تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانگي سازی كليك كنيد    
اضافه به علاقه منديها
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
از آن درخت شکسته ... از آن پرنده خسته ... هنوز خسته ترم من ... خدا کند تو بیایی
   
The differences between romance and love

When you give her a rose…it means romance

When you’re a rose…it means love

When you wipe her tear…it means romance

When your eyes tear with her tear…it means love

When you like everything you do for her…it means romance

When you do everything she likes…it means love

When you quench her if she thirsted…it means romance

When you thirst yourself to quench her…it means love

When you stamp a kiss on her eyes…it means romance

When your eyes always kiss her…it means love

When you leave everything she likes for her…it means romance

When you leave everything she likes for her sake…it means love

When you think you don’t have only her…it means romance

When you think the others don’t have what you get…it means love

When you do impossible for her happiness…it means romance

When you become happy with impossible for her…it means love

When you look for her eyes…it means romance

When you look in her eyes…it means love

When there is only one rose remaining in this world and you picked it for her…it means romance

When you plant for her a rose…it means love

When your tongue remembering her every time…it means romance

When your heart feels her in silence…it means love

When you hug her when the danger surrounds her…it means romance

When you hug the danger, so it won’t surround her…it means love

When you teach her to walk alone…it means romance

When you carry her in your hands to walk her…it means love


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 



تا كه مانند تو "گلخنچه نازي" دارم
به بهاري كه ندارم، چه نيازي دارم



نيمه شب، بسته ترين خلوت من مال تو باد
تا بداني كه چه "دست و دل" بازي دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :
 سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
 بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

                                                                   ادامه شعر ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فكر معقول بفرما گل بي خار كجاس‍ت

ممكنه روزي ، از عزيزي رنجش خاطري به ما برسه

اما يادمون باشه اون عزيز مثل يك گل پيشمون زيباست

پس به خاطر داشتن "خار" نزاريم از دستمون بره !

* ميلاد با سعادت امام محمد باقر عليه السلام بر تمامي شما عزيزان مبارك باد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

ماناترین آدینه ی تاریخ

ای قبله گاه کعبه !
سر طوف کوی تو داریم ،
راهمان بنما !
ای زلال زمزم معنا !
از سراب هایمان وارهان !
ای مهر جان ها ، بر آی و ای فروغ عرفان ، بتاب !
ای طاووس کروبیان !
ای ققنوس خوش نوای عالم معنا !
بال فرج بگشای و از قاف غربتستان غیبت به در آی !
و با قبسی از طور سینای سینه ات ،
ظلمتکده ی دنیای ما را به شعشعه ی پرتو لاهوت ، آذین کن !
ای راز بزرگ !
چهره بنمای و ای گل نرگس ،
کوچه باغ دل های چشم به راهمان را در آن ماناترین آدینه ی تاریخ،
از عطر عبورت بیاکن !
ای سراینده ی مثنوی بلند رهایی !
نک سروده ی ظهور خویش بر ما بخوان !

هاشم العمیدی ، در انتظار ققنوس ، ترجمه و تحقیق مهدی علیزاده ، ص ۳۲۱         

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/10ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

تو نهایت دل شکستگی ....

وقتی یک رشته طناب یک متری را از وسط دو نیم کنیم و دوباره آن را به هم گره زنیم

دیگر فاصله دو سر آن کمتر از یک متر خواهد بود !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/01ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

ادامه ماجرای ....

رنجهاي يک زن

 

پسر تاجر نزد خواهرش رفت و تمام ماجرا را براي او بازگو کرد ، بعد از خواهرش پرسيد : اي خواهر عزيزم نظر تو در اين مورد چيست ؟

خواهرش پاسخ داد : برادرم تو در انتخابت آزاد هستي و ميتواني هر آن کس که دوستش داري را به همسري خود برگزيني ، ولي ريشه ي خود در جايي قرار مده مگر اينکه آنجا پاک و منزه باشد و تو را هوا و هوس و زيبايي و جمال به اشتباه نيندازد مگر اصل و ادب و کمال همراه آن زيبايي و جمال باشد .

پسرتاجر گفت : خواهرم بر تو چه پنهان اين دختري که ميخواهم به همسري خود انتخاب کنم دختر پادشاهي است .

خواهرش گفت : برادر جانم ، اگر قلبت با اوست پس مبارکت باشد ولي يک خواهش از تو دارم ، آن هم اينکه به او مگو که خواهري داري ، و اگر او را به خانه ي پدريمان آوردي ، مرا به جايي ديگر ببر و بين من او ديواري بنا کن تا از وجودم با خبر نشود ، زيرا اگر از وجودم با خبر شود ديگر بايد من همراهش باشم ، پس از تو ميخواهم که تو و همسرت جداي از من زندگي کنيد و من نيز به پرسش خداي خود مشغول باشم و براي خوشبختي و سعادتتان در خلوتم دعا کنم ، پس تو را به خدا قسمت ميدهم من را به کارهاي دنيا و اهل آن مشغول مگردان .

پسرتاجر شرط خواهر خود را قبول کرد و او را به خانه اي ديگر فرستاد و بين اين دو خانه ديواري بنا نمود و کنيزي را که پدر به خواهرش داده بود و صالحه نام داشت و خود نيز همانند اسمش کنيزي نيکو سرشت بود فراخواند و به او گفت : تو نيز همراه خواهرم باش و کارهايش را انجام ده و برايتان مقداري از غذا و چيزهايي که براي زندگي لازم داريد فراهم خواهم کرد تا بتوانيد مدتي را با آنها سپري کنيد و اگر به پايان رسيد بازهم براي شما مانند آنها را خواهم فرستاد .

پسرتاجر شب را به صبح رساند در حالي که فکرش پيش آن دخترک زيبارو بود .

صبح هنگام راهي مغازه شد و آنجا نشست ، پس از مدتي پيرزن از راه رسيد و به او سلام داد ، پسرتاجر  به احترامش از جا بلند شد و او را تکريم نمود .

پيرزن پرسيد : آيا مشورت کردي ؟

پسرتاجر گفت : آري ، و هم اينک انتظار آمدنتان را ميکشيدم .

سپس مغازه را به شاگردان سپرد و همراه پيرزن راهي آن قصر شدند ، تا اينکه به قصر رسيدند ، وارد شدند و پيرزن پسرتاجر را روي تخت نشاند . دستانش را به هم زد و از قصر دو غلام که يکي از ديگري درشت اندام تر بود بيرون آمدند ، پيرزن رو به غلام درشت اندام کرد و گفت : کافور برو و قاضي و شاهدان را اينجا حاضر گردان ، او نيز چنين کرد .

پيرزن رو به قاضي کرد و گفت : اي قاضي اين پسر قصد ازدواج با دختر صاحب اين قصر را دارد پس برايشان خطبه ي عقد را بخوان .

قاضي نام خدا را به زبان آورد و ... گفت : بايد دختر نيز حاضر باشد تا رد و بدل بين اين دو جوان شهودي گردد .

پيرزن از جا برخاست ، سخناني زيبا به زبان آورد و همان هنگام ده دختر که آن دختر زيبارو نيز همراهشان بود و خود را با جامه اي زيبا آراسته بود و ميانشان چون ماه مي درخشيد از قصر بيرون آمدند و در جايگاهي که آنجا بود نشستند .

قاضي رو به دختر زيبارو کرد و اسمش را پرسيد ؟

دختر زيبارو پاسخ داد : اسمم " دلربا " مي باشد .

قاضی گفت : براستی که این اسم برازنده ی توست ، زیرا در واقع هم چنین هستی ، و ادامه داد : آیا به من اجازه میدهید که شما را به همسری این جوان در آورم ؟

دلربا گفت : با امید به خدای متعال ، بله .

سپس قاضی خطبه ی عقد را خواند ، بعد از تمام شدن مراسم عقد پیرزن کیسه ای که در آن پنجاه دینار بود به قاضی داد و قاضی نیز تشکر کرد و رفت .

پسرتاجر از اینکه دارای چنین همسری زیبا شده بود بسیار خوشحال بود و چون او را دوشیزه یافت خوشحالیش صد چندان گشت ، آنها کنار همدیگر هفت روز در آن قصر ماندند ، هنگامی که روز هشتم فرا رسید پسرتاجر رو به همسرش کرد و گفت : نظرت چیست که دیگر به خانه ی من بیایی ؟

دلربا گفت : فکر میکنم زندگی در این قصر مورد پسند تو واقع نشده است ؟

پسرتاجر گفت : چرا ... ولی دوست داشتن کشور و خانه خود از ایمان است و علاوه بر آن من دارای غلامان و کنیزان زیادی هستم که باید کنار آنها نیز باشم .

دلربا گفت : چون تو را دوست دارم قبول میکنم .

پسرتاجر به خانه ی خود رفت و به غلامان خود دستور داد که اثاث همسرش را از قصرش به خانه ی خود بیاورند و به کنیزان هم دستور داد تا خانه را دستی کشند و مرتب سازند ، آنها نیز چنین کردند .

دلربا به همراه اموال و غلامان و کنیزانش به خانه ی پسرتاجر نقل مکان کرد ، روزگار خود را به خوبی و خوشی سپری میکردند تا اینکه دلربا احساس کرد باردار شده است ، به همسرش گفت و پسر تاجر نیز بسیار خوشنود گشت و برای اینکه شکر خدا را به جا آورد به نیازمندان و فقیران صدقه و غذا می داد .

بالاخره نه ماه به پایان رسید و دلربا پسری زیبا و سفید همچو ماه به دنیا آورد .

پسرتاجر دیگر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و تمام بزرگان و اشراف و تاجران را به مهمانی تولد پسرش دعوت کرد . برای پسر زیبایش سه کنیز یکی از عرب ، دیگری از فارس و سومی از ترک گرفت تا به او شیر داده و به تربیت و آموزش زبانشان به او بپردازند .

روزها یکی پس از دیگری می گذشت و هنوز دلربا نمیدانست که پسر تاجر یک خواهر نیز دارد ، تا اینکه پسرشان به دو سالگی رسید ،  یک روز هنگامی که دلربا پسرش را به دوش خود گذاشته بود و در باغ می چرخاند ، چشمش به خانه ای افتاد که درش را با گل و اجر بسته بودند ...

ادامه دارد ...........

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/03ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 من به هر چه می گذرم بوی دوست می شنوم                                        

                                     من به هر چه می نگرم روی دوست می بینم

نی عجب اگر گویم او من است و من اویم                                             

                                  وین عجب تر است که باز او وی است و من اینم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/22ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

دوستان سلام

اگه تو این ماه زیبا بهتون بگن میتونید یک چیزی از خدا بخواید که فوری بهتون میده 

شما چی میخواید از خدا ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/20ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 نمی دانم چه خواهی کرد ...

 روزی که دریابی در جای جای این شهر ، برتن دیوارهای سنگی و گلی ، بر زمین و آسمان ، رد پای نگاه های خسته ام در جستجوی تو سنگینی می کند .

 روزی که دریابی روزگارانی نفست گرانقیمت ترین نفسها بوده است .

 نمی دانم چه خواهی کرد ...

 روزی که بدانی برایم از هر کس و هر چیز با ارزش تر بوده ای .

 روزی که بدانی در نبودت چه عاجزانه سوختم و در حسرتت چه ملتمسانه شکسته ام و در انتظارت

چه آرزومندانه تصویر عشق را رنگ زده ام .

دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/04ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

همیشه ما چیزی می خواهیم و خدا چیزی می خواهد

شاید آن چیزی که ما می خواهیم همیشه نشود

ولی

همیشه همان چیزی می شود که خدا میخوهد

پس 

چیزی را بخواهیم که خدا میخواهد

+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/01ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 

باغ های جمکران           

دوش خواب رود شبنم دیده ام

                                 در زمین طغیان زمزم دیده ام

                                                              خواب دیدم مهربانی بازگشت

                                                                                           روزهای ارغوانی بازگشت

خواب دیدم عشق نازل می شود

                                  آن چنان که پای در گل می شود

                                                               باغهای جمکران پر گل شده

                                                                                            راه قم از لاله ها غلغل شده

ابر روی بیکران افتاده بود

                                اتفاقات جهان افتاده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/28ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

عصر جمعه که شد ، با هر مشقتی بود خودم را پس از مدتها دوری به مسجد مقدس جمکران رساندم. آمده بودم تا با امام خود در دل کنم .

خیلی دلم گرفته بود ، از تمام زندگی سیر شده بودم ، دیگر حتی قدرت نفس کشیدن را هم نداشتم ،روز و شب برایم مفهمومی نداشت ، تک تک لحظه های زندگی ام ترسناک تر از شب طوفانی شده بود .                                                                                 

وارد مسجد که شدم محیطی زیبا پیش روی خود یافتم ، عطر زیبایی همه جا را فرا گرفته بود و هر شخصی در گوشه ای مشغول به راز و نیاز بود .

باران اشک هایم چند روزی بود که بی وقفه می بارید ، و غمهای پنهانیم سینه ام را می آزرد و ....وقتی نمازم را تمام کردم ، حس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت ، و دستی پر از مهر و محبت را روی شانه هایم احساس کردم ، به اطراف خود نگاه کردم ، اما کسی نزدیک من نبود ، ولی انگار او همراه من بود ، صدایی میشندیم که می گفت :

چرا غمگینی ؟؟  مگر پیش من نیامدی ؟؟ دوست ندارم تو را اینگونه پریشان ببینم ....

انگار با دستانش اشکهایم را پاک کرد و ادامه داد :

دیگر لبخند بر لبانت داشته باش ، می دانم دلیل ناراحتیت چیست ... تو را بی جواب باز نخواهم گرداند .

آرامشی وصف نشدنی تمام وجودم را فرا گرفت و با خوشحالی به سمت خانه حرکت کردم .

اما نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت !!

خوشحال برای اینکه غمهایم از سینه ام زدوده شده بودند ...

یا ناراحت برای اینکه بازهم او را ندیده بودم و میدانستم که در دلش غصه های بیشماری را حمل میکرد .

در سری نیست که سودای سر کوی تو نیست           دل سودا زده را جز هوس روی تو نیست

سلام ای یوسف زهراء

السلام علیک یا سیدی و یا مولای یا ابا صالح المهدی ( عج )

+ نوشته شده در  جمعه 1384/06/25ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

خیلی وقته طوفان های روزگار شاخ و برگ زندگیمو ازم جدا کرده

ولی

با تموم وجودم روی قلبم حک کردم

که

از صمیم قلب دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/21ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

دوستان سلام ... ممنون که به من سر زدید و من رو بی نصیبت از مهر و محبتاتون نذاشتید.

بالاخره بعد از یک و نیم سال دوری ، دوباره قسمت شد که به پابوسی امام رضا ( علیه السلام ) مشرف شم . جای همتون خالی بود .....

و پشت پنجره دلنواز فولادت

*** 

کبوتری حرم اندیش دیده ام در خویش

عروج بال و پری را کشیده ام در خویش

زبس که فرصت پرواز بود و بال نبود

تمام خون دلم را مکیده ام در خویش

ز عنکبوتی این نفس تازه می فهمم

که تا به حال قفس می تنیده ام در خویش

اگر که دیر شد زائرت ، گناهم چیست ؟

دلی به عشق تو می پروریده ام در خویش

به اقتدای صف سبحه کبوترهات

اذان نگفته دو زانو خمیده ام در خویش

و پشت پنجره دلنواز فولادت

به استجاب دعایی رسیده ام در خویش

شبی که خیس شد از اشک ، شانه های ضریح

شکستن دل خود را شنیده ام در خویش

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا - ع -

وقتی که داشتم بر می گشتم ، تو صفحه آخر یکی از روزنامه ها این شعر رو دیدم که براتون اینجا نوشتم

شعری هست از ... مجتبی نظام ابادی - برد سکنی ...

ممنون که منو تنها نمی زارید

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/06/05ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد    شنيدم‌ كه‌ چون‌ قوي‌ زيبا بميرد
    فريبنده‌ زاد و فريبا بميرد
    شب‌ مرگ‌ تنها نشنيد كه‌ موجي‌
    رود گوشه‌اي‌ دور و تنها بميرد
    در آن‌ گوشه‌ چندان‌ غزل‌ مي‌سرايد
    كه‌ خود در ميان‌ غزل‌ها بميرد
    گروهي‌ برآنند كاين‌ مرغ‌ زيبا
    كجا عاشقي‌ كرد، آنجا بميرد.
    شب‌ مرگ‌ از بيم‌، آنجا شتابد
    كه‌ از مرگ‌ غافل‌ شود تا بميرد
    من‌ اين‌ نكته‌ گيرم‌ كه‌ باور نكردم‌
    نديدم‌ كه‌ قويي‌ به‌ صحرا بميرد
    چوروزي‌ از آغوش‌ دريا برآيد
    شبي‌ هم‌ در آغوش‌ دريا بميرد
    تو درياي‌ من‌ بودي‌، آغوش‌ وا كن‌
    كه‌ مي‌خواهد اين‌ قوي‌ تنها بميرد 

 دکتر حمیدی شیرازی 

   ksabz.net  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/05/26ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

سلام بر مهدی فاطمه - عج -

+ نوشته شده در  جمعه 1384/05/21ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

از آن درخت خشکیده 

                           از آن پرنده ی خسته

         هنوز خسته ترم من

خدا کند تو بیایی

خدا کند که بیایی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/05/14ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

می نویسم بر در و دیوار کویش حال خویش

باشد آن را یار خواند ، یا کسی گوید به یار


دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1384/05/08ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

آغاز عشق

 

در خیالت مثل من پرواز کن

                        تو خود عشقی مرا آغاز کن

                                                سرزمین آرزوهایت کجاست ؟

                                                                        آمدم در را برویم باز کن

با من از باران و از شبنم بگو

                       عشق را با قلب من دمساز کن

                                               عشق تو یک اتفاق ساده نیست

                                                                        با نگاهت باز هم اعجاز کن

خلوتم را پر کن از حسی غریب

                       من خریدار تو ام ، پس ناز کن

                                               با من از ناگفته ها حرفی بزن

                                                                        دیگر ای آرام جان لب باز کن

من به یادت این غزل را ساختم                                   

                       این سکوت تلخ را آواز کن

 

آغاز عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/05/02ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

 

در حسرت آسمان آبی تاکی ؟!

در حسرت آسمان آبی تا کی ؟!

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/31ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

باز هم جمعه ای دیگه از راه رسید ... و لی بازم تو نیومدی...

 

  • پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرماید :

أفضل أعمال اُمتی انتظار فرج من الله عزوجل..

با ارزشترین اعمال امت من ، انتظار ظهور حضرت ولی عصر (عج) است که باید آن را از خداوند بخواهند

منتخب الاثر،ص۴۹۶

 

ما عاشق و بیقرار و دلباخته ایم    

                              عمریست به درد عشق ساخته ایم

                                                                ما خانه ی دل بهر تو آراسته ایم  

                                                                                      این خانه زغیر دوست پیراسته ایم

ما از نفس یار ترا می خواهیم 

                              ما از گل و گلزار ترا می خواهیم

                                                                ما را که سوز هجر تو دادیم به جگر

                                                                                             تنها تراب مقدم پاکت دوا بود

 

خوش به حال اونی که عصر جمعه زانو بغل میکنه 

خوش به حال اونی که وقتی غروب رو می بینه دلش ریش ریش میشه

خوش به حال اونی که امام زمان (عج) براش یه رؤیای غیر واقعی نیست

خوش به حال اونی که امام زمانش رو باور داره

به امام زمان (عج) ، ما امام زمان داریم ...

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/24ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می دارد

و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/20ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

سلام

یک مدتی هست حس غریبی بهم دست داده

     احساس می کنم تو  اوج آشنائیم

غریب ترین آشنا

                       هستم                              

غریب ترین آشنا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/19ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

چه روزها که یک به یک  غروب شد نیامدی

چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی

سلام بر نور دیدگان مهدی صاحب زمان (عج) 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/10ساعت   توسط غریب ترین آشنا   |