| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
The differences between romance and love
The differences between romance and love
When you give her a rose…it means romance When you’re a rose…it means love When you wipe her tear…it means romance When your eyes tear with her tear…it means love When you like everything you do for her…it means romance When you do everything she likes…it means love When you quench her if she thirsted…it means romance When you thirst yourself to quench her…it means love When you stamp a kiss on her eyes…it means romance When your eyes always kiss her…it means love When you leave everything she likes for her…it means romance When you leave everything she likes for her sake…it means love When you think you don’t have only her…it means romance When you think the others don’t have what you get…it means love When you do impossible for her happiness…it means romance When you become happy with impossible for her…it means love When you look for her eyes…it means romance When you look in her eyes…it means love When there is only one rose remaining in this world and you picked it for her…it means romance When you plant for her a rose…it means love When your tongue remembering her every time…it means romance When your heart feels her in silence…it means love When you hug her when the danger surrounds her…it means romance When you hug the danger, so it won’t surround her…it means love When you teach her to walk alone…it means romance When you carry her in your hands to walk her…it means love |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت |
"گلخنچه ناز"
تا كه مانند تو "گلخنچه نازي" دارم به بهاري كه ندارم، چه نيازي دارم ![]() نيمه شب، بسته ترين خلوت من مال تو باد تا بداني كه چه "دست و دل" بازي دارم |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1387/09/14 و ساعت |
... دل آویزترین ...
از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست. به شما ارزاني : سحري بود و هنوز، گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود . گل ياس، عشق در جان هوا ريخته بود . من به ديدار سحر مي رفتم نفسم با نفس ياس درآميخته بود . مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي ! |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت |
" گل بي خار نيست "
فكر معقول بفرما گل بي خار كجاست ممكنه روزي ، از عزيزي رنجش خاطري به ما برسه اما يادمون باشه اون عزيز مثل يك گل پيشمون زيباست پس به خاطر داشتن "خار" نزاريم از دستمون بره ! * ميلاد با سعادت امام محمد باقر عليه السلام بر تمامي شما عزيزان مبارك باد . |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت |
ماناترین آدینه ی تاریخ ....
ماناترین آدینه ی تاریخ
ای قبله گاه کعبه ! هاشم العمیدی ، در انتظار ققنوس ، ترجمه و تحقیق مهدی علیزاده ، ص ۳۲۱ |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1385/09/10 و ساعت |
کاش میتونستم نزدیکتر شم به تو !
وقتی یک رشته طناب یک متری را از وسط دو نیم کنیم و دوباره آن را به هم گره زنیم دیگر فاصله دو سر آن کمتر از یک متر خواهد بود ! |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/12/01 و ساعت |
رنجهای یک زن "قسمت دوم"
ادامه ماجرای .... رنجهاي يک زن
پسر تاجر نزد خواهرش رفت و تمام ماجرا را براي او بازگو کرد ، بعد از خواهرش پرسيد : اي خواهر عزيزم نظر تو در اين مورد چيست ؟ خواهرش پاسخ داد : برادرم تو در انتخابت آزاد هستي و ميتواني هر آن کس که دوستش داري را به همسري خود برگزيني ، ولي ريشه ي خود در جايي قرار مده مگر اينکه آنجا پاک و منزه باشد و تو را هوا و هوس و زيبايي و جمال به اشتباه نيندازد مگر اصل و ادب و کمال همراه آن زيبايي و جمال باشد . پسرتاجر گفت : خواهرم بر تو چه پنهان اين دختري که ميخواهم به همسري خود انتخاب کنم دختر پادشاهي است . خواهرش گفت : برادر جانم ، اگر قلبت با اوست پس مبارکت باشد ولي يک خواهش از تو دارم ، آن هم اينکه به او مگو که خواهري داري ، و اگر او را به خانه ي پدريمان آوردي ، مرا به جايي ديگر ببر و بين من او ديواري بنا کن تا از وجودم با خبر نشود ، زيرا اگر از وجودم با خبر شود ديگر بايد من همراهش باشم ، پس از تو ميخواهم که تو و همسرت جداي از من زندگي کنيد و من نيز به پرسش خداي خود مشغول باشم و براي خوشبختي و سعادتتان در خلوتم دعا کنم ، پس تو را به خدا قسمت ميدهم من را به کارهاي دنيا و اهل آن مشغول مگردان . پسرتاجر شرط خواهر خود را قبول کرد و او را به خانه اي ديگر فرستاد و بين اين دو خانه ديواري بنا نمود و کنيزي را که پدر به خواهرش داده بود و صالحه نام داشت و خود نيز همانند اسمش کنيزي نيکو سرشت بود فراخواند و به او گفت : تو نيز همراه خواهرم باش و کارهايش را انجام ده و برايتان مقداري از غذا و چيزهايي که براي زندگي لازم داريد فراهم خواهم کرد تا بتوانيد مدتي را با آنها سپري کنيد و اگر به پايان رسيد بازهم براي شما مانند آنها را خواهم فرستاد . پسرتاجر شب را به صبح رساند در حالي که فکرش پيش آن دخترک زيبارو بود . صبح هنگام راهي مغازه شد و آنجا نشست ، پس از مدتي پيرزن از راه رسيد و به او سلام داد ، پسرتاجر به احترامش از جا بلند شد و او را تکريم نمود . پيرزن پرسيد : آيا مشورت کردي ؟ پسرتاجر گفت : آري ، و هم اينک انتظار آمدنتان را ميکشيدم . سپس مغازه را به شاگردان سپرد و همراه پيرزن راهي آن قصر شدند ، تا اينکه به قصر رسيدند ، وارد شدند و پيرزن پسرتاجر را روي تخت نشاند . دستانش را به هم زد و از قصر دو غلام که يکي از ديگري درشت اندام تر بود بيرون آمدند ، پيرزن رو به غلام درشت اندام کرد و گفت : کافور برو و قاضي و شاهدان را اينجا حاضر گردان ، او نيز چنين کرد . پيرزن رو به قاضي کرد و گفت : اي قاضي اين پسر قصد ازدواج با دختر صاحب اين قصر را دارد پس برايشان خطبه ي عقد را بخوان . قاضي نام خدا را به زبان آورد و ... گفت : بايد دختر نيز حاضر باشد تا رد و بدل بين اين دو جوان شهودي گردد . پيرزن از جا برخاست ، سخناني زيبا به زبان آورد و همان هنگام ده دختر که آن دختر زيبارو نيز همراهشان بود و خود را با جامه اي زيبا آراسته بود و ميانشان چون ماه مي درخشيد از قصر بيرون آمدند و در جايگاهي که آنجا بود نشستند . قاضي رو به دختر زيبارو کرد و اسمش را پرسيد ؟ دختر زيبارو پاسخ داد : اسمم " دلربا " مي باشد . قاضی گفت : براستی که این اسم برازنده ی توست ، زیرا در واقع هم چنین هستی ، و ادامه داد : آیا به من اجازه میدهید که شما را به همسری این جوان در آورم ؟ دلربا گفت : با امید به خدای متعال ، بله . سپس قاضی خطبه ی عقد را خواند ، بعد از تمام شدن مراسم عقد پیرزن کیسه ای که در آن پنجاه دینار بود به قاضی داد و قاضی نیز تشکر کرد و رفت . پسرتاجر از اینکه دارای چنین همسری زیبا شده بود بسیار خوشحال بود و چون او را دوشیزه یافت خوشحالیش صد چندان گشت ، آنها کنار همدیگر هفت روز در آن قصر ماندند ، هنگامی که روز هشتم فرا رسید پسرتاجر رو به همسرش کرد و گفت : نظرت چیست که دیگر به خانه ی من بیایی ؟ دلربا گفت : فکر میکنم زندگی در این قصر مورد پسند تو واقع نشده است ؟ پسرتاجر گفت : چرا ... ولی دوست داشتن کشور و خانه خود از ایمان است و علاوه بر آن من دارای غلامان و کنیزان زیادی هستم که باید کنار آنها نیز باشم . دلربا گفت : چون تو را دوست دارم قبول میکنم . پسرتاجر به خانه ی خود رفت و به غلامان خود دستور داد که اثاث همسرش را از قصرش به خانه ی خود بیاورند و به کنیزان هم دستور داد تا خانه را دستی کشند و مرتب سازند ، آنها نیز چنین کردند . دلربا به همراه اموال و غلامان و کنیزانش به خانه ی پسرتاجر نقل مکان کرد ، روزگار خود را به خوبی و خوشی سپری میکردند تا اینکه دلربا احساس کرد باردار شده است ، به همسرش گفت و پسر تاجر نیز بسیار خوشنود گشت و برای اینکه شکر خدا را به جا آورد به نیازمندان و فقیران صدقه و غذا می داد . بالاخره نه ماه به پایان رسید و دلربا پسری زیبا و سفید همچو ماه به دنیا آورد . پسرتاجر دیگر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و تمام بزرگان و اشراف و تاجران را به مهمانی تولد پسرش دعوت کرد . برای پسر زیبایش سه کنیز یکی از عرب ، دیگری از فارس و سومی از ترک گرفت تا به او شیر داده و به تربیت و آموزش زبانشان به او بپردازند . روزها یکی پس از دیگری می گذشت و هنوز دلربا نمیدانست که پسر تاجر یک خواهر نیز دارد ، تا اینکه پسرشان به دو سالگی رسید ، یک روز هنگامی که دلربا پسرش را به دوش خود گذاشته بود و در باغ می چرخاند ، چشمش به خانه ای افتاد که درش را با گل و اجر بسته بودند ... ادامه دارد ........... |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/10/03 و ساعت |
بوی دوست
من به هر چه می گذرم بوی دوست می شنوم من به هر چه می نگرم روی دوست می بینم نی عجب اگر گویم او من است و من اویم وین عجب تر است که باز او وی است و من اینم
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/08/22 و ساعت |
شما چی میخواید ؟
دوستان سلام
اگه تو این ماه زیبا بهتون بگن میتونید یک چیزی از خدا بخواید که فوری بهتون میده شما چی میخواید از خدا ؟
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/07/20 و ساعت |
نمی دانم چه خواهی کرد ...
نمی دانم چه خواهی کرد ... روزی که دریابی در جای جای این شهر ، برتن دیوارهای سنگی و گلی ، بر زمین و آسمان ، رد پای نگاه های خسته ام در جستجوی تو سنگینی می کند . روزی که دریابی روزگارانی نفست گرانقیمت ترین نفسها بوده است . نمی دانم چه خواهی کرد ... روزی که بدانی برایم از هر کس و هر چیز با ارزش تر بوده ای . روزی که بدانی در نبودت چه عاجزانه سوختم و در حسرتت چه ملتمسانه شکسته ام و در انتظارت چه آرزومندانه تصویر عشق را رنگ زده ام .
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/07/04 و ساعت |
خودت میدونی خدا جونم چی کار داری میکنی ....
همیشه ما چیزی می خواهیم و خدا چیزی می خواهد شاید آن چیزی که ما می خواهیم همیشه نشود ولی همیشه همان چیزی می شود که خدا میخوهد پس چیزی را بخواهیم که خدا میخواهد |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/07/01 و ساعت |
باغ های جمکران
باغ های جمکران دوش خواب رود شبنم دیده ام در زمین طغیان زمزم دیده ام خواب دیدم مهربانی بازگشت روزهای ارغوانی بازگشت خواب دیدم عشق نازل می شود آن چنان که پای در گل می شود باغهای جمکران پر گل شده راه قم از لاله ها غلغل شده ابر روی بیکران افتاده بود اتفاقات جهان افتاده بود |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/06/28 و ساعت |
آرامشی وصف نشدنی ....
عصر جمعه که شد ، با هر مشقتی بود خودم را پس از مدتها دوری به مسجد مقدس جمکران رساندم. آمده بودم تا با امام خود در دل کنم .
خیلی دلم گرفته بود ، از تمام زندگی سیر شده بودم ، دیگر حتی قدرت نفس کشیدن را هم نداشتم ،روز و شب برایم مفهمومی نداشت ، تک تک لحظه های زندگی ام ترسناک تر از شب طوفانی شده بود . وارد مسجد که شدم محیطی زیبا پیش روی خود یافتم ، عطر زیبایی همه جا را فرا گرفته بود و هر شخصی در گوشه ای مشغول به راز و نیاز بود . باران اشک هایم چند روزی بود که بی وقفه می بارید ، و غمهای پنهانیم سینه ام را می آزرد و ....وقتی نمازم را تمام کردم ، حس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت ، و دستی پر از مهر و محبت را روی شانه هایم احساس کردم ، به اطراف خود نگاه کردم ، اما کسی نزدیک من نبود ، ولی انگار او همراه من بود ، صدایی میشندیم که می گفت : چرا غمگینی ؟؟ مگر پیش من نیامدی ؟؟ دوست ندارم تو را اینگونه پریشان ببینم .... انگار با دستانش اشکهایم را پاک کرد و ادامه داد : دیگر لبخند بر لبانت داشته باش ، می دانم دلیل ناراحتیت چیست ... تو را بی جواب باز نخواهم گرداند . آرامشی وصف نشدنی تمام وجودم را فرا گرفت و با خوشحالی به سمت خانه حرکت کردم . اما نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت !! خوشحال برای اینکه غمهایم از سینه ام زدوده شده بودند ... یا ناراحت برای اینکه بازهم او را ندیده بودم و میدانستم که در دلش غصه های بیشماری را حمل میکرد . در سری نیست که سودای سر کوی تو نیست دل سودا زده را جز هوس روی تو نیست
السلام علیک یا سیدی و یا مولای یا ابا صالح المهدی ( عج ) |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/06/25 و ساعت |
با تموم وجودم دوستت دارم ...
خیلی وقته طوفان های روزگار شاخ و برگ زندگیمو ازم جدا کرده ولی با تموم وجودم روی قلبم حک کردم که
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/06/21 و ساعت |
و پشت پنجره دلنواز فولادت ...
دوستان سلام ... ممنون که به من سر زدید و من رو بی نصیبت از مهر و محبتاتون نذاشتید.
بالاخره بعد از یک و نیم سال دوری ، دوباره قسمت شد که به پابوسی امام رضا ( علیه السلام ) مشرف شم . جای همتون خالی بود ..... و پشت پنجره دلنواز فولادت *** کبوتری حرم اندیش دیده ام در خویش عروج بال و پری را کشیده ام در خویش زبس که فرصت پرواز بود و بال نبود تمام خون دلم را مکیده ام در خویش ز عنکبوتی این نفس تازه می فهمم که تا به حال قفس می تنیده ام در خویش اگر که دیر شد زائرت ، گناهم چیست ؟ دلی به عشق تو می پروریده ام در خویش به اقتدای صف سبحه کبوترهات اذان نگفته دو زانو خمیده ام در خویش و پشت پنجره دلنواز فولادت به استجاب دعایی رسیده ام در خویش شبی که خیس شد از اشک ، شانه های ضریح شکستن دل خود را شنیده ام در خویش
وقتی که داشتم بر می گشتم ، تو صفحه آخر یکی از روزنامه ها این شعر رو دیدم که براتون اینجا نوشتم شعری هست از ... مجتبی نظام ابادی - برد سکنی ... ممنون که منو تنها نمی زارید
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/06/05 و ساعت |
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد ....
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشنيد كه موجي رود گوشهاي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل ميسرايد كه خود در ميان غزلها بميرد گروهي برآنند كاين مرغ زيبا كجا عاشقي كرد، آنجا بميرد. شب مرگ از بيم، آنجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد چوروزي از آغوش دريا برآيد شبي هم در آغوش دريا بميرد تو درياي من بودي، آغوش وا كن كه ميخواهد اين قوي تنها بميرد دکتر حمیدی شیرازی |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/05/26 و ساعت |
در انتظار .....
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/05/21 و ساعت |
خدا کند تو بیایی ...
از آن درخت خشکیده از آن پرنده ی خسته هنوز خسته ترم من خدا کند تو بیایی
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/05/14 و ساعت |
... دوستت دارم ...
می نویسم بر در و دیوار کویش حال خویش باشد آن را یار خواند ، یا کسی گوید به یار
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/05/08 و ساعت |
آغاز عشق
آغاز عشق
در خیالت مثل من پرواز کن تو خود عشقی مرا آغاز کن سرزمین آرزوهایت کجاست ؟ آمدم در را برویم باز کن با من از باران و از شبنم بگو عشق را با قلب من دمساز کن عشق تو یک اتفاق ساده نیست با نگاهت باز هم اعجاز کن خلوتم را پر کن از حسی غریب من خریدار تو ام ، پس ناز کن با من از ناگفته ها حرفی بزن دیگر ای آرام جان لب باز کن من به یادت این غزل را ساختم این سکوت تلخ را آواز کن
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/05/02 و ساعت |
در حسرت آسمان آبی تاکی؟!
در حسرت آسمان آبی تاکی ؟!
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/04/31 و ساعت |
انتظار .....
باز هم جمعه ای دیگه از راه رسید ... و لی بازم تو نیومدی...
أفضل أعمال اُمتی انتظار فرج من الله عزوجل.. با ارزشترین اعمال امت من ، انتظار ظهور حضرت ولی عصر (عج) است که باید آن را از خداوند بخواهند منتخب الاثر،ص۴۹۶
ما عاشق و بیقرار و دلباخته ایم عمریست به درد عشق ساخته ایم ما خانه ی دل بهر تو آراسته ایم این خانه زغیر دوست پیراسته ایم ما از نفس یار ترا می خواهیم ما از گل و گلزار ترا می خواهیم ما را که سوز هجر تو دادیم به جگر تنها تراب مقدم پاکت دوا بود
خوش به حال اونی که عصر جمعه زانو بغل میکنه خوش به حال اونی که وقتی غروب رو می بینه دلش ریش ریش میشه خوش به حال اونی که امام زمان (عج) براش یه رؤیای غیر واقعی نیست خوش به حال اونی که امام زمانش رو باور داره به امام زمان (عج) ، ما امام زمان داریم ... |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/04/24 و ساعت |
برای غریب ترین آشنا .................
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده می دارد و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک |+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/04/20 و ساعت |
غریب ترین آشنا
سلام
یک مدتی هست حس غریبی بهم دست داده احساس می کنم تو اوج آشنائیم غریب ترین آشنا هستم
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/04/19 و ساعت |
اقا جان .. آیا شود که بیایی
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/04/10 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() بعد از مدت ها دوباره او را ديدم.
باز با همان زيبايي و وقار؛ با همان قدم هاي آهسته و با لبخندي پر معنا. تا ميان جمع شد، همه به سوي او شتافتند. گويا آشناتر از آشناترين آشنايانشان بود. مردي دوان دوان جمع را شكافت و خود را به او رسانيد و گفت: - چه خوب شد كه شما را ديدم .... آن يكي وسط پريد و گفت: - مدتي است درآمدي ندارم، آيا ميتوانيد برايم كاري .... سومي آهي سر داد و گفت: - چه خوب ميشد اگر دستي بر سر دختر بيمارم ميكشيديد . و كمي آن طرف تر، زني كه مانند ابر بهاري، طوفاني از اشك را به دوش ميكشيد، فرياد كشيد: - شما را به خدا مشكلم را حل كنيد. و .... و ..... و .......... او كه ميان جمع ايستاده بود؛ به تك تك خواستههاي افراد رسيدگي كرد. حتي آن كودكي كه براي بادكنك بي بادش نالان شده بود، با بادكنكي زيبا، خندان به خانه برگشت. ولي ... ولي افسوس كه كسي به خواستهي او توجهي نكرد. رو به آسمان چرخيد و تنها چيزي كه از آن صورت نوراني نمايان گشت، مرواريدي از ديار آشناي اشك بود كه نرسيده به زمين روي بال فرشتگان چكيد و به آسمان رفت. سپس نگاهي به من انداخت و با لبخندي پر معنا از آنجا دور شد. چنين بود كه تا او را در اوج آشنايي غريب ترين يافتم؛ غريب ترين آشنا نام نهادم. و برگ اول زندگيم را با كمال افتخار به او اختصاص دادم. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 آرشيو موضوعی
داستانمناسبتها دل نوشته ها متفرقه مبانی داستان نویسی پخش زنده از حرم امام حسین علیه السلام پخش زنده از حرم حضرت عباس علیه السلام قطعه های ادبی گالری پيوندهای روزانه
رنگین کمانآسمان دل روان شناسی و مشاوره آونگ خاطره های ما آغاز با عشق بنام حضرت دوست همسفر مهتاب مرداب آبی باران عدل از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برسر 2 راهي با خاطراتم آواز در باران رز سياه کوچه پس کوچه هاي دل التماس آرشيو پیوندها پيوندها
ابوالفضل (ع)مرداب سنگی فریاد خاموش لبگزه بنام حضرت دوست اندیشه جوان سکوت سرد زندگی سهم عاشقاست بی تو هرگز علائم ظهور حضرت مهدی - عج - هزاران راز زندگی افشین امیر پاشا عشق ؟؟؟ رهگذر عاشق باران می خواهم بدانم 3 تا نقطه نغمه های تنهایی من جنون تو عزیز دلمی قصه چشمات دفتر خاطرات یه مجنون دعاها و نیازها یک تکه ماه بی نصیب زبور عشق سرزمین نور بـــــرو . .برودیگه.ازعشق برام حــرف نزن یک دنیا پدر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |