ادامه ماجرای ....
رنجهاي يک زن
پسر تاجر نزد خواهرش رفت و تمام ماجرا را براي او بازگو کرد ، بعد از خواهرش پرسيد : اي خواهر عزيزم نظر تو در اين مورد چيست ؟
خواهرش پاسخ داد : برادرم تو در انتخابت آزاد هستي و ميتواني هر آن کس که دوستش داري را به همسري خود برگزيني ، ولي ريشه ي خود در جايي قرار مده مگر اينکه آنجا پاک و منزه باشد و تو را هوا و هوس و زيبايي و جمال به اشتباه نيندازد مگر اصل و ادب و کمال همراه آن زيبايي و جمال باشد .
پسرتاجر گفت : خواهرم بر تو چه پنهان اين دختري که ميخواهم به همسري خود انتخاب کنم دختر پادشاهي است .
خواهرش گفت : برادر جانم ، اگر قلبت با اوست پس مبارکت باشد ولي يک خواهش از تو دارم ، آن هم اينکه به او مگو که خواهري داري ، و اگر او را به خانه ي پدريمان آوردي ، مرا به جايي ديگر ببر و بين من او ديواري بنا کن تا از وجودم با خبر نشود ، زيرا اگر از وجودم با خبر شود ديگر بايد من همراهش باشم ، پس از تو ميخواهم که تو و همسرت جداي از من زندگي کنيد و من نيز به پرسش خداي خود مشغول باشم و براي خوشبختي و سعادتتان در خلوتم دعا کنم ، پس تو را به خدا قسمت ميدهم من را به کارهاي دنيا و اهل آن مشغول مگردان .
پسرتاجر شرط خواهر خود را قبول کرد و او را به خانه اي ديگر فرستاد و بين اين دو خانه ديواري بنا نمود و کنيزي را که پدر به خواهرش داده بود و صالحه نام داشت و خود نيز همانند اسمش کنيزي نيکو سرشت بود فراخواند و به او گفت : تو نيز همراه خواهرم باش و کارهايش را انجام ده و برايتان مقداري از غذا و چيزهايي که براي زندگي لازم داريد فراهم خواهم کرد تا بتوانيد مدتي را با آنها سپري کنيد و اگر به پايان رسيد بازهم براي شما مانند آنها را خواهم فرستاد .
پسرتاجر شب را به صبح رساند در حالي که فکرش پيش آن دخترک زيبارو بود .
صبح هنگام راهي مغازه شد و آنجا نشست ، پس از مدتي پيرزن از راه رسيد و به او سلام داد ، پسرتاجر به احترامش از جا بلند شد و او را تکريم نمود .
پيرزن پرسيد : آيا مشورت کردي ؟
پسرتاجر گفت : آري ، و هم اينک انتظار آمدنتان را ميکشيدم .
سپس مغازه را به شاگردان سپرد و همراه پيرزن راهي آن قصر شدند ، تا اينکه به قصر رسيدند ، وارد شدند و پيرزن پسرتاجر را روي تخت نشاند . دستانش را به هم زد و از قصر دو غلام که يکي از ديگري درشت اندام تر بود بيرون آمدند ، پيرزن رو به غلام درشت اندام کرد و گفت : کافور برو و قاضي و شاهدان را اينجا حاضر گردان ، او نيز چنين کرد .
پيرزن رو به قاضي کرد و گفت : اي قاضي اين پسر قصد ازدواج با دختر صاحب اين قصر را دارد پس برايشان خطبه ي عقد را بخوان .
قاضي نام خدا را به زبان آورد و ... گفت : بايد دختر نيز حاضر باشد تا رد و بدل بين اين دو جوان شهودي گردد .
پيرزن از جا برخاست ، سخناني زيبا به زبان آورد و همان هنگام ده دختر که آن دختر زيبارو نيز همراهشان بود و خود را با جامه اي زيبا آراسته بود و ميانشان چون ماه مي درخشيد از قصر بيرون آمدند و در جايگاهي که آنجا بود نشستند .
قاضي رو به دختر زيبارو کرد و اسمش را پرسيد ؟
دختر زيبارو پاسخ داد : اسمم " دلربا " مي باشد .
قاضی گفت : براستی که این اسم برازنده ی توست ، زیرا در واقع هم چنین هستی ، و ادامه داد : آیا به من اجازه میدهید که شما را به همسری این جوان در آورم ؟
دلربا گفت : با امید به خدای متعال ، بله .
سپس قاضی خطبه ی عقد را خواند ، بعد از تمام شدن مراسم عقد پیرزن کیسه ای که در آن پنجاه دینار بود به قاضی داد و قاضی نیز تشکر کرد و رفت .
پسرتاجر از اینکه دارای چنین همسری زیبا شده بود بسیار خوشحال بود و چون او را دوشیزه یافت خوشحالیش صد چندان گشت ، آنها کنار همدیگر هفت روز در آن قصر ماندند ، هنگامی که روز هشتم فرا رسید پسرتاجر رو به همسرش کرد و گفت : نظرت چیست که دیگر به خانه ی من بیایی ؟
دلربا گفت : فکر میکنم زندگی در این قصر مورد پسند تو واقع نشده است ؟
پسرتاجر گفت : چرا ... ولی دوست داشتن کشور و خانه خود از ایمان است و علاوه بر آن من دارای غلامان و کنیزان زیادی هستم که باید کنار آنها نیز باشم .
دلربا گفت : چون تو را دوست دارم قبول میکنم .
پسرتاجر به خانه ی خود رفت و به غلامان خود دستور داد که اثاث همسرش را از قصرش به خانه ی خود بیاورند و به کنیزان هم دستور داد تا خانه را دستی کشند و مرتب سازند ، آنها نیز چنین کردند .
دلربا به همراه اموال و غلامان و کنیزانش به خانه ی پسرتاجر نقل مکان کرد ، روزگار خود را به خوبی و خوشی سپری میکردند تا اینکه دلربا احساس کرد باردار شده است ، به همسرش گفت و پسر تاجر نیز بسیار خوشنود گشت و برای اینکه شکر خدا را به جا آورد به نیازمندان و فقیران صدقه و غذا می داد .
بالاخره نه ماه به پایان رسید و دلربا پسری زیبا و سفید همچو ماه به دنیا آورد .
پسرتاجر دیگر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و تمام بزرگان و اشراف و تاجران را به مهمانی تولد پسرش دعوت کرد . برای پسر زیبایش سه کنیز یکی از عرب ، دیگری از فارس و سومی از ترک گرفت تا به او شیر داده و به تربیت و آموزش زبانشان به او بپردازند .
روزها یکی پس از دیگری می گذشت و هنوز دلربا نمیدانست که پسر تاجر یک خواهر نیز دارد ، تا اینکه پسرشان به دو سالگی رسید ، یک روز هنگامی که دلربا پسرش را به دوش خود گذاشته بود و در باغ می چرخاند ، چشمش به خانه ای افتاد که درش را با گل و اجر بسته بودند ...
ادامه دارد ...........