با هر زحمتی بود روی پای خود ایستاد، این دومین باری بود که در راه کوتاه مسجد تا خانه زمین می خورد؛ تمام غم های عالم به جان و دل حیدر هجوم آورده بود؛ تنها آرزویش این بود که یک بار دیگر با معشوقه ی آسمانی اش همنشین شود؛ چند قدم دیگر برداشت، مسافتی تا خانه نمانده بود، ولی این بار با صورت نقش زمین شد!
آن یل میدان نبرد، پلوان بدر و احد و خیبر، هم اینک با صورت نقش زمین شده بود. لحظه های دشوار و دردناکی بود، چشمانش سیاهی می رفت و زانوانش توان همراهیش را نداشتند.
با باز شدن درب خانه، آفتاب صبح غم های حیدر نیز با رفتن خورشید مهربانی اش «زهرا» شروع به تابدین گرفت.
تنها چیزی که می توانست این درد پنهانی حیدر و زهرا را نمایش دهد، مزار پنهانی تنها دخت ختمی مرتبت تا روز موعود بود.
همین نشان بس برای نشان بی نشانیت
که نشانت نشان بی نشانیست
پی نوشت:
اگه عاشق نشده باشی نمی تونی این لحظه رو خوب لمس کنی!

























