  ر

و بي راه را كه داشت از ترس قبض روح مي شد, از پشت تخته سنگ كشيد بيرون.  ر

شير و پلنگ و گرگ هم پريدند روي او, تكه پاره اش كردند و هر كدام يك تكه اش را خوردند.   ر

اين بود عاقبت بي راه و سرگذشت راه. قصه ما تمام شد.  ر 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/06/19ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

سنگ صبور

يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود. هر چه رفتيم راه بود؛ هر چه كنديم چاه بود؛ كليدش دست ملك جبار بود!

زن و مردي بودند و دختري داشتند به اسم فاطمه.

فاطمه هر وقت مي رفت مكتب كه پيش ملاباجي درس بخواند, در راه صدايي به گوشش مي رسيد كه «نصيب مرده فاطمه.»

دختر مات و متحير مي ماند. به دور و برش نگاه مي كرد و با خودش مي گفت «خدايا! خداوندا! اين صدا مال كيست و مي خواهد چه چيزي به من بگويد؟»

اما هر قدر فكر مي كرد, عقلش به جايي نمي رسيد و ترس به دلش مي افتاد.

يك روز قضيه را با پدر و مادرش در ميان گذاشت و آن ها هم هر چه فكر كردند نتوانستند از ته و توي آن سر در بيارند. آخر سر گفتند «تا بلايي سرمان نيامده, بهتر است بگذاريم از اين شهر برويم.»

بعد هر چه داشتند فروختند و راهشان را گرفتند و از آن شهر رفتند.

رفتند و رفتند تا همه نان و آبي كه همراه داشتند ته كشيد و تشنه و گشنه رسيدند به در باغي. گفتند «برويم در بزنيم. لابد يكي مي آيد در را وا مي كند و آب و ناني به ما مي دهد.»

فاطمه رفت در زد. در به سرعت باز شد و همين كه فاطمه قدم گذاشت تو باغ و خواست ببيند كسي آنجا هست يا نه, يك مرتبه در ناپديد شد و ديوار جاش را گرفت. فاطمه اين ور ديوار ماند و پدر و مادر آن ور ديوار.

پدر و مادر فاطمه شروع كردند به شيون و زاري و هر چه او را صدا زدند, جواب نشنيدند. آخر سر كه ديدند گريه و زاري فايده اي ندارد, گفتند «شايد قسمت فاطمه همين بوده و صدايي كه در گوشش مي گفته نصيب مرده فاطمه, مي خواسته همين را بگويد. حالا بهتر است تا هوا تاريك نشده و جك و جانوري نيامده سراغمان راه بيفتيم و خودمان را برسانيم جاي امني.»

فاطمه هم در آن طرف ديوار آن قدر گريه كرد كه بيشتر گشنه و تشنه اش شد و عاقبت با خودش گفت «بروم در اين باغ بگردم؛ بلكه چيزي گير بياورم و با آن خودم را سير كنم.»

و پا شد گشتي در باغ زد. ديد باغ درندشتي است با درخت هاي جور واجور ميوه و عمارت بزرگي وسط آن است. از درخت ها ميوه چيد, خودش را سير كرد و رفت تو عمارت. هر چه اين طرف آن طرف سر كشيد و صدا زد, كسي جوابش نداد. آخر سر شروع كرد به وارسي عمارت. ديد كف همه اتاق ها با قالي ابريشمي فرش شده و هر چه بخواهي آنجا هست.

فاطمه از شش اتاق تو در تو, كه پر از جواهرات قيمتي و غذاهاي رنگارنگ بود گذشت. همين كه به اتاق هفتم رسيد, ديد يك نفر رو تختخواب خوابيده و پارچه اي كشيده رو خودش. آهسته رفت جلو پارچه را از رو صورتش كنار زد. ديد جواني است مثل پنجه آفتاب.

فاطمه سه چهار بار جوان را صدا زد, وقتي ديد جوان از جاش جم نمي خورد, يواش يواش پارچه را پس زد و ديد گله به گله به بدن جوان سوزن فرو كرده اند.

فاطمه ترسيد. مات و مبهوت نگاه كرد به دور و برش. تكه كاغذي بالاي سر جوان بود. كاغذ را برداشت و خواند. روي آن نوشته شده بود هر كس چهل شب و چهل روز بالاي سر اين جوان بماند و روزي فقط يك بادام بخورد و يك انگشتانه آب بنوشد و اين دعا را بخواند و به او فوت كند و روزي يكي از سوزن ها را از بدنش بيرون بكشد, روز چهلم جوان عطسه مي كند و از خواب بيدار مي شود.

چه دردسرتان بدهم!

دختر سي و پنج شبانه روز نشست بالاي سر جوان. روزي يك بادام خورد و يك انگشتانه آب نوشيد و مرتب دعا خواند؛ به جوان فوت كرد و هر روز يكي از سوزن ها را از تنش بيرون كشيد. اما از بس كه بي خواب مانده بود و تشنگي و گشنگي كشيده بود, ديگر رمقي براش نمانده بود. مرتب با خودش مي گفت «خدايا! خداوندگارا! كمك كن. ديگر دارم از پا در مي آيم و چيزي نمانده دلم از تنهايي بتركد.»

در اين موقع, از پشت ديوار باغ صداي ساز بلند شد. رفت رو پشت بام, ديد يك دسته كولي بار و بنديلشان را پشت ديوار باغ زمين گذاشته اند و دارند مي زنند و مي رقصند.

فاطمه صدا زد «آهاي باجي! آهاي بابا! شما را به خدا يكي از دخترهايتان را بدهيد به من كه از تنهايي دق نكنم. در عوض هر چه بخواهيد مي دهم.»

سر دسته كولي ها گفت «چه بهتر از اين! اما از كجا بفرستيمش پيش تو؟»

فاطمه رفت يك طناب و مقداري طلا و جواهر برداشت آورد. طلا و جواهرات را انداخت پايين و يك سر طناب را پايين داد. كولي ها هم سر طناب را بستند به كمر دختري و فاطمه او را كشيد بالا.

فاطمه دختر كولي را برد حمام؛ لباس هايش را عوض كرد؛ غذاي خوب براش آورد و به او گفت «تو مونس و همدم من باش.»

بعد سرگذشتش را براي دختر كولي تعريف كرد؛ ولي از جواني كه در اتاق هفتم خوابيده بود, حرفي به ميان نياورد و هر وقت مي رفت بالاي سر جوان در را پشت سر خود مي بست.

دختر كولي بو برد در آن اتاق خبرهايي هست كه فاطمه نمي خواهد او از آن سر درآورد.

فرداي آن روز, وقتي فاطمه رفته بود تو اتاق و در را چفت كرده بود رو خودش, دختر كولي رفت از درز در نگاه كرد, ديد جواني خوابيده رو تخت و فاطمه نشسته بالا سرش و بلند بلند دعايي مي خواند و به جوان فوت مي كند.

دختر كولي آن قدر پشت در گوش ايستاد كه دعا را از بر كرد و روز چهلم, وقتي فاطمه هنوز از خواب بيدار نشده بود, رفتت در اتاق را باز كرد. نشست بالاي سر جوان, دعا خواند و به او فوت كرد و همين كه سوزن آخري را از تن جوان كشيد بيرون, جوان عطسه اي كرد و بلند شد نشست. نگاهي انداخت به دختر كولي و گفت «تو كي هستي؟ جني يا آدمي زاد؟»

دختر كولي گفت «آدمي زادم.»

جوان پرسيد «چطور آمدي اينجا؟»

دختر كولي خودش را به جاي فاطمه جا زد و سرگذشت او را از اول تا آخر به اسم خودش براي جوان نقل كرد.

جوان پرسيد «به غير از تو و من كس ديگري در اين عمارت هست؟»

دختر كولي گفت «نه! فقط يك كنيز دارم كه خوابيده.»

جوان گفت «مي خواهي زن من بشوي؟»

دختر كولي ناز و غمزه اي آمد و گفت «چرا نخواهم! چي از اين بهتر؟»

جوان نشست كنار دختر كولي و شروع كرد با او به صحبت و راز و نياز.

فاطمه بيدار شد و ديد هر چه رشته بود پنبه شده. جوان صحيح و سالم پاشده نشسته بغل دست دختر كولي و دارند به هم دل مي دهند و از هم قلوه مي گيرند.

آه از نهاد فاطمه برآمد. دست هاش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت «خدايا! خداوندگارا! جواب آن همه زحمت هايي كه كشيدم همين بود؟ پس آن صدايي كه در گوشم مي گفت نصيب مرده فاطمه, چه بود؟»

خلاصه! دختر كولي شد خاتون خانه و فاطمه را كرد كلفت خودش و فرستادش تو آشپزخانه.

از قضاي روزگار, جواني كه طلسمش شكسته شده بود, پسر پادشاهي بود و با بيدار شدن او پدر و مادرش و شهر و ديارش هم ظاهر شدند.

پادشاه از ديدن پسرش خوشحال شد و فرمان داد هفت شب و هفت روز شهر را آذين بستند و دختر كولي را به عقد پسرش درآورد.

چند روز كه گذشت پسر خواست برود سفر. پيش از حركت به زنش گفت «دلت مي خواهد چه چيزي برات بيارم؟»

زنش گفت «برام يك دست لباس اطلس بيار.»

جوان از فاطمه پرسيد «براي تو چي بيارم.»

فاطمه جواب داد «آقا جان! من چيزي نمي خواهم. جانتان سلامت باشد.»

جوان اصرار كرد «چيزي از من بخواه.»

فاطمه گفت «پس براي من يك سنگ صبور بيار.»

سفر جوان شش ماه طول كشيد. وقت برگشتن براي زنش سوغاتي خريد و راه افتاد طرف شهر و ديارش. در راه پاش به سنگي خورد و يادش آمد كلفت شان گفته براش سنگ صبور بخرد.

جوان با خودش گفت «اگر براش نبرم دلخور مي شود.»

و برگشت رفت تو بازار و بعد از پرس و جوي زياد, رفت سراغ دكانداري و از او سنگ صبور خواست.

دكاندار پرسيد «اين سنگ صبور را براي چه كسي مي خواهي؟»

جوان جواب داد «براي كلفت مان.»

دكاندار گفت «گمان نكنم كسي كه خواسته براش سنگ صبور بخري كلفت باشد.»

جوان گفت «انگار حواست سر جاش نيست و پرت و پلا مي گويي. من مي دانم كه اين سنگ صبور را براي كه مي خواهم يا تو؟»

دكاندار گفت «هر كس سنگ صبور مي خواهد دل پر دردي دارد. وقتي سنگ صبور را دادي به دختر, همان شب بعد از تمام كردن كارهاي خانه مي رود كنج دنجي مي نشيند و همه سرگذشتش را براي سنگ صبور تعريف مي كند و آخر سر مي گويد

سنگ صبور! سنگ صبور!

تو صبوري! من صبور!

يا تو بترك يا من مي تركم.

در اين موقع بايد تند بپري تو اتاق و كمر دختر را محكم بگيري. اگر اين كار را نكني, دلش از غصه مي تركد و مي ميرد.»

جوان سنگ صبور را خريد و برگشت به شهر خودش.

پيرهن اطلس را به زنش داد و سنگ صبور را به فاطمه.

همان طور كه دكاندار گفته بود, فاطمه شب رفت نشست كنج آشپزخانه. شمع روشن كرد و سنگ صبور را گذاشت جلوش و شروع كرد سرگذشتش را مو به مو براي سنگ صبور تعريف كرد و آخر سر گفت

«سنگ صبور! سنگ صبور!

تو صبوري! من صبور!

يا تو بترك يا من مي تركم.»

در اين موقع, جوان كه پشت در آشپزخانه گوش ايستاده بود, تند پريد تو و كمر دختر را محكم گرفت و به سنگ صبور گفت «تو بترك.»

سنگ صبور تركيد و يك چكه خون از آن زد بيرون.

دختر از شدت هيجان غش كرد.

جوان او را بغل كرد؛ برد خواباندش تو اتاق خودش و ناز و نوازشش كرد و صبح فردا فرمان داد گيس دختر كولي را بستند به دم قاطر و قاطر را هي كردند سمت صحرا. بعد شهر را از نو آذين بستند و چراغاني كردند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با فاطمه عروسي كرد.

همان طور كه آن ها به مرادشان رسيدند, شما هم به مرادتان برسيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/15ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

مكر و حيله زن

روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن.  ر

زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد. به بهانه اي رفت تو و پرسيد «داري چي مي نويسي؟»  ر

مرد جواب داد «دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند.» ر

زن گفت «اي مرد! تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتاببي بنويسي و به بقيه چيز ياد بدي؟»   ر

مرد گفت «من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم.»  ر

زن گفت «عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود.»  ر

مرد گفت «اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد.»  ر

زن گفت «خلاصه! از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن.»  ر

مرد گفت «خيلي ممنون! حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد. معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب.»  ر

زن گفت «خيلي خوب!»   ر

و برگشت خانه. خط و خال, پولك و زرك و غاليه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد. رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد.  ر

مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش.  ر

مرد با دستپاچگي پرسيد «تو دختر كي هستي؟»  ر

زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد «دختر قاضي شهر.»  ر

مرد گفت «عروس شده اي يا نه؟»  ر

زن گفت «نه!»  ر

مرد گفت «چطور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟»   ر

زن جواب داد «از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد.»   ر

مرد پرسيد «چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن.»  ر

زن جواب داد «هر وقت خواستگاري برام مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف ها آن ها را دست به سر مي كند.»    ر

مرد گفت «اي دختر! زن من مي شوي؟»  ر

زن گفت «من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند.»   ر

مرد گفت « بگو چه كار كنم كه تو زن من بشوی؟»   ر

دختر گفت «اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد. تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم. اين طور شايد راضي بشود و من را بدهد به تو.»   ر

مرد گفت «بسيار خوب!»   ر

و رفت پيش قاضي. گفت «اي قاضي! آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم.»   ر

قاضي گفت «خوش آمدي؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد.»   ر

مرد گفت «دخترت را با همه عيب و نقصش قبول دارم.»   ر

قاضي گفت «حالا كه خودت مي خواهي, مبارك است.»   ر

و همه اهالي شهر را جمع كرد. عروسي مفصلي گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.  ر

بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد.  ر

داماد با يك دنيا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روي عروس دو دستي زد تو سر خودش؛ چون ديد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است.   ر

مرد فهميد آن زن قشنگ فريبش داده؛ ولي جرئت نداشت زير حرفش بزند و به قاضي بگويد دخترش را نمي خواهد. آخر سر ديد راهي براش نمانده, مگر اينكه بگذارد به جاي دوري برود كه هيچ كس نتواند ردش را پيدا كند.  ر

اين طور شد كه بي خبر گذاشت از خانه قاضي رفت. پشت به شهر و رو به بيابان رفت و رفت تا رسيد به شهري كه هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت.   ر

مدتي كه گذشت دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبي.   ر

يك روز ديد همان زن قشنگ آمد به دكانش و سلام كرد. مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت «اي زن! تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟»  ر

زن خنديد و گفت «من از تو هيچي نمي خوام؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست گفتي هيچ وقت فريب زن ها را نمي خورم؟»  ر

مرد گفت «ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا دست از سرم وردار.»  ر

زن گفت «اگر قول مي دهي براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم.»ر

مرد گفت «كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار.»   ر

زن گفت «اگر به من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي طلاق دخترش را از تو بگيرد.»  ر

مرد گفت «هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم.»   ر

زن گفت «اول قول بده كه من را به عقد خودت در مي آوري.»   ر

مرد گفت «قول مي دهم.»   ر

زن گفت «حالا كه عقل برگشته به سرت, با يك دسته غربتي راه بيفت سمت شهر خودمان و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن. قاضي خودش مي آيد در را وا مي كند و تا چشمش مي افتد به تو مي پرسد اين همه مدت كجا بودي؟ بگو دلم براي قوم و خويشم تنگ شده بود و رفته بودم به ديدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بوديم, نگذاشتند زود برگردم. حالا هم آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند.»  ر

مرد همين كار را كرد و با يك دسته كولي راه افتاد؛ رفت خانة قاضي و در زد.  ر

قاضي آمد در را واكرد و ديد دامادش با سي چهل تا كولي ريز و درشت پشت در است. قاضي از دامادش پرسيد «اين همه مدت كجا بودي؟»   ر

مرد جواب داد «اي پدر زن عزيزم! مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان. حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند.»  ر

بعد شروع كرد به معرفي آن ها و گفت «اين پسرخاله, آن دخترخاله, اين پسر عمو, آن دختر عمو, اين پسر عمه, آن دختر عمه.»  ر

كولي ها ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي. يكي مي پرسيد «جناب قاضي! سگم را كجا ببندم؟»   ر

يكي مي گفت «جناب قاضي! دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاي ما را به دامادي قبول كردي.»   ر

ديگري مي گفت «خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده.»  ر

يكي مي گفت «اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود.»   ر

ديگري مي گفت «بزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي.»  ر

قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است, آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند. اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت «تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار برو.»   ر

مرد گفت «پدر زن عزيزم! من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه مي شود؟»  ر

قاضي گفت «كي از تو مهريه خواست؟»   ر

مرد كه از خدا مي خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضي را قبول كرد. دختر را فوري طلاق داد و رفت با همان زني كه فريبش داده بود عروسي كرد

****

ببخشید اگه داستان طولانی بود

+ نوشته شده در  جمعه 1384/06/11ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

يكي داشت؛ يكي نداشت. تاجري سه تا دختر داشت.

روزي از روزها تاجر مي خواست براي تجارت به شهر ديگري برود و به دخترهايش گفت «هر چه دلتان مي خواهد بگوييد تا برايتان بيارم.»

اولي گفت «براي من يك پيراهن بيار.»

دمي گفت «براي من جوراب بخر.»

دختر كوچكتر گفت «من گل مي خواهم كه بزنم به موي سرم.»

تاجر رفت پي كسب و كارش و وقت برگشتن پيرهن و جوراب خريد, اما يادش رفت گل بخرد.

وقتي برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش, يك دفعه يادش آمد گل نخريده و آه كشيد. در اين موقع يكي در زد. تاجر رفت ديد غريبه اي ايستاده دم در.

تاجر پرسيد «تو كي هستي؟»

غريبه گفت «من آه هستم. براي دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.»

تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است و آن را زد به موهاش.

سه روز بعد, باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ ديد دوباره آه آمده دم در.

تاجر گفت «اين دفعه چي آورده اي؟»

آه گفت «هيچي. آمده ام صاحب گل را ببرم.»

تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بيا و از اين كار بگذر.»

آه گفت «ممكن نيست. الا و بلا بايد دختر را ببرم.»

آخر سر تاجر رضايت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه.

آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد.

وقتي آه چشم دختر را باز كرد, دختر ديد در باغ خيلي بزرگ و زيبايي است كه از لاي هر گل و هر بوته آوازي به گوش مي رسد.

دختر پرسيد «اينجا كجاست؟»

آه جواب داد «اينجا خانه تست.»

چند روز گذشت. دختر به غير از خودش و آه كسي را نديد. فقط مي خورد و مي خوابيد و در باغ گردش مي كرد.

روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگي آه كشيد. آه آمد و پرسيد «چرا آه كشيدي؟»

دختر گفت «دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.»

آه گفت «فردا مي برمت پيش آن ها.»

روز بعد, آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانه تاجر. دم در گذاشتش زمين. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا مي آيم دنبالت.»

دختر رفت تو. با همه روبوسي كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توي باغي زندگي مي كنم و يك خدمتكار دارم كه هر كاري بگويم انجام مي دهد. خورد و خوراك هم فراوان است.»

خاله دختر گفت «دخترم! اين طورها هم كه مي گويي نبايد باشد. حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است. بايد از ته و توي اين كار سر دربياري. بگو ببينم! شب ها پيش از خواب چه چيزي به تو مي دهد بخوري؟»

دختر گفت «فقط يك استكان چاي.»

خاله اش گفت «يك شب نخور و انگشتت را زخمي كن و روش نمك بريز كه خوابت نبرد؛ آن وقت ببين چه پيش مي آيد.»

فرداي آن روز آه آمد و باز دختر را برد به همان باغ.

همين كه شب شد و دختر خواست بخوابد, آه براش چاي آورد. دختر چاي را دزدكي ريخت زير فرش. بعد انگشتش را زخمي كرد و روش نمك ريخت و خودش را به خواب زد.

نصف شب صداي پا شنيد. زير چشمي نگاه كرد. ديد آه فانوس به دست دارد مي آيد و براي جواني كه مانند ماه قشنگ است راه را روشن مي كند.

جوان نزديك دختر كه رسيد از آه پرسيد «امروز حال خانم چطور بود؟»

آه جواب داد «خوب بود.»

جوان گفت «چايش را خورد و خوابيد؟»

آه گفت «بله آقا.»

و جوان و دختر را تنها گذاشت و رفت.

جوان لباس هايش را كند و خواست كنار دختر بخوابد كه دختر پا شد نشست و گفت «تو كي هستي؟»

جوان گفت «من صاحب تو هستم.»

دختر گفت «چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟»

جوان گفت «آدمي زاد شير خام خورده, وفا ندارد. فكر مي كردم من را نبيني بهتر است؛ اما حالا كا رازم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.»

صبح فردا آه آمد جوان را بيدار كرد. جوان گفت «بگو باغ گل سرخ را مرتب كنند, مي خواهم آنجا صبجانه بخورم.»

آه رفت و كمي بعد جوان و دختر پا شدند و رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه زبان از وصفش عاجز است و فقط دو چشم مي خواست تماشايش كند. همه جا پر بود از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود.

دختر خواست گلي بچيند, اما دستش نرسيد. جوان دست دراز كرد گل را بچيند, دختر ديد پر كوچكي چسبيده زير بغل جوان و دست برد پر را كند, كه ناگهان هوا تيره و تار شد و دختر بيهوش افتاد بر زمين. وقتي چشم باز كرد ديد از آن باغ پر كل و شكوفه خبري نيست و جوان هم مرده است.

دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «يك دست لباس سياه برايم بيار.»

آه رفت برايش لباس سياه آورد. دختر سراپا سياه پوشيد. نشست بالا سر جوان و آن قدر قرآن خواند و اشك ريخت كه خسته شد. آخر سر وقتي ديد چاره اي ندارد به آه گفت «من را ببر بازار بفروش.»

آه او را برد بازار فروخت. دختر بعد از يكي دو روز پي برد در خانه صاحبش همه سياه پوشيده اند و هميشه غمگين اند. علت آن را پرسيد. كنيزي گفت «از وقتي پسر جوان و يكي يك دانه خانم خانه گم شده, همه لباس سياه مي پوشيم.»

دختر هميشه به فكر شوهرش بود و آرزو داشت راه نجاتي براي او پيدا كند و از بس فكرش مشغول بود شب ها خوابش نمي برد.

يك شب ديد دايه پسر گم شده فانوسي برداشت و بي سر و صدا بيرون رفت. دختر كه خواب به چشمش نمي آمد, با خود گفت «ببينم اين نصف شبي مي خواهد كجا برود.»

آهسته بلند شد سايه به سايه دايه افتاد به راه. دايه از چند حياط تو در تو گذشت تا به حوضي رسيد. زيرآب حوض را كشيد. آب حوض خالي شد و تخته سنگي در كف حوض پيدا شد. تخته سنگ را زد كنار و از پلكان زير تخته سنگ رفت پايين و به زير زميني رسيد كه در آن پسر جواني به چهار ميخ كشيده شده بود.

دايه به پسر گفت «فكرت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟»

پسر گفت «نه!»

دايه حرفش را دوباره و سه باره تكرار كرد و پسر باز هم قبول نكرد. عاقبت دايه عصباني شد. با شلاق افتاد به جان پسر و زد سر و صورت پسر را آش و لاش كرد. بعد بشقاب پلويي را كه با خودش آورده بود به زور به پسر خوراند و خواست برگردد كه دختر پيش از او راه افتاد. برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خود را زد به خواب.

دايه صبح زود پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت «ديشب خوابي ديده ام كه مي ترسم اگر خانم آن را بشنود از خوشحالي غش كند و الا مي رفتم به او مي گفتم.»

حرف دختر دهان به دهان توي خانه گشت تا به گوش خانم خانه رسيد. خانم خانه دختر را صدا زد و گفت «بيا ببينم ديشب چه خوابي ديده اي كه مي ترسي آن را براي من تعريف كني.»

دختر گفت «خانم جان! دنبال من بيا تا برايت تعريف كنم.»

و راه افتاد از يك به يك حياط ها گذشت. دختر گفت «خانم جان! اين ها عين همان هايي است كه در خواب ديده ام؛ در هم همان در است. بله! اين هم از حوض! حالا بفرماييد زيراب حوض را بكشيد تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.»

زياد درد سرتان ندهم! رفتند و رفتند تا رسيدند به زير زمين. پسر داد كشيد «حرام زاده! شب آمدنت بس نيست كه روز هم آمده اي؟»

خانم صداي پسرش را شناخت و تند دويد رفت بغلش كرد. دختر گفت «خانم جان! اين همان پسري است كه در خواب ديدم.»

پسر را از زير زمين درآوردند, شستند و حكيم آوردند زخم هاش را مرهم گذاشت. پسر شرح داد كه چطور دايه او را برده بود در زير زمين به چهار ميخ كشيده بود.

در اين موقع در زدند. خانم خانه گفت «برويد در را باز كنيد. حتم دارم دايه از حمام برگشته.»

كنيزي رفت در را باز كرد. پاي دايه به حياط كه رسيد به همه نوكر و كلفت ها توپ و تشر زد كه كدام گوري بوديد زود نيامديد در را باز كنيد؟

اما تا پسر را ديد يك دفعه از جوش و جلا افتاد؛ رنگش مثل گچ سفيد شد و مات و مبهوت ماند. خانم خانه امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت «مي خواهم زن پسر من بشوي.»

دختر گفت «الان نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد.»

دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «من را ببر بالاي سر او.»

آه دختر را برد بالا سر شوهرش. دختر شروع كرد به گريه كردن و خواندن قرآن و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»

آه او را دوباره برد بازار فروخت. اين بار هم دختر ديد خانه صاحبش ماتم زده است. پرسيد «اينجا چه خبر است؟»

گفتند «خانم اين خانه سال ها پيش يك بچه اژدها زاييده و آن را انداخته تو زير زمين. اژدها روز به روز بزرگتر مي شود, اما خانم نه دلش مي آيد او را بكشد و نه دلش را دارد كه قضيه را بر ملا كند و به همه بگويد كه اژدها زاييده.»

اين گذشت تا يك روزي دختر به خانم خانه گفت «خانم جان! چقدر خوب مي شد اگر من را مي انداختي جلو اژدها.»

خانم گفت «مگر عقل از سرت پريده؟»

دختر آن قدر اصرار كرد كه زن كلافه شد و آخر سر قبول كرد.

دختر گفت «من را بگذاريد تو كيسه چرمي؛ درش را محكم ببنديد و بندازيد جلو اژدها.»

دختر را همان طور كه خودش گفته بود انداختند جلو اژدها. اژدها به كيسه نگاهي كرد و گفت «دختر! زود از جلدت بيا بيرون تا بخورمت.»

دختر گفت «چرا تو از جلدت در نيايي و من در بيايم؟»

اژدها گفت «سر به سر من نگذار؛ زود بيا بيرون.»

دختر گفت «تا تو در نيايي من در نمي آيم.»

دختر و اژدها آن قدر بگو مگو كردند كه عاقبت حوصله اژدها سر رفت و از جلدش آمد بيرون و پسري شد مانند ماه.

دختر هم از كيسه درآمد و با پسر نشست به صحبت كردن.

مدتي كه گذشت خانم خانه به كنيزهايش گفت «برويد ببينيد چه بلايي بر سر دختر بيچاره آمده.»

كنيزها رفتند با ترس و لرز از درز در نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود! دختر مثل يك دسته گل نشسته و دارد با پسري مانند ماه صحبت مي كند. تند برگشتند و آنچه را ديده بودند براي خانم تعريف كردند.

خانم خوشحال شد و گفت دختر و پسر را آوردند پيش او. خدا را شكر كرد و به آن ها گفت «خوب است شما با هم زن و شوهر بشويد.»

دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است, گفت «صبر كنيد عده ام سر بيايد, آن وقت با هم عروسي مي كنيم.»

بعد همين كه دور و برش خلوت شد آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»

آه گفت «همان طور كه ديده بودي خوابيده.»

دختر همراه آه رفت و نشست بالا سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»

آه دختر را برد بازار فروخت.

اين دفعه هم مردي دختر را خريد و برد به خانه. كنيزها به دختر گفتند «در اين خانه رسم اين است كه هر كنيز تازه واردي بايد شب اول دم پاي آقا و خانم خانه بخوابد.»

دختر گفت «باشد!»

و وقت خواب كه رسيد رفت دم پاي آقا و خانم خوابيد.

نصفه هاي شب دختر بيدار شد, ديد خانم پا شد رفت شمشيري آورد سر شوهرش را گوش تا گوش بريد و شمشير را پاك كرد گذاشت رو طاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد, لباس پوشيد رفت دم در و نشست به ترك سواري كه منتظرش بود و با هم افتادند به راه.

دختر به دنبالشان راه افتاد و ديد چند كوچه آن طرفتر از اسب پياده شدند و در خانه اي را زدند و رفتند تو.

دختر رفت از شكاف در نگاه كرد؛ ديد چهل حرامي دور تا دور نشسته اند. سر دسته حرامي ها از زن پرسيد «چرا دير كردي امشب؟»

زن جواب داد «چه كار كنم خوابش نمي برد.»

بعد تا سحر زدند و رقصيدند و شادي كردند.

دختر پيش از خانم برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خودش را زد به خواب.

طولي نكشيد كه خانم به خانه رسيد و از توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن درآورد. روغن را با پر به گردن شوهرش ماليد و سرش را چسباند به گردنش.

مرد عطسه كرد و بيدار شد. به زنش گفت «كجا رفته بودي بدنت سرد است.»

زن گفت «تو كه نمي داني من تا صبح از دل درد چه مي كشم و چند مرتبه بايد بروم بيرون.»

فردا شب وقت خواب كه رسيد دختر باز هم دم پاي آقا و خانم خوابيد.

نيمه هاي شب زن مثل شب پيش يواش بلند شد سر شوهرش را بريد گذاشت كنج طاقچه و از خانه رفت بيرون.

دختر پاشد. قوطي را آورد و با پر و روغن سر مرد را چسباند به بدنش. مرد عطسه كرد و بيدار شد و از دختر سراغ زنش را گرفت.

دختر گفت «پاشو برويم زنت را نشانت بدهم.»

آن وقت مرد را به جايي برد كه شب پيش زنش به آنجا رفته بود.

مرد ديد چهل حرامي گرد هم نشسته اند و زنش دارد وسط آن ها مي زند و مي رقصد. خواست برود تو و حسابشان را برسد, اما ديد اين طوري زورش به آن ها نمي رسد. رفت به اصطبل و اسب ها را باز كرد. اسب ها سر و صدا راه انداختند و شروع كردند به شيهه كشيدن. مرد برگشت دم در اتاق ايستاد. شمشيرش را كشيد و سر هر كسي را كه از اتاق آمد بيرون زد.

وقتي همه حرامي ها را كشت, رفت سراغ سر دسته حرامي ها و زنش كه توي اتاق مانده بودند. آن ها را هم از دم شمشير گذراند و برگشت دست دختر را گرفت و برگشتند خانه.

به خانه كه رسيدند, مرد به دختر گفت «بيا زن من بشو تا تمام مال و ثروتم را به تو بدهم.»

دختر گفت «نه! من دل در دام ديگري دارم. اگر مي خواهي به من خوبي كني قوطي پر و روغن را به من بده.»

مرد قوطي را به دختر داد.

دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»

آه گفت «همان طور كه ديده بودي مثل سنگ افتاده و از جايش جم نخورده.»

دختر گفت «من را ببر بالا سرش.»

آه دختر را برد به همان باغي كه شوهرش در آنجا افتاده بود. دختر قوطي را درآورد و با پر كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه اي كرد؛ پاشد نشست و دختر را بغل كرد و بوسيد.

درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.

شما را به خير و ما را به سلامت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/06ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

حضرت اباالفضل عليه السلام فرمود: بگو يا صاحب الزمان!

 

جناب حجه الاسلام آقاي مكارمي فرمودند:

نقل شده است در يكي از شهرهاي شيراز شخصي همراه عمويش براي ماهي‌گيري به كنار ساحل مي‌رود و در آنجا يكدفعه غرق مي‌شود. عموي وي، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان مي‌بيند كه وي روي آب آمد! باري، شخص غرق شده كنار ساحل مي‌آيد و عمويش از او مي‌پرسد: چگونه نجات يافتي؟ مي‌گويد: در حال غرق شدن ، به ياد روضه‌ها افتادم، پس از آن عرض كردم: يا اباالفضل!

ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.

دشمن از او مي‌خواست تا تسليم گردد

 

مردي كه اهل خيمه را، سيراب مي‌خواست

خود را از تاب تشنگي، بيتاب مي‌خواست

آمد سراغ شط، وليكن تشنه برگشت

مردي كه حتي خصم را، سيراب مي‌خواست

با مشك خالي، امتحان دجله مي‌كرد

دريا تماشا كن كه از شط، آب مي‌خواست!

دشمن از او مي‌خواست تا تسليم گردد

بيعت ز درياي شرف، مرداب مي‌خواست!

عمري چو او، در خدمت خفاش بودن

اين را ، شب از خورشيد عالمتاب مي‌خواست!

در قحط آب، از دست خود هم دست مي‌شست

مردي كه باغ عشق را، شاداب مي‌خواست

ديشب كه شوري در دلم افكنده بودند

طبعم به سوگ عشق، شعري ناب مي‌خواست

+ نوشته شده در  جمعه 1384/05/07ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 حضرت زهرا ( سلام الله عليها )


امام صادق ( عليه السلام ) مي فرمايد :

حضرت زهرا ( س ) کنار در جهنم مي ايستد ، هنگامي که روز قيامت ميشود در پيشاني هر شخصي حک ميشود که کافر است يا مؤمن ، وقتي مؤمني را که گناهانش زياد است به سوي دوزخ ميبرند و حضرت زهرا ( س ) در پشانيش مي بيند که نوشته شده - دوستدار اهل بيت (ع) - حضرت زهرا ( س ) ميگويند : 

خدايا مرا فاطمه ناميدي و به وسيله ي من محبانم و محبان فرزندانم را از آتش جهنم رهايي بخشيدي و وعده ي تو حقيقت دارد و هيچ گاه پيمان خود را نمي شکني .

پس پرودگار ميفرمايد : راست ميگويي فاطمه ، من تو را فاطمه نام گذاري کردم و به وسيله ي تو هر آن کس که دوستار تو و فرزندانت است و از انان پيروي کرده را از آتش دور ميکنم ، و وعده ي من حتمي است و هيچ گاه پيمان نمي شکنم ، ولي براي اين ، اين بنده ام را به سوي آتش بردم که تو شفاعتش را نزدم کني ، و من نيز قبول کنم ، و ملائکه ، پيامبران ، رسولانم و اهل محشر بدانند که تو چه جايگاهي نزدم داري و چه اندازه نزدم عزيزي .... پس هر ان کس را که در پيشانيش مهر ولايتتان را ديدي دستش را بگير و وارد بهشتش کن .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/05/05ساعت   توسط غریب ترین آشنا   |